جاریم خونمون بود هردومون کلاس انلاین داشتیم من لپ تاپم مشکل داشت... گذاشته بودم برای تعمیر ... کلاسام رو با گوشی همراهم انلاین شدم و تقریبا به زیر ۱۰٪ رسید اونم چراغ قوه شو‌ روشن کردیم که از پله ها بریم پایین برادر شوهرم به جاریم زنگ زد گفت من دارم میرم باشگاه گفتم ساناز بپرس علی هم همراهشه ؟ گفت علی پیش تو نیست ؟؟ گفت نه خونه مامانه... گفتم پس ساناز بریم اونجا چون علی کلید نداره ریموته برقم که نیست مام بیکاریم خونه بریم خونه مادرشوهرم ۴ طبقه رو با دو رفتیم که گوشی خاموش نشه بمونیم توی راه پله ها ...
از خونه ما تا خونه اونا ۱ ساعت بود پیاده ، که هوا چون باد خنکی داشت پیاده رفتیم ...
با خیال خوش و آروم آروم پیاده روی کردیم وسط را دوتا بستنی خریدیم خوردیم که چسبید ..
رسیدیم خونه‌زنگ و جاریم زد و وارد که شدیم روی پله ها پدر شوهرم داد زد شماها چرا گوشی تون خاموشه ؟ یکه خوردم گفتم برق قطع شد مام کلاس داشتیم و...‌..
گفت خیله خب حالا
رفتیم بالا مادرشوهرم داد زد ساناز جان ( جاریم) ، درسا هم با تو ؟؟ منم گفتم آره مادرجون منم هستم گفت اها اخه محسن اینجا بود هرچقدر بهت زنگ زد گفت خاموشه اونم نگران بود اعصابش خورد شد رفت خونه گفتم خب من برای اینکه اون اینجا بود اومدم که
تا ما رسیدیم اونجا برق اومد گوشیمو زدم‌به شارژ ۲۴ تماس بی پاسخ از علی داشتم که گفتمم واااای چه خبره اخه به‌مامانم زنگ زده بود خبر دارش کرده بود که از اونم میس کال داشتم ....
بعد چند دقیقه اومد انگار پدرشوهرم بهش خبر داده بود من اونجام ... عصبی بود خیلی گغت تو کجاااا بودی چرا گوشی تو جواب ندادی گفتم وا یعنی چی چرا اینحوری میکنی تو من گوشیم خاموش شد برق نداشت بعدم پیاده با سانازاومدیم اینجا چون سیاوش( برادر شوهرم ) گفت اینجایی ... داد و‌بیدار مون بالا رفت الکی گیر داد چرا بهم پیام ندادی گوشیم داره خاموش میشه نگرانم نشی و... عصبی شدم گفتم تو به من اعتماد نداری مگه ما فقط ۱ ساعت رفتیم پیاده روی خلاصه خیلی جرو بحثمون بالا رفتتت که ساناز و مادرشوهرم مارو اروم کردن .. پدرشوهرم پارکینگ بود اومد خونه رو به من گفت چیشده چرا انقد داد میزنی تو مقصری دو قورت و نیمت هم باقیه ؟؟؟ خجالت نمیکشی ؟؟؟ رفتی بیرون خبر ندادی گوشیت خاموش بازم داد و بیدار میکنی همه اینارم با داااااد و دعوا گفت منم بغصم گرفت گریه کردم تابدتر روانیم کردن با مکالمه شون که گفتم برووو بیرون توروخدا برو از خونه زد بیرون رفت پیش خانوادش منم زاااار زدم تا ۹ونیم شب سر درد داشت میکشت منو انقد درد داشتم که از یخچال ۳ تا مسکن اوردم باهم خوردم اروم شه
ساناز پشت سر هم پیام میداد میگفت مدیونی خودتو یه ذره ناراحت کنی ... کلی باهام حرف زد گفت من جریان و به سیاوش گفتم زنگ زده علی رو شسته گذاشته کنار .... بعد دوساعت اومد خونه اومد سراغم گفت غذا چی میخوری؟ جواب ندادم گفت باتوام رفتم سراغ یخچال ی قرص دیگه بخورم منو کشید کنار گفت مگه نمیشنوی گفتم نه قرص و‌دستم دید گفت این شکلاته؟؟؟؟ گفتم برو گمشو کنار به تو مربوط نیست گفت چیشده دوباره سر درد داری؟؟؟؟ گفتم دوباره حرفامو تکرار کنم بی عرضه ؟؟ قرصارو گرفت ازم گفت برو منم دوبارع نگرفتم ازش رفتم تو اتاق مطالعه درو نبستم باز نیاد بکوبه باز کن .....
خوابیدم نمیدونم چه مقدار ...
بیدار شدم حالم اوکی نبود تهوع داشتم
رفتم تو هال داشت نماز میخوند یهو سرم گیج رفتم با کمر خوردم به میز جلو مبل اشکم در اومد
نتونستم پاشم همونطور مونده بودم از درد که نمازش تموم شد اومد سراغم گفت چیکااااار کردی تو گفتم ب من دست نزن دست زد به کمرم بلندم کنه جیغم در اومد دوبار عوق زدم که خداروشکر چیزی بالا نیومد اونم چیزی نگفت منو برد‌تو اتاق خواب گذاشت رو‌تخت رفت بیرون اشکای گرم صورتمو خیس کرده بود که‌اومد تو اتاق وسایلاش دستش بود گفتم دستت به من نمیزنی گفتم حرف نزن بذار ببینم چته گفتم مگه نگفتی بمیر منم میخوام بمیرم گفت حرف مفت نزن نذاری معاینه کنم میریم بیمارستان پس سختش نکن گفتم من نخوام توی بی عرضه سیب زمینی رو ببینم کیو‌ببینم توجه نکرد دستامو گرفت فشار خون و وصل کرد نبض و ... منم هیچی نگفتم‌گریه میکردم اروم گفت تا کی می خوای ادامه بدی بسه دیگه سر درد نداری؟؟؟ چون من خیلی زود سر درد میشم بعد از کرونا همچنان همراهمه جواب ندادم گفت درسا دعوا رو بذار کنار بعدا حسابی از خجالتش در میاییم جواب‌منو بده ... گفتم دارم ... که دست زد ب پهلوم که به پشتم بود تقریبا گفتم نکن دررررد داره گفت میخوام ببینم چیشده گفتم چرا ولم نمیکنی ب درد خودم بمیرم هااا مگه همینو نمی خواستی تو گفت درسا میبندی دهنتو یا ببندمش اروم منو برم‌گردوند تا ببینه چیشده پشتم که حس تهوع کردم و سریع بلند شدم تا برسم سرویس دهنم تلخ شد گفتم به تو چه ها به تو چه مگه اصلا برای تو مهمه؟؟؟ تو بی رحم تر و‌بی انصاف تر از این حرفایی.... گفت هرچی میخوای بگو الان وقتش ن

یست توضیح بدم... بعدا مفصل صحبت میکنیم... گفتم همین الان همین الان بگو گناه من چی بود ؟؟؟ گفت درسا تورو به هرچی میپرستی ساکت باش بذار بزنم اینارو من مقصرم من احمق مقصرم که نگرانت شدم من مقصرم که برام مهمی که اونهمه بهت زنگ زدم ترسیدم اتفاقی افتاده باشه .... بابا اشتباه کرد دخالت کرد ولی چی بگم بهش ها؟
بعدم سریع برم گردوند پنبه کشید امپول و فرو کرد منم هیچوقت سفت نمیکنم فقط گریه میکردم و دستاشو فشااار میدادم که کشید بیرون گفت اروم باش چیزی نیست که الان بهتر میشی دومی رم زد ولی سر سومی خواستم دستشو‌بکشم که کنترل کرد دستامو گفت من بمیرم که این بلا سرت اومد خداا منو ببخشه اونم کشید بیرون بوسم کرد و...
رفت اشغالارو بندازه که رفتم تو اتاق درم قفل کردم همونجا خوابم برد .... چند روز بعدشم حالم بد شد که به زور دوتا دیگه زدم ‌.. علی خیلی بعد اون معذرت خواست ولی
هنوز رفتارخودش و خانوادش تو کتم نمیره
و هنوز نمیتونم ببخشمش
هنوز ۱ماه و چند روزه خانه دار شدیم و‌این اتفاق...
علی پزشک اطفال منم ترم ۳ پرستاری ام ...

زندگی تون به کام‌.