سلام من سارا هستم و ۱۴ سالمه😁💋
این خاطره که من میگم توش امپول نداره سرُم داره و‌یکم با خاطره هایی که تو‌کانال گذاشته شده فرق داره😄😜
چون تو همه خاطره ها نوشته که اخرش امپول یا سرم رو زدن😭
اما من یه قدرت پا فشاری دارم که هیچ کس حریفم نمیشه😂
حالا خاطره رو تعریف کنم هم یکم خنده داره الان که میگم هم یکم ناراحت کننده🤣
البته اون موقه ناراحت کننده بود🤣
خاطره برای هفته پیشه🤣
خب شروع کنم😌
ساعت ۸ صبح بود که با هول و وحشت از خواب بیدار شدم
از تب داشتم میسوختم
خواب وحشتناکی هم دیدم که یه نفر سر بلفی رو(گربه خونگیم) رو جلو چشمام داره میبره🥲
خلاصه خیلی تب داشتم همه بیدار شدن و یکم خنکم کردن حالم بهتر شد و بابام رفت سرکار
وقتی برگشت یهو رنگم زرد شد
دلدرد شدید داشتم
بالا میاوردم🥲
بدنم مثل چی داشت میلریزید هم داشتم یخم میزدم هم تب داشتم
بدنم درد میکرد
کلا حال خوبی نبود
بدترین مریضی عمرم بود
منی که موقع مریضی هیچوقت دکتر نمیرفتم تا بابام اومد خونه از تخت با گریه پریدم بیرون شروع به التماس کردم که برم دکتر رفتیم دکتر و نوبت گرفتیم
نوبت ما شد رفتیم داخل
دکتر یه مرد چاق بود
منو معاینه کرد و نسخه نوشت
استرس داشتم که چی تو نسخه هست؟
بعد فهمیدم امپول و سرم داره
امپول رو‌که نزاشتم بنویسه
موند سرم که اول نمیدونستم
بعد دست بابام دارو هارو دیدم
رفتم یجا قایم شدم همه فکر کردن منو دزد برده🤣
درحالی که من تو ماشین بودم😀
بابام سرم و سرنگ هارو پس داد ولی چون دارو ها تو کیف مامانم بود اونارو پس نداد
بعد همه با ترس و وحشت سوار ماشین شدن کسی منو ندید چون داخل کف ماشین بودم
بعد راه افتادن به سوی کلانتری اینو قشنگ فهمیدم
انقدر خندم گرفته بود که داشتم میترکیدم
بعد خواستم یجور خودمو نشون بدم عصبانی نشن
با یه حالت خوابالو اومدم گفتم چی‌شدع؟
انقدررررر ترسیدن که نگووو🤣
یجور دروغ بافتم و دوباره سمت مطب‌ حرکت کردن سرم منو بزنن
بعد من انقدر جیغغغغ کشیدم بابام گفت ولش کن برگردیم😀
حالم هم خیلی بد بودا😀
اینم از خاطره من امیدوارم خوشتون اومده باشه🥺🪳🪳🪳🪳