سلام
اسم من هستیه.
خاطره ای که میخوام بگم فکر کنم مربوط میشه به۳ سال پیش.
من علاقه بسیار زیادی به رقص دارم،البته دوست دارم توی مراسمی که مربوط هستش به دور و بریای خودم برقصم.
بنده از همون ۵ سالگی برنامه ریختم برای عروسی دایی کوچیکه:)
اولین نامزدیش این قصد و داشتم به نحوه احسنت خودی نشون بدم😂
اما...
با اون قد ریز میزه هیچکس منو حساب نمیکرد
و کلا بین دست و پاهاشون گم میشدم
(یکی از انگیزه های من واسه بزرگ شدن این بود که بتونم توی جمع برقصم بدون اینکه فیلمبردار یه نگاه به من بندازه و یه نگاه به بزرگترا و بگه بیاین بچه هارو از وسط جمع برشون دارید:/)
خلاصه که اولی کلا به عروسی ختم نشد ...
و من موندم آرزوهای عروسی دایی
۶ سال بعد دوباره عاشق شد و توی دو هفته به تمام مراسمات رسید.
بعد از خواستگاری اولین مراسم شد نامزدی،خیلی خیلی خوشبختانه قد کشیده بودم و آدم حساب میشدم و مورد عنایت خانوم فیلمبردار قرار نمیگرفتم😂 
در نهایت بین دو هفته همه کار ها انجام و آخر هفته ختم شد به عروسی،توی شهر ما رسمه که قبل از عروسی یه مراسم بگیرن(اسمش و الان دقیق یاد ندارم)من توی اون مراسم کلی رقصیدم ،چند تا از فامیلای مامان میگفتن هستی خوب میرقصه،وای چه بزرگ شده،بفرست کلاس رقص....!
آخرش همه گفتن که چشمت زدن(ولی خب نمیدونم=/)
هیچی دیگه!اون شب داشت تموم میشد و من با ذوق فراوون به خواب رفتم که به لحظه ی موعود برسم‌
ولی ساعت ۴ و ۵ بود که از خواب پاشدم 
(کاشکی نمیشدم)
به طرز عجیبی سردم بود !وسط تابستون!
و بی حال بودم. واقعا ناراحت شدم. مامانم و از خواب بیدارش کردم که به جمله ی فردا خوب میشی اکتفا کرد و باز خوابید😂
صبح زود بازم حالم بد بود،بابام رسیده بود(بابا تا روز حنابندون نبودش)وقتی اومد فقط گفت:
هستی، بابا بریم دکتر؟؟
راه حلش توی هر شرایطی دکتر رفتنه!جدیدا من یه مقدار مقاومت میکنم.
من پوشیدم و به سمت دکتر روانه شدم 
(نزدیک ۵ یا ۶ سالی هست که آمپول نزدم ولی فکر بهشم سخته
بچه که بودم خیلی میترسیدم یعنی خیلی.
نمیدونم به خاطر بچگیم بوده.الان خوب شدم
یا هنوزم میترسم....
البته خیلی خوشحالم که نزدم و نمیزنم :)مشکلات یا یه سرم یا دارو حل میشه)
نشستم اونجا که آقای دکتر به صورت زیاد تاکید کردن به هیچ وجه حق حرکت زیاد و...ندارم و فقط باید استراحت کنم چون اوضاع خراب بود(هنوز دلیل مریضی رو نفهمیدم:یا ذوق بیش از حد و برنامه ریزی زیاد یا بر اثر رقص/=)

من فقط یه لبخند مصنوعی زدم که بله حتما؛)
یه نگاه به بابام کردم که واسشون توضیح بده 
بابا به اقای دکتر گفت که چقدر این روزا برام مهمه 
اما گفتند که به هیچ وجه فقط استراحت.

بابا رفت دارو گرفت سرمم و داد منم رفتم داخل که بزنم یه اتاق بود و یه خانومه که روی میز نشسته بود اومد و سرم و گرفت علاوه بر یه سرم که بچگی زده بودم یادی ازش نداشتم این اولین سرمم بود 
نمیدونستم بچه شم یا خانومانه رفتار کنم که تصمیم گرفتم خانومانه رفتار کنم 
وقتی زد واقعا درد نداشت یعنی درد زیادی حس نکردم.
خب هیچی دیگه نترسیدم 
اما دوست نداشتم نگاه کنم😂
از یه جایی شنیده بودم که دو ساعت سرم طول میکشه،با خیال راحت گفتم که میخوابم. ^^
اون خانومه هم که داشت درباره دخترش با یه آقایی صحبت میکرد که نمیدونم دکتر بود یا پرستار.
آقا هیچی دیگه من خوابم نبرد ولی اصلا نمیگفتم که سرم تموم شده، میدیدم که تموم شده😂
ولی حتما باید دوساعت میشد نمیدونم چقدر گذشت که خانومه حرفاش تموم شد یهو برگشت سمت من گفت عه؟تو هنوز اینجایی؟(البته هنوز دوساعت نشده بود)
😐😂😂😂
گفتم بله 
با لحن شاکی گفت چرا نمیگی به من که تموم شده 
_نمیدونستم باید بگم فکر کردم خودتون متوجه میشید
یه نگاه اینجوری کرد =/ و اومد
درش اورد،یدونه پنبه گذاشت روش آسستینم و اوردم پایین و رفتم 
خلاصه که کل مدت دستم صاف بود که پنبه نیوفته😂تا به اون روز نزده بودم سرم ،مثل یه تازه به دوران رسیده رفتار میکردم
ولی درنهایت رفتم پیش یکی از فامیلای مامان واسه آرایش که ......
توی دوران مریضی،آرایش افتضاح،بی حالی.....
شب حنابندون به طوری داغون بود که فیلم عروسیشون فقط فیلم کمدی در مورد منه.
با کفشای پاشنه بلند و رقص داغون که ناشی بود از بی حالی 
اما خدایی بابا کلی واسم رانی میگرفت فکر کنم اندازه کل رانی های عمرم که میتونستم بخورم اون شب خوردم.
بعد از هر یکی ۱۰ الی ۱۵ دقیقه شارژ میشدم😂
ولی از من نصیحت واسه چیزی برنامه ریزی بیش از حد نکنید
رستا اگه این خاطره رو خوندی حتما یه کامنت بزار،کارت دارم
خداحافظ:)