خاطره سهیل جان
سلام دوستان🙋🏻♂
من سهیل هستم و 19سالمه و تجربی میخونم خانوادم بهم میگن آقای دکتر 👨🏻⚕خب من میخوام امروز یک خاطره از خودم واستون تعریف کنم من کلا از امپول خیلی میترسم یعنی از همون بچگی با امپول مشکل دارم 😅 واز شانس گند من بیشتر اوقات هروقت ک مریض میشم و میرم دکتر بهم امپول میده و منم از نسخه های دکتر فقط قرصاشو میخورم و امپولاشو از ترس نمیزنم و میزارم داخل داشبورد ماشینم 😆الان داشبورد ماشینم شده کارخونه امپول😁💉خب خاطره من از اونجایی شروع میشه که یک روز ما با خانواده قصد سفر به شهر خودمون مشهد کردیم و از اونجایی که ماشین بابام خراب شده بود قرار شد که با ماشین من بریم مشهد توی راه خیلی سرد بود و منم به دلیل اینکه راننده بودم تا خود شب بیدار بودم که یک دفعه یک سردرد عجب گرفتم با خودم گفتم به خاطر کم خوابیه و زیاد جدی نگرفتم 🙂 تا اینکه رسیدیم مشهد و رفتیم خونه مادر بزرگم که ما بهشون میگیم عزیز جون 👵🏻 ماخودمون هم قبلا مشهد خونه داشتیم ولی چون مجبور شدیم واسه کار بابام بیایم تهران اونجا رو فروختیم 😔 وقتی رسیدیم بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم استراحت کنیم بعد ک از خواب بیدار شدم هنوز اون سردرد عجیبه رو داشتم و کم کم بهش گلو درد هم اضافه شد🥺🤦🏻♂توی حال خودم بودم که ساحل ابجیم صدام زد که بریم شام بخوریم من دستپخت عزیزجون رو خیلی دوست دارم اما چون گلوم درد میکرد زیاد نخوردم فردا صبح تب خیلی شدید داشتم و همش سرفه میکردم خیلی حالم بد بود بعد از ظهر که یکم حالم خوب شد با رفیق های قدیمیم رفتیم بیرون که رفتیم بستنی خوردیم جاتون خالی منم که اصلا حواسم نبود که سرما خوردم وقتی رسیدم خونه عزیز جون گرفتم خوابیدم تا شب شبم موقع شام صدام زدن ولی نرفتم چون خیلی حالم بد بود خودشون هم فهمیدن خواستن منو ببرن بیمارستان اما من نرفتم فردا صبح عزیز بیدارم کرد
گفت👵🏻: خوبی مادر؟
گفتم👨🏻: بد نیستم عزیزجون
گفت 👵🏻: مادر میخوام اش نذری بپزم ببرم دم در خونه همسایه ها اگه میشه با سعید داداشت برو ظرف یکبار مصرف و یکم خرت و پرت بگیر بیار خونه
گفتم👨🏻: چشم
بعد اماده شدم و با سعید رفتیم خرید واسه اش نذری عزیز جون توی راه سعید بهم گفت ادکلن داری؟ گفتم اره در داشبورد روباز کن فکر کنم داشته باشم منم اصلا حواسم به امپول های داخل داشبورد نبود در داشبورد رو که باز کرد امپول هارو دید و گفت چه خبره اینجا چقدر امپول اینجاست گفتم اینا قضیش مفصله بعدا بهت میگم اسرار کرد که همین الان بگو منم واسش گفتم رفتیم خرید های عزیز رو کردیم از راه برگشتن سعید نشست پشت فرمون و منو برد درمانگاه هرچی بهش اسرار کردم ک نریم تو گوشش نرفت که نرفت تا اینکه رسیدیم درمانگاه دوتا پینی سیلین برداشت و بردم تزریقات و دوتا امپول رو داد بهشون تا تزریق کنن منم کلی خواهش و التماس کردم اما به گوشش نرفت پرستار اومد و گفت دمر بخواب منم دمرشدم و شلوارمو تا زیر باسنم دادم پایین پرستار امپول رو اماده کردو اومد کنار تخت پد الکلی رو کشید و سوزن رو فرو کرد منم کلی اخ و اوخ کردم تا تمام شد 🥺💉اون ور دیگه رو اماده کرد و سوزن رو فرو کرد اونور دیگه ایندفعه دیگه واقعا چشمام پراشک شد اما بروز ندادم 🥲 بلند شدم سعید گفت اینم جریمه به خاطر اینکه بفهمی یک نفر که میخواد دکتر بشه دیگه نباید اینقدر از امپول بترسه و این همه امپول داخل داشبوردش داشته باشه لنگ لنگ کنان رفتیم خونه و وسایل ها رو تحویل عزیز دادیم
اینم از خاطره من😅
ان شاء الله که خوشتون اومده باشه
و هیچ وقت مریض نشین و کارتون به امپول نرسه😉
روز خوبی داشته باشید
خدافظظظظظ🚶🏻♂👋🏻