سلام ۲۵ سالمه اسمم سما اومدم خاطره بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد 
من تازه عروسم و همسرو زندگیمو خیلی دوس دارم ولی چن شب پیش که مادرشوهرم ماو برادرشونو واس شام دعوت کرده بود متوجه شدم قبلا یه دوستی ای میونه شوهره منو دخترداییش وجود داشته . قلبم تن تن میزد فشارم افتاد من اینجا غریبم هیشکیو ندارم مامانم اینا شهرستانن من فقد خانواده شوهری رو داشتم که از بین اونا با برادر شوهرم که ۲ سال از من کوچیکه صمیمی ام 
خلاصه من یه بوهایی بردم از وقتی فهمیدم نتونستم تو جمع بشینم هی می رفتم حیاط میومدم توو خونه آرومو قرارم نداشتم دلم بدجوری شکسته بود که شوهرم چرا بامن در مورد این مسئله حرفی نزده حتما بازم دوسش داره و این جور چیزا
اخرش رفتم نشستم حیاط هیشکی نبودمو احساس نمیکرد با اینکه هوا خوب بود ولی من بد جوری میلرزیدم بعده نیم ساعت دیدم برادر شوهرم اومد گفت زنداداش چرا نمیایی توو من تا اونو دیدم زدم زیر گریه که اونم ترسید هی میپرسید چی شده منم گفتم بعدا میگم فعلا چیزی نپرس. یکم گریه کردم اونم دلداری میداد بعد رفتیم داخل که شوهرم گفت کجا بودی چرا چشات قرمزه بعد نزاشت من جواب بدم که برگشت سمت دختر داییش منم داشتم دیونه میشدم برگشتم دیدم برادرشوهرم نگاشون میکنه به من نگا کرد فهمید واس چی دلم پره از  دستم کشید رفتیم نشستیم توو مبل دو نفری من گریه میگردم ولی نمیزاشتم اشکام پایین بیان فقد فرزاد برادر شوهرم میدید که من گریه میکنم کفری شد داد زد:مامان من سرم درد میکنه قرص میدی بهم که مادرش گفت به زنداداشت بگو بیاره بلند شدم رفتم سمت اشپزخونه دوتاشو خودم خوردم ۲ تاشو اوردم واس فرزاد  
شب تموم شدو رفتیم خونمون توراه فرهاد داد زد سرم که چرا قیافه گرفته بودم تا اون موقع من باهاش دعوا نکرده بودم همیشه کوتاه میومدم ازش خجالت میکشیدم که باهاش دعوا کنم اونقد داد زد سرم که بلند بلند زدم زیر گریه گفتم نگه دار ماشینو نگه داشت میترسیدم پیاده شم که اگ بزاره بره این موقع شب چیکار کنم همون موقع فرزاد زنگ زد به گوشیم با گریه جواب دادم یه یهو یه سیلی محکم زد توو گوشم گوشم سوت کشید گوشیم همون طور باز بود با گریه مبگفتم من چیکارت کردم اگ دوسش داشتی باهاش ازدواج میکردی خب مگ من جلوتو گرفته بودم چرا تا حالا بهم هیچی نگفتی میخواستی راحت در ارتباط باشی باهاش که دوباره یه سیلی زد منم جیغ میکشیدم یهو دیدم گوشی قطع شد رسیدیم خونه همین که رسیدیم دیدم فرزادم خودشو رسوند نا نداشتم از ماشین پیاده شم اومد سمت ماشین منو پیاده کرد برد داخل به داداششم اصلا حرفی نمیزد چون فرهاد از اون بزرگتره میترسید چیزی بگه بد بشه من حالم خیلی بد بود تب داشتم حالت تهوع داشتم رفتم سمت دسشویی کلی بالا اوردم بی حال دمه در دسشویی افتادم فرزاد رفت گفت داداش دفترچه زنداداش کو حالش بده میبرمش درمونگاه که جوابشو نداد یکم صداشو بلند کرد گفت کو دفترچش که فرهاد فزرادو هل داد با دو اومد سمتم از بازوم کشید گفت ادا درمیاری که دلم به حالت بسوزه این بمیره هم اینجا میمیره 
به فرزاد گفتم خوبم فرزاد تو برو الان نگران میشن مامان بابا فرزاد از حرص چشاش کاسه خون شده بود هبچی نگفت با حرص رفت منم رفتم تو اتاق با همون لباسا خوابیدم تا صبح چار بار بالا اوردم فرهاد خیلی سنگ دل شده بود بهم سرهم نزد صبح شد فرهاد رفت منم هیشکیو نداشتم زنگ زدم فرزاد جواب داد با گریه گفتم فرزاد بیا من دارم میمیرم به بابا اینا چیزی نگو به فرهادم نگو ها میکشه من  اونم زودی اومد رفتیم درمونکاه 
بیچاره اونم هی دلداری میداد میگفت چیزی نیس زنداداش دیشب خیلی توو حیاط بودی سرما خوردی منم فقد گریه میکردم رفتیم تو درمونگاه هیشکی نبود رفتیم داخل دکتر معایته کرد گفت فشارت خیلی پایینه گلو گوشاتم که قشنگ عفونت کرده تبم که داری دیگه چی موند؟ 
اشکام سرازیر شد فرزاد اومد پیشم دستمو گرفت نسخه رو داد رفنیم بیرون دکتر گفت اگ نمیتونی بشینی برو دراز بکش تا داروهاتو بیاره رفتم دراز کشیدم سردرد امونمو بریده بود یکم گذشت فرزاد اومد داخل یه کیسه پرهههه آمپول و یه سرم کیسه دادو گفت زنداداش من بیرونم کاری داشتی صدا بزن تشکر کردم گفتم تو دیگه برو زنگ میزنم فرهاو بیاد گفت نه هستم خانومه اومد سه آمپول بود دستش فقد میخواستم خوب شم وگرنه خیلی میترسیدم برگشتم آمپولارو زر خیلی خودمو نگه داشتم که جیغ نکشم از فرزادم خجالت میکشیدم بلاخره تموم شد و سرمو وصل کرد و رفت بیرون .پیام دادم به فرهاد من درمانگاه خیابان سعدیم بیا پیشم فرزاد بره یه موقع کار پیش میاد واسش که دیدم زود زنگ زد صداش خیلی پریشون بود گفت چی شدی چرا بهم نگفتی محلش نزاشتم گفتم فقد بیا بزار این بنده خدا بره اگه به خاطر فرزاد نبود بهت پیامم نمیدادم فقد نخواستم از کارو زندگی بیوفته تا تو نیایی این نمیره از شانس گوه من اگ مامان بابام پیشم بودن الان منت تویکی رو نمیکشیدم اینارو کفتم و قطع کردم زدم زیر گریه
فرهاد اومد فرزاد گف رنداداش من نگفتم ها گفتم خودم گفتم که بری به کارت برسی کم زحمت ندادم مرسی که هستی فرزاد اگ توهم نبودی معلوم نبود چه بلایی سرم میومد که دیدم داره چشاش پر میشه گفتم برو دیکه خدافز و رفت 
فرهادم قیافش خیلی توهم بود هم ناراحت بود هم عصبی نمیتونس به چشام نگا کنه رومو برگردوندمو خوابیدم خانومه بیدارم کرد گفت سرمت تموم شده منم بلند شدم فرهاد میخوایت کمکم کنه که نزاشتم دستشو پس زدم داروهامو برداشتمو رفتم نشستم توو ماشین.
رسیدیم خوته تو راه متوجه گریع فرهاد شدم محل نزاشتم رفتم تو اتاقم خوابیدم تا عصر 
عصر اومد تو اتاقم غذا اورده بود نخوزرم اشتها هم نداشتم ولی باید میخوردم چون وقت آمپولم بود هر ۱۲ ساعت یه پنی باید میزدم لباس پوشیدم و آنپولو برداشتم و رفتم بیرون گفتم از سوپری یه چیزی میخرم اومد جلومو گرف التماس میکرد سما توروخدا بیا باهم بریم من اشتباه کردم من غلط کردم تو خوب نیستی میری بلا میاد سرت . سرش دادزدم گفتم مکه برات مهمهههه دیشب تا صبح جون میدادم کجا مرده بوری چرا باید برادرت منو ببره درمونگاه تو کجا بودی دیدی من حالم خوب نیس چرا ولم کردی و رفتی برو کنار حالم ازت به هم میخورهههه سرفم گرفته بود بدجوری برگشتم تو اتاق خوابیدم اونم هی منت میکشه الان سه روزه اصلا خوب نشدم چون نزاشت برم آنپولامو خودم بزنم میگه باید با من بری منم لج کردم فرزادم زنگ میزنه میگم خوب شدم اگ نگم خوب شدم میدونم زودی خودشو میرسوند 
الان منتظرم این مرخصیش تموم شع بره سر کار من دوباره برم دکتر