سلام بچه ها خوبید خوشید اینقدر دلم واسه تایپ کردن خاطره تنگ شده که نگو 😭
مریم ته تغاری پاییز 🍂🍁
چندتا خاطره دست اول دارم ولی خاطره داغه را میخوام تعریف کنم من از اول خرداد بیمارستان بستری شدم تا دقیقا ۲۰ خرداد که بماند چقدر اذیت شدم وچقدر حقایق پنهانی اشکار شدن 😩
بعد از مرخصی از بیمارستان ته مونده دارو هام دارن گفتن اسراف نشه 😂 که خوشبختانه شامل ۳ تا نوروبیون 💉  و یه دونه D3 💉 هست باکلی 💊
که اولین نوروبیون💉توی بیما رستان زدم ولی با داد وبیداد D3 نزاشتم  قرار شد بعد ۴ روز  بزنمش 😞  بعد چهار روز یعنی دوشنبه وقتی بیدار شدم دیدم یه پرستار حوجل مجول بالای سرم بود 🤩و مامان داشت صدام میکرد وقتی بیدار شدم مامان یه لیوان شیر موز دستم داد 🥛(  من واقعا از شیر متنفرم ) کمی خوردم که خوشکل خانم گفت : عزیزم دمر شید امپولتو 💉 بزنم  امپولم D3 بود وقتی که امپول اماده کرد من همچنان محوش بودم خیلی خوشکل بود 😁 مامان گفت مریم بمونم یا برم گفتم نه مامان برو ولی بابا صدا کن  😄 حالا قیافه مامان 🤯😡 ( من الان نزدیک چند ساله  جلو بابا یا داداشام امپول نمیزنم  اون دفعه خواستم مامان حرص بدم ) ولی انصافا وقتی زد هیچی حس نکردم گذشت تا شد پنج شنبه یعنی امروز  که بعد صبحونه مامان گفت میریم درمانگاه   یا زنگ بزنم به اون خانمه بیاد  امپولت بزنه 💉 گفتم به  یه شرط  اینه که تحریم چربیو بشکنی و غذام ماکرونی با ته دیگ سیب زمینی باشه بعد غذا هم از چای نبات  خبری نیست گفت باشه  گفتم من  حوصله   بیرون رفتنو هم  ندارم  زنگ بزن پرستاره بیاد  که مامان گفت چشم قربان امر د یگه 😝 بعد نیم ساعت پرستاره اومد 😢 من هم چون دوتا امپول اخری سمت چپ زدم سمت راستو اماده کردم گفت عزیزم من سمت راست میزنم ولی سمت راست خیلی درد داره من هم گفتم اشکال نداره بر خلاف اون دفعه وقتی نوروبین 💉 وارد پوستم کرد یه تکون ریز خوردم و منی که هیچ وقت بلد نیستم سفت کنم واسه اولین بار سفت کردم ولی دمش گرم نگفت شل کن فقط گفت نفس عمیق بکش افرین وهی هم تکرار میکرد نفس ولی واسه اولین‌بار مردم و زنده شدم من واسه امپولخودم داوطلب میشدم  فقط  واسه رسیدن به بعضی چیزا که واسه سلامتیم ضرر داره شرط میزارم ولی این بار دردش یه چیز دیگست ( توی بیمارستان امپولام ازطریق انژیوکت یا سرم تزریق میکردن ) وقتی که امپول کشید خون خیلی اومد که گفت خیلی سفت کرده بودی اگه بهت گفته بودم شل کن بیشتر سفت میکردی نگو تو همون حالت امپول زده 😡 وقتی هم رفت اصلا نمیتونستم یه قدم بردارم که وقتی مامان اومد گفت اشکال  نداره مامان کمی راه برو عضلاتت باز میشه ولی من همین جوری دمر بودم تا اینکه موقعه نماز به زور وکمک بابا وضو گرفتم  هنگام راه رفتن هم  اشکم در میومد 😭
  وقت نهار به مامان گفتم  من دیگه بمیرم هم امپول نمیزنم مامان گفت از شنیدن این حرفت میترسیدم   ولی تا هفته بعد خدا بزرگه مامان بعد نهار هم درد پا هم درد  معده پدرمو در اوردن  الان ساعت ۱۷:۱۵ دقیقست که  دارم از دردشون کلافه میشم اگه  هم برم بیرون وحالمو  ببینن مستقیم بیمارستان  😂 دارم با دردم  میسازم و میسوزم 
راستی وزنم توی بیمارستان از ۵۶ به ۴۰ کاهش کرد  واین خیلی مامان وبابا اذیت میکنه راجع بیماری اصلیم نگفتم چون اطلاع دقیقی ازش ندارم وبه. هیچ قرصی دسترسی ندارم که از روی اسمش  ببینم واسه چیه  فقط موقعه مصرف توی یه پیش دستی واسم میانش دیگه بیخیال دونستنش شدم 
اگه عمری باقی بمونه میام خاطره میگم  
راستی بابت تاخیرم هم 
 اون روز این قدر اعصابم خورد بود که وقتی امیر ( برادر زادم ) شروع به مسخره بازی کرد گوشی سمتش پرت کردم اللهی بمیرم اگه خدا نکرده به سرش خورده بود چی 😱 که گوشیم خورد شد وچند روزه بدون گوشی بودم  
ببخشید اگه بد بود بدیشو بابت حالم بزارید مرسی
🌹🌹🌹