سلام من شبنم هستم ۲۹ ساله، این داستان ک میخوام تعریف کنم مال ۵ سال پیشه، اسم همسرم محمد بود و در شرکت پدر شوهرم کار میکرد، من و محمد عاشق هم بودیم، اولای دی ماه بود کلی برف باریده بود منم سرما خورده بودم، شب بود،ایفونو زدن با ذوق رفتم ایفونو برداشتم فکر کردم محمده ولی برعکس تصورم همایون بود(همایون برادرشوهر کوچیکمه ۳٠ سالش بود و مجرد) چادرمو سرم کردم، رفتم در رو باز کردم، دلم شور میزد همایون عرق کردع بود و سیاه پوشیدع بود، خیلی پریشون بود، امد داخل و گفت زنداداش اماده شو بریم خونه مامان اینا، گفتم برای چی، گفت مامانم کارت دارع، رفتم حاضر شدم،  دلم اینقد شور میزد ک حالت تهوع شدید گرفتع بودم، رفتیم تا رسیدم دیدم در حیاطشون بازع از ماشین پیاده شدم رفتم داخل صدای زجه و گریه و زاری از خونه میمود فک کردم برا باباجون اتفاقی افتاده(باباجون پدرشوهرمه، خیلی دوسش دارم) رفتم تو سارا با گریه پرید بغلم (خواهرشوهر کوچیکم ک پشت کنکوری بود) بهش گفتم چیشدع گف شبنم محمدت... نزاشتم ادامه بدع از خودم جداش کردم بهت زدع بهش نگاه میکردم داد زدم محمد چــــــی، مامان جون داد کشید محمدم کجا رفتی چرا دلمو سوزوندی دیگ تازع حالیم شد چیشده سرم گیج رف چشامو بستم صدای خنده های محمد میمود چشام سیاهی رف افتادم زمین دیگ هیچی نفهمیدم، چشامو باز کردم دیدم بیمارستانم، یادم نبود چه اتفاقی افتاده بعد ده دیقه مادرجون امد تو تازع یادم امد چیشدع، یه لحظه محمد رو جلو خودم دیدم، صداش زدم جواب نداد فقط نگام میکرد برا یه لحظه پلک زدم ولی دیدم دیگ نیس، مثل دیونه ها صداش میزدم زجه میزدم گریه میکرد، صدام کل بیمارستانو گرفتع بود، همایون با دو امد تو اتاق دستش یه آمپول بود، گریه ام شدت گرفتع بود، همایون با مادرجون برم گردوندن، مادرجون کمرمو گرف ک با هق هقام تکون میخورد، همایون هم پنبه کشید و بدون صبر فرو کرد یه آی بلند گفتم و دوبارع گریه کردم، خلاصه ک اونشب خیلی گریه کردم، صدام دورگه شدع بود، با هزار تا قرص و امپول ساعت ۴ خوابیدم و ساعت ۶ بیدار شدم، صبح مراسم خاکسپاری بود،شروع کردم با داد گریه کردن، همش صدای خنده های محمد تو گوشم میپیچید، خلاصه ساعت ۹ رفتیم سر خاک وقتی محمد رو اوردن دیگ واقعا احساس میکردم دارم جون میدم، محمد رو ک گذاشتن تو قبر، دیگ صبرم تموم شد، چهاردستو پا رفتم تو قبر میخواستم خودمو پرت کنم بغلش، از پشت جاری هام نگهم داشتن، به معنای واقعی داشتم جون میدادم، سه بار حمله کردم و نزاشتم خاک بریزن رو همه زندگیم، شروع کردم زجه زدن و میگفتم: 
محــمد پاشوو، تروخدا پاشوو، تو ک همخ زندگی منی تو بری من زندگی ندارم، محمــــد التماست میکنم برگرد، اینقد زجه زدم و گریه کردم ک همایون و مهسا بردنم تو ماشین(مهسا جاریمه) مهسا رفت و با آتنا برگشت(آتنا هم دخترشه) همایون بی وقفه به سمت خونه مادرجون حرکت کرد، تب و حالت تهوع و گلو درد شدید و چشم درد و درد قفسه سینه داشتم، همایون امد و معاینم کرد، گف باید بستری شی، ولی اینقد اصرار کردم تا قبول کرد، رفت و با دو نایلون دارو برگشت، دست به آمپولش حرف ندارع، یه قرص داد و بزور و با کمک مهسا خوردم، پاشد رفت و آمپولا رو آمادع کرد، یه لحظه صدای محمد امد ک گف خانمی نترسیا، نمیدونم صدا از کجا امد ولی شنیدم، شروع کردم بلند بلند گریه کردن آتنا امد گف عه مامان زنعمو برا امپول گریه میکنه، مهسا هم پاشد اتنا رو برد تو حیاط و برگشت، همایون امد و با مهسا برم گردوند،مهسا آمادم کرد و همایون سمت چپ پنبه کشید، و وارد کرد پامو از زانو بلند کردم و گریه ام اوج گرف، مهسا هم کمرمو گرفت، آمپولش خیلی درد داشت فک کنم پنی بود، بعدش  سمت راست پنبه کشید و وارد کرد، یه آی بلند گفتم و هق هقام بلند شد، این یکی خیلی بیشتر درد داشت، سمت چپ و پنبه کشید ک دستمو بردم و نزاشتم گفتم از راست بزنع (آخه همیشه سمت چپ درد بیشتری حس میکنم و سمت راست راحت ترم)ولی اعتنایی نکرد و سوزنو فرو کرد یه اخ کوچیک گفتم و هق هقام شدت گرف، دوتای دیگ هم سمت راست زد احساس دردی نکردم، بعدشم با کمک مهسا برگشتم و همایون بهم سرم زد بعدش حالم یجوری شد فقط میخواستم بخوابم، و لحضه ایی نگذشت ک خوابم برد... 
پ. ن:اون شب میخواستم خبر باداریمو به محمد بگم ک دیگ نتونستم بگم(همون شب هم بعد اینک بیهوش شدع بودم بچه افتاده بود) 
پ. ن: بعد یه سال سیاه پوشیدن به اسرار اقاجون سیاهمو در اوردم و با همایون ازدواج کردم(البته به اجبار خانواده) 
پ. ن: اینارو با گریه نوشتم ببخشید اگ غلط املایی و تایپی وجود داشت
پ.ن:اولین خاطرم بود و منم بی تجربه به بزرگی خودتون ببخشید
پ. ن: از امپول خاطره های زیادی دارم اگ دوست داشتین براتون ارسال میکنم 🌺