الان نشستم رو مبل تک نفره و پا هام و گذاشتم رو دسته مبل و گوشی به دست از ساعت 5 داشتم خاطره میخوندم چون مامانم تو حیاطه و درحال کار باغ و این چیزاست اگه تو خونه بود حتما یه حرفایی میزد که سنگ کنار اون حرفا باشه آب میشه ولی من زیاد جدی نمیگیرم و میگم ولم کن خسته شدم از بس که تو خونه موندم و تو حیاط بودم و گفتم اگه این کار رو کردم بگم مثلا دخترم و دخترا با سلیقن و اینا (البته جسارت به پسرا نکردم❤️) 
داداشم رفته فوتبال با بچه‌ها بازی کنه ولی اگه خونه بود یه دعوای بزرگ و حسابی و الکی راه مینداختم🤪🤣 و اجیمم مث خودم گوشی برداشته و سرش گرمه و بابای عزیزمم رفته بیرون🍃

خب خب سلام به همه عزیزا🍃
 خوبین خوشین سلامتین🙂🤨

نمیدونم منو شناختین یا نه ولی الان معرفی میکنم خودمو

🍃سوگندم🍃دخترگیلانم🍃17ساله🍃رشته انسانی🍃بخوره به سرم درس خون😌😉🍃
یه داداش امیررضا دارم که عشق منه و نفسم به نفسش بنده 😘😘🍃یه عشق آجی دارم به اسم عسل😋🤤🍃عاشق بابا و مامانمم هستم 💋💋چاکرشونم هستم دربستی❤️😘🍃

میخوام یه خاطره از سال 95یا96 بگم :
تو اون سال آجیم تازه به دنیا اومده بود بابام و مامانم تصمیم گرفته بودن که اول تابستون تا وسطای مرداد بریم کوه بمونیم 😕😕
منم کلا بهونه میاوردم مامان کجا بریم من دارم میرم زبان و باشگاه اگه هم بریم کوه اینترنتم قطع میشه آخه چطوری کلاسام و کنسل کنم آخه 
(کلا داشتم ساز مخالف میزدم که نریم ولی نشد که بشه ) به مامان گفتم مامان خب بابا هر روز میاد میره سر کار و میاد بازم کوه برای بابا سخت میشه که از اون ور بابام اومد گف من که کاملا راضیم تو چرا جوش منو میزنی و اینا منم که کلا کل وسایلام و با گریه و نارضایتی جمع کردم ولی اگه دست خودم بود اون یک ماه و نیم تو خونه خودمون تنها میموندم 

خلاصه اینکع من برای کلاسام با بابام میومدم سر کلاسم حاضر میشدم تا غروب صبر میکردم حالا هر کی از اقوام میخواد بره پیش مامانم منم میرفتم باهاشون 

خلاصه اینکه یه روز قرار شد عموم و خانمش و دختراش و پسرش که دوتا دختر و یه پسر داره بیان برن کوه پیش خانواده ما بعد میدونستن که من اومدم خونه بهم زنگ زد دختر عمو بهم گف سوگند تو هر وقت از باشگا اومدی بهم زنگ بزن تا ما بیایم تو هم یه دوش گرفته باشی و آماده شی میرسیم منم چون کولر نداریم ولی اتاقم رو به دریاست با اینکه یه 50 کیلومتری فاصله داره ولی یه بادی داره که کولر جلوش باید دولا شه بگه چاکر داداش 😉🙂

خلاصه منم رسیدم خونه رفتم دوش کوتاهی گرفتم اومدم بیرون گفتم زنگ بزنم پگا بگم اگه میخوان راه بیوفتن پاشن بیان 
حالا خونه عمو اینا تا خونه ما یه نیم ساعتی طول داره 
گفتم تو این فرصت یه چای درست کنم یا کاکائو که همیشه دارمش🍫☕️بخورم 
منم مشغول آماده کردن چایی تو حال بودم چون در خونه باز بود یهو دیدم یه 🐍اومده بغل پله اول راه پلمون فقط دیدنش برام کافی بود یه داد بنفش کشیدم که دیدم بچه‌ها داشتن تو کوچه ما بازی میکردن پاشدن اومدن داخل حیاطمون گفتن سوگی چی شده چرا داد میکشی اشاره کردم به مار که دیدم بینشون یه پسر بچه داره بهم میخنده و میگه واقعا دخترا خیلی ننرن اون لحظه بود که چشام از شدت عصبانیت قرمز شده و قلبمم صربانش تند شده دیگه اون لحظه بود که میخواستم هر عقده از عالم و آدم دارم روش خالی کنم چشام و بستم و دهنم باز کردم 

یهو دیدم پسر عموم پویا اومده میگه سوگند چه کاریه تو داری میکنی صدات از سر کوچه داره میاد کلی عصبانی بود و دعوام کرد و حرفایی داشت میزد که اگه پسر عموم نبود خفش میکردم از عصبانیت 
میگف دختر نباید زود عصبانی بشه و هر چی از دهنش خارج شد به زبون بیاره و اینا اگه میخوای خانم باشی نباید این حرفا رو میزدی و اینا 

که دیدم دختر عموم پرتو داره میگه به به شکمو خودم کاکائو تم که همیشه به راهه و اینا بهم گف سوگند آجی اگه میخوای چاق نشی نباید زیاد کاکائو بخوری و از حرفای پزشکی و پرستاری منم که کلا از داداش پویا ناراحت بودم که باهام دعوا کرده و عصبانی شده خیلی دمق بودم و اصلا نمیشنیدم پرتو داره علم پرستاری چطوری به رخم میکشه خلاصه منم که ضربان قبلم تند میزد رفتم یه مسکن خوردم گفتم که الان آروم میشم برم یه چای براشون بریزم و پگا هم داشت وسایلایی که رو عیوون گذاشته بودم میزاشت تو ماشین و عمو و زن عمو هم که منتظر بودن تو مغازمون و داشتن با بابا حرف میزدن 

تا بچه‌ها یه چای خوردن منم یه آرایش کلی کردم و اومدم گفتم من امادم 

دیدم پسر عموم پویا داره ازم عذر خواهی میکنه و از دلم درمیاره منم گفتم داداشی من عذر میخوام و اینا دیگه پاشدیم رفتیم که عمو اینا رو برداریم چون عموم اینا مغازه بودن عموم کلی برام🍫گرفته بود بابام از اون🍫مخصوصاش که فقط بخاطر من میاره مغازه ریخت و اگه عموم پیش بابام نبود حتما یه بغل و بوس داشتم ولی حیف که عمو اونجا بود و عمو از بابا بزرگ تر بود

خلاصه اومدیم راهی راه کوه شدیم عمو اینا آدرس بلد نبودن از من پرسیدن بماند که یکم راه و حدود یه ربع رو اشتباه رفتیم 😁😁

اومدیم بعد چند روز از خوشحالی و لوس بازی و اینا عمو اینا رفتن و دوستم شبنم که یکی از دوستهای خانوادگی داشتیم کنار خونمون رفتیم که بریم بگردیم 

خلاصه که رفتیم و تو راه پام پیچ خورد و اومدیم خونه که پام فقط درد داشت هی مسکن خوردم نشد هی مامانم بهم گل گاو زبون داد دردم آروم نشد خلاصه زنگ زدم بابام اومد با هم رفتیم بیمارستان و منم منتظر بودم تا دکتر منو معاینه کنن خلاصه بهم گفتن برو عکس بگیر بیا
رفتیم عکس گرفتیم اومدیم

دکتر گفتن ربات پات کش اومده
باید دارو برات تجویز کنم 
گفتم دکتر میشه فقط یه چیز بهم بدین دردم کم شه 
گفتن باید آمپول بزنی گفتم اشکال نداره

دیگه خلاصه بعد اینکه کارمون تموم شد اومدیم بیرون بابام رف دارو ها رو گرفت منم که دیدم 6 تا آمپول و چند برگ قرص برام نوشتن 

(من از آمپول نمیترسم ولی تا قبل آمپول میمبرم و زنده میشم از استرسش)

دیگه رفتم سمت تزریقات دیدم فرشته نجاتم آجی پرتوم تو بیمارستانه 

یعنی اون لحظه انگار دنیا تو دستام بود

از دور صداش زدم خانم ..... خانم ..... پرتوم بیا اینجا که این آمپولا دست خودتو میبوسه 

تا اومد منو تو اون وضعیت لنگون دید گفت بیا ویلچر گفتم معذوریم گف چرا گفتم یدونه پام علیل شده اون یکی که سالمه و اینا 

یکم خندیدیم و ماجرا رو براش توضیح داد بابام

که پرتو گفت من شیفتم تموم شده😭😭انگار آتیش زدن منو😭🔥

با هزار بدبختی راصیش کردم که برام آمپولا رو بزنه
(چون یبار یکی از اون پرستارا از خجالتم دراومده بود 😭😢)

خلاصه اینکه گف سوگند سفت نداریم تکونم نداریم که قبول کردم (مظلوم کی بودم من 😢🍃)

دیگه زد و تموم شد که یکم درد داشت ولی تحمل میشد کرد 

و درآورد گف بقیه آمپولا رو اگه نخواستی نزن ولی قرصا رو سر وقت بخور و اینکه دیگه 
بعد یه هفته خوب شدم😊


میخوام همینجا به همه‌ی پزشکان و پرستاران و همه کسانی که تو بیمارستان هستن خسته نباشید بگم❤️❤️

و اینکه به همه مسافرانی که اومده بودین و دریا پر مسافر شده بود و کسانی که عزمتون و جذم کردین که بیاین طرف شمال یه خواهش خواهرانه بکنم که نیاین به شمال 🙏❤️

میدونم خسته شدین ، میدونم خسته شدین ، میدونم قرنطینه سخته ولی بدونین که اگه رعایت نشه هم به ضرر ما و هم به ضرر خودتون تموم میشه💔🖤

الان دارین فک میکنین که من تو گیلان تو که استان مرطوب و خنک و استانی که دریا هستش هستم و  دارم کیف میکنم سخت در اشتباهین 

من بعد از کرونایی که گرفتم خیلی خیلی خیلی محدود شده بیرون رفتنام و شاید یک ماه بیشتر بود حتی با ماشین نرفته بودم دریا من که هر وقت دریا میرم باید یه دست با داداشم و آجیم یه شنا کنم اونم بابام به بهانه اینکه مثلا میخواد ماشین بده بهم یکم رانندگی کنم که اونم زد زیر قولش💔
منو خانواده رو برد کنار دریایی که پسر عموم اونجا اسکان زده مسافرا اومده بودن 7تا اتوبوس ریخته بودن تو دریا 

لطفا کرونا رو جدی بگیرین 💕🍃

🍃دختری از دیار گیلان🍃