خاطره فاطمه جان
سلام خوبین ؟؟👋
این خاطره بر میگرده به اوایل نامزدیه من و علیرضا💍 خوب میخوام یه بیو کامل بدم:
من فاطمه ام ۲۵ سالمه
علیرضا اسم نامزدمه ۲۷ سالشه
خواهرم و برادرم دو قلو اند که ۲۰ سالومه👫👭
مادرم خانه داره و ۴۴ سالشه👧
پدرم پیمانکار و ۵۱ سالشه 👨
اگه یادتون باشه من برای خودم برنامه داشتم که اینطوری بود : صبح بیدار میشم🥱 نیم ساعت ورزش میکنم🏃♀
صبحونه میخورم 🍱
دوش میگیرم 🚿
با گوشی بازی میکنم 📱
نهار میخورم 🥩🥘
و...
بریم سراغ خاطره ❤️:
تازه یه ماه بود نامزد کرده بودیم من کم خونی داشتم (و دارم ) علیرضا اومده بود خونمون ولی من چون از باشگاه اومدن بودم خوابیده بودم (تو اتاقم بود) پاشدم یکم سرم گیج میرفت با علیرضا یکم حرف زدیم پاشدم برم دست و صورتم رو بشورم سر گیجم بیشتر شد نشستم رو تخت دستم رو گذاشتم روی صورتم یکم حالم بهتر شه که نشد تو این حال علیرضا هی میپرسه چی شده چی شد ؟؟ منم فقط یه بار جواب دادم گفتم هیچی یکم فشارم افتاده رفت دستگاه فشار سنج رو آورد فشارم درست بود ۱۲ روی ۸ بود گفت فشارت خوبه آخه چرا باید اینطوری بشی گفتم نمیدونم ولی فک کنم به خاطر کم خونیمه گفت هاا تو کم خونی داری و الآن من باید بفهمم آخه تو چرا با خودت اینطوری میکنی روزی دو ساعتم ورزش میکنی ورزشم چی تکواندو که خیلی واسه دخترا ورزش سنگینیه غذا هم به خاطر اندامت زیاد نمیخوری میگی چاق میشم اینم وضعیتت من با تو چیکار کنم .... گفتم تو میدونی من خیلی حرفه ای کار میکنم تکواندو رو پس هیچوقت ولش نمیکنم غذا هم که از گوشت و مرغ بدم میاد بعدا هرچی میگی بخورم گفت یا گوشت و مرغ میخوری یا هفته ای دوتا تقویتی میزنی گفتم هیچ کودوم گفت من بین حرفام یادم نمیاد گزینه هیچ کدوم گفته باشم منم گفتم همینی که هست گفت عشقم میدونی چقدر برام مهمی و دوست دارم برای خودت میگم عزیزم اگه با این وضع ادامه بدی از حال میری یا بزار برم برات غذا بیارم یکم بخور بعدش بوسم کرد و رفت برام قرمه سبزی آورد چون میدونست به غیر از گوشت قورمه سبزی گوشت دیگه ای نمیخورمگفت عزیزم بخور یکم خوردم گفتم دیگه میل ندارم گفت یعنی چی میل ندارم اصلا بزار معاینه ات کنم بعدا داذو میدم میخوری هم اینکه هر روز باید غذات رو کامل بخوری منم از مامان وضعیت غذات رو میپرسم ببینم میخوری یا نه گفتم نیاز نیست معاینه ام کنی هر روز قرص آهن میخورم گفت نخیر اینطوری نمیشه که خود به سر آهن مصرف کنی معاینه ام کرد گفت برات آزمایش مینویسم گفتم تازه آزمایش دادم بعد جواب شو آوردم گفت باشه دفترچت کو دادم بهش( البته به زور راه میرفتم ) دارو هامو نوشت و رفت بگیره بعد از اینکه اومد گفت بخواب عزیزم آمپولاتو بزنم گفت آمپول واسه چی نه بابا من خوبم گفت آره از جواب آرمایشات معلومه خوبی ! فاطمه نگا اعصانی نکن منو برگرد گفتم من خوبم به خدا پاشدم یکم راه رفتم که بفهمه خوبم اونم ریلکس نشسته بود نگام میکرد میدونست دارم خودمو خوب جلوه میدم گفتم دیدی خوبم تمام شدن حرف من همانا و ولو شدن من رو زمین همانا اومد کمکم کرد و تخت دراز کشیدم گفت اینطوری خوب بودی ؟؟ برگرد تا اعصبانی نشدم منم که دیگه داشتم از حال میرفتم نای لج کردن نداشتم کمکم کرد برگشتم شلوارم رو از دو طرف درست کرد بعد از اون گفت سفت نکن و تکون نخور منم با سرم علامت تائید دادم و الکل زد یه توده درست کرد و فرو کرد اولش خیلی خوب رود اما آخرش دردم گرفت گفتم آی گفت تموم شد و اون طرفم رو پنبه کشید و فرو کردم اصلا درد نداشت بعدا گفت تموم شد حالا قرصاتو بخور و یکم بخواب گفتم باشه بعد از قرصام با هم خوابیدیم وقتی بیدار شدم اون خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم آخه تازه شیفتش تموم شده بود روش پتو کشیدم و رفتم تو حال یکم tv دیدم بعدش علیذضا بیدار شد با هم رفتیم بیرون و گشتیم و غذا خوردیم و اومدم خونه خوابیدم ...
پ.ن : ببخشید طولانی شد
پ.ن: علیرضا اصلا اهل ناز کشیدن نیست و خیلی جدیه