سلام  دوستان من سحر  هستم ۱۸ساله 
خواننده بودم و الان میخوام خاطره بزارم براتون 😍
خب دوستان این خاطره چیز خوردنم بر میگرده ب روز پیشواز (روز قبل ماه رمضونی) عامو من ی مدت بود کمر درد بودم و اصا رو به آسمون (تخته پشت) نمیتونستم بخوابم و زیاد درد نمی‌کرد مراعات نمی‌کردم درد میومد و من هیچوقت طاقت درد کشیدن ندارم و از شانس بدم همیشه خدا من مریض ام. 
 نوبت دکتر گرفتیم برای روز پیشواز اولین نوبت خالیشون بود ما صبح رفتیم یزد خونه و عصر  ساعت ۶ بود رفتیم مطب من اصا استرس نداشتم چون واقعا میدونستم اگ نرم دکتر روز ب روز بد تر میشم و وقتی زیاد راه میرفتم دردش می‌ریخت توی پاهام و میدونستم ستون فقراتم آسیب دیده
‌توی مطب نشستیم ی مرده رفت داخل با چشمای قرمز پر اشک با پای لنگان (فک کنم کف پاش آمپول زده بودن)اومد  بیرون 
اون مطب دوتا در داشت یکی اتاق معاینه (اتاق دکتر)یکی هم مال کارای عملی بود مثلا تزریقی چیزی... 
این در اتاقه ک باز شد داخلش دیدم تخت بود و میز و بوی الکل اومد بیرون منم استرس گرفتم حس از بدنم داشت می‌رفت  پیش خودم فک میکردم احتمال داره مثلا  ب کمرم آمپول بزنن ب ستون فقراتم😐چ فکرای شومی 😐🤭
مطب خیلی خیلی شلوغ بود و ۹۰درصدشونم جوون بودن (واقعا قدیمیا تو این سن رنگ دکتر نمی‌دیدن چقدر درد و بلا زیاد شده)بعد ی ساعت نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر اومد مرد تقریبا ۶۰ ساله بود گفت بخواب گفتم لباسم بزنم بالا ؟ گفتن نه لازم نیست به نظرم خیلی دکتر با ادبی بودن 😆(چونکه چند وقت قبلش ی دکتر دیگ رفته بودم بخاطر کمرم موقع معاینه لباسمو تا کتفم داد بالا شلوارمم داد پایین ناموسا بخاطر همین 😐اون دکتر بی ادبی بود انقدر خجالت کشیدم ) خلاصه. ک از این چکش 🔨 ها میزد ب پام و زانوم خیلی درد می‌گرفت بعد گفت دیسک کمر نیست ولی ی چی خیلی مشکوکه باید بری ام آر آی من گفتم ماه رمضونی نمیتونم. خب گفت باشه دارو می‌نویسم موقت خوب میشی و باید فقط و فقط استراحت کنی روی پا نباشی راه نری تند راه نرو آروم آروم فک کن بار شیشه داری😐بعد حتما برو ام آر آی بعد اومدیم بیرون دارو هارو گرفت بابام رفتیم سوی خونه 
فرداش شروع کردم ب خوردن دارو هام ی آمپولم داده بود بهم هیچکس ب روم نیاورد و منم از خدا خواسته
دو شب بعد ب اسرار مامان رفتیم خونه عموم منم اصا حواسم نبود ک زنموم امپول زدن بلده  😤آقا اونجا بودیم آخر شب شد دیگ کم کم میخاستیم بیاییم خونه ک مامان از کیفش آمپولامو آورد بیرون و ب زنموم گفت میشه زحمتشو بکشین منم تا اینو دیدم سریع بشقابارو جمع کردم بردم آشپزخونه اما صداشون میومد مامان می‌گفت : حریفش نمی‌شدم بریم تزریقاتی زحمت شد براتون زنموم : نه این چ حرفیه خوب کردی آوردی 
منم ک با زنموم رودرواسی شدیدی داشتم 😬زنمو صدام کرد بیا نمیخاد بشوری منم خودم ب نشنیدن زدم و بعد زنموم اومد داخل دستم گرفت کشوند گفت بیا عزیزم بریم اول آمپولتو بزنم بعد دستمو گرفته بود رفتیم اتاق پسرش (عموم ۳ تا پسر داره ۱۹ ساله .۲۳ساله. ۲۶سالع) بعدم چونکه اتاق زنمو اینا عمو استراحت میکرد نمیتونستیم بریم اونجا 
بعد من دستام می‌لرزید استرس داشتم می‌ترسیدم یکی از پسرای عموم سر برسن خجالت میکشم و اصا دوست ندارم کسی بدونه آمپول زدم و اگر میفهمیدن تو اتاقش زدم ناراحت میشدن شاید (اتاقش ی در طرف هال دارن ی در طرف حیاط )می‌ترسیدم از درب طرف حیاط بیاد بد میشد بخاطر همین نمیتونستم مقاومت کنم چون آخرش مجبور بودم بزنم و اگر معطل میکردم امکان داش پسر عموم برسه و اونموقع افتضاح میشد مثلا حین آمپول خوردنم برسه 😟یکیشونم آمپول زدن بلده تو راه بود میومد خونه بخاطر همین مقاومت فایده نداره و با سر و صدا عمو هم میومد پایین بدتر  اما اگر پسر عموی ۱۹ سالم (ارسلان)می‌رسید نمیزاشت بزنه بهم آمپول چون همو خیلی دوست داریم😍از نظر خواهر  برادری  خیلی دل نشینه و خوشگل😊از بچگی باهم بزرگ شدیم 
خلاصه نشستم رو تخت زنمو درحال آماده کردن آمپول دیدم آروم آروم داره می‌کشه گفتم زنمو گفت : مقاومت فایده ندارد عروس گلم (نزاشت اصا حرف بزنم)😐از بچگی بهم میگن عروس گلم هم عمو هم زنمو 😐گفتم  زنمو ارسلان (۱۹ساله) کی میاد گفت حالا ها دیگ باید برسه اما کور خوندی اون نمیاد این اتاق می‌ره اتاق خودش 😐گفتم زنمو چرا انقدر طول می‌کشه گفت روغنیه دیر میشه تا بره داخل سرنگ منم پشمام ریخت راجب روغنی چیزای بدی شنیدم گفتم ینی درد داره خیلی گفت نه فقط اولش یکم دردت میاد اما بعدش نمیفهمی 😐آخه دلداریه،😐منم ناموسا خیلی ترسیدم کلا  موقع آمپول شاید زیاد نترسم (اما بر خلاف بقیه من از سرم بیشتر میترسم و حاضرم چهار تا آمپول بزنم اما به سرم نزنم) اما پاهام شل میشه ی جوری میشم قلب تند میزنه میترسم ی جورایی ولی زیاد مقاومت نمیکنم😓 و هیچی نمی‌فهمیدم گفت چرا نمی‌خوابی گفتم بزارین آماده بشه گفت می‌ترسی ساعد برسه 😆گفتم آماده شد گفت آره عزیزم نترس بابا چیزی نیس دمر شو بعد گفت میخای عمو صدا بزنم بالا سرت باشه ؟(این عموم خیلی منو دوست داره خیلی بیشتر از بقیه بچه ها و منم عاشقشم ینی هر کاری میگفتم میکرد هر چی دلم میخواست برام می‌گرفت خیلی پایست😍 ) گفتم ن ن ن 
خوابیدم هنوز داشت پد در میآورد منم ی طرف شلوارم کامل دادم پایین و ی طرف باسنم کلا لخت شد اما اصا نزاشتم بین باسنم پیدا باشه زنمو ک اومد یهو اونطرف کامل داد پایین منم آب شدم از خجالت گفت عزیزم غریبه ک نیست . وای خیلی کشیده بود پایین 
من دیگ چشام بستم پد کشید گفت نفس عمیق بکش اولش درد داره ها سفت نکنی منم بیشتر رترسیدم امپولع ک وارد شد ی تکون خوردم و درحد ی آخ خیلی سوخت و کاملا حس شد و شروع ب تزریق کرد  ۳ دقیقه طول کشید تا تزریق کرد اما دردی نداشتم ولی حس میکردم زنمو دستش کامل روی باسنم بود و ماساژ میداد خسته شدم خودمو سفت کردم ک درش بیاره ریلکس ادامه میداد 😐تا تموم شد ۱۰دقیقه همینجوری بدون اینکه شلوارم بده بالا ماساژ میداد جاشو 😐کیف کرده بود 😆دیگ خلاصه اول گفتم نمیتونم پاشم گفت لوس نشو بلند شدم انگار اصا آمپولی نزدم 😆اومدم بیرون دیدم ارسلان اومد خوشحال شدم اما جلوش پوکر شدم 😐منو دید اومد طرفم گفت چیه ؟ من :هیچی 
دستمم رو باسنم  بود  بهم با خنده آروم گفت چیزی شده؟ گفتم چی نع چرا میخندی دیوث الان وقت اومدنه؟(یادم رفته بود آمپول زدم) خندید گفت زشته دستتو بردار گفتم : چی ؟ او آها خب آمپول زدم
 گفت: واقعا گفتم آره گفت الهی قربونت برم من کاش پیامی داده بودی زودتر میومدم الان خوبی؟ (دستی کشید روی موهام ) 😊بعد چشمکی زد رفت اتاقش منم رفتم دنبالش نشستم رو تختش لباساشو عوض کرد بعد ی طرف دیوار اتاقش کلا اینه طلاییاست مربع مربع کنار هم. داشت تو اونا نگاه میکد موهاشو درست میکرد زیر چشمی نگاه میکر بهم خندیدیم😆 الکی میگفتم جای آمپولم درد می‌کنه اونم  بوسم کرد 🤭گفت خیلی پریشونی دردت اومد گفتم عاره (راستش درد نمی‌کرد اما دست میزدم درد می‌گرفت و پام یجوری بود )اونم رفت کمپرس گرم آورد  😐گذاشت برام و لبه تختم نشسته بود باهم حرف زدیم وگفت بابا و عمو (ینی بالای من و بابایی ارسلان) مسافرت کاری چند روزه دارن  و منم گفتم وای ارسلان بریم گفت ب بابا گفتم قبول نکرد دیگ نقشه کشیدیم راضی کردیم 😁دیگ قول دادیم هر اتفاقی افتاد مریض شدیم چیزی پای منو ارسلان (وبلاخره موفق شدیم  و باهاشون رفتیم و توی طول مسافرت کارمون به بیمارستانم رسید 😥اما بابا و عمو نفهمیدن و... )
 تا اینکه  مامان در زد گفت بیا بسه دیگ 😐وات د فاز چی بسشه؟🤔😆😐خلاصه ک خواستیم بریم خونه 
 امیدوارم ک خوشتون بیاد. فدای چشماتون 
ی آمپول دیگه هم دارم ک معلوم نیست کی سوپرایزم کنن😐😐😐😐😐
راستی من  فامیل  دینا هستم  بهم سپرد ک بگم ادامه خاطرشو میزاره براتون اما الان شرایطش یکم مساعد نیست و سرش شلوغه 
خدا نگهدار همتون باشه