خاطره آوینا جان
به نام آنکه درماگفتن آموخت، به انسان درمعنی سفتن اموخت.
به نام خدا❤️ سلام خدمت شما عزیزان 🤗 من آوینا هستم درآستانه 15 سالگی از استان سیستان و بلوچستان ، نامزدم آسمان بهیار هست 😉 ❤️ ناشکری نمیکنم ولی آسمان برای من بهترین هست و یجورایی نیست 😑 😑 این خاطره رو بیشتر برای درد و دل میزارم 😔😔😔. من بچگی نکردم ولی قرار شد نامزد بمونیم 🙃 خب بریم سراغ خاطره که مربوط به خودکشی من هست 😩
خاطره: ساعت 9 بود داییم رفته بود من تیغ برداشتم و رفتم حموم اول یکم آب رو باز کردم تا بریزه بعد ساعت 9:30 بود که تیغ روی رگ دستم کشیدم.
چندساعت بعد : ساعت 12 ظهر بود که بهوش اومدم بیمارستان بودم و داییم و نامزدم بالا سرم بودند. صداها برام گنگ و نامفهوم بود. پرستار اومد سرم رو چک کرد ورفت، بعد از آن پزشک معالج من اومد. معاینه ام کرد و برام دارو نوشت 🤕🤕🤕🤕
سه آمپول پنی سلین برای عفونت نکردن باسه سفازولین و یک پماد برای جای زخم ام. بعد انجام کارهای ترخیص نامزدم (آسمان) داروهامو گرفت و قرار شد برم خونه مجردی اون بمونم تا موقعی که آمپولا تموم شوند و بهبودی کامل رو به دست بیارم.... داخل راه سکوت سنگینی حاکم بود که آسمان سکوت رو شکست گفت :
+ چرا خودکشی کردی؟ مامانم باهات بدی کرده؟ خواهرام؟ داداشم؟ بابام؟ دایی ات؟ چرا آخه به ما فکر نمی کنی؟
_ من گفتم ببخشید 😕ولی منم دلیل های خودم رو داشتم...
دیگه هیچکس حرف نزد تا رسیدیم 🙃 رفتیم بالا که آسمان گفت هیچی نخوردی تا الان این کیک و آبمیوه رو بخور عزیزم 😘بعد مشغول آماده کردن آمپولام شد 😢😢😢 یک پنی بود و یک سفازولین منم دراز کشیدم روی تخت و سرم رو ببین دوتادستام گذاشتم آسمان با آمپولا اومد بالاسرم و آماده ام کرد. من فقط اشک میریختم تا اینکه طاقتم تموم شد و با هق هق بین گریه هام گفتم آآآيیییییییییییییی. آسمان گفت جانم تموم شد سر بعد زیاد اذیت نشدم...........
پ. ن: ما رسم داریم دختر زود شوهر کنه واگرنه میگن این نحسه هست که ازدواج نکرده 😔😔😔😔😔 آخه من هنوز بجه هستم 😊 نامزدم گفت ادامه تحصیل بده بهترین ها در انتظارت هست و تا سرکار نرفتی از بچه خبری نیست 😃
پ. ن:مادر شوهرم و خواهرشوهرام فرشته خسته اند خودکشی من از روی خستگی از دنیا و رسم روسومات خودمون بوده
پ. ن:انسان بیشتر از پول به اعتبار نیاز دارد
خدانگهدار❤️