خاطره فرزاد جان
سلامممممممم😎فرزادم فرزاد😂 (جیگرم جیگر😍😂)گفتم زود خاطره را بنویسم تا خاله شادی راهی تیمارستان نشده😂 (#شوخی) احتمالا الان هم داره میزنه تو سر خودش که من بنویسم😂یعنی ما تازه گی ها انقدر آمپول لازم شدیما تو طول عمرمون انقدر آمپول نزدیم😒چند هفته پیش از سرکار اومدم خونه سانیا حمام بود در یخچال و باز کردم پنکیک دیدم تو یخچال😍سریع برش داشتم رفتم از کابینت کاکائو بردارم درش و که باز کردم با کلی دارو مواجه شدم قرص و آمپول و قرص جوشان....کاکائو و برداشتم گذاشتم تا سانیا بیاد بپرسم ببینم چیه اینا سانیا از حمام اومد بیرون اومد با دیدن من یک لبخند عمیق زد و گفت سلام زندگیم خسته نباشی😘من:سلامت باشی خانومم اون همه دارو چیه تو کابینت و به کابینت اشاره کردم سانیا:فرزاد میخواستم درباره ی یک چیز باهات حرف بزنم😊سرم و تکان دادم سانیا اومد نشست رو به رو من و گفت خب چند روز دارم فکر میکنم به اینکه وقتشه امممم وقتشه که یک عضو شدیدی وارد زندگیمون بشه😍منو میگی قلبم جوری میزد که گفتم الان میزنه بیرون وای خیلی خوشحال شدم😍من عاشق بچه هام و خیلی بچه دوست دارم😍همین الان هم کلی ذوق دارم براش سانیا هم همین طور شاید باورتان نشه هنوز فندق حتی تو شکم سانیا رشد نکرده ولی ما چند دست براش لباس خریدیم😑😂چند تا دخترونه چند تا پسرونه😎من چند دقیقه تو شوک حرفش بودم😁من:خب اون دارو ها برای چیه!؟سانیا رفتم دکتر دکتره گفت بدنت ضعیفه برای اینکه بچه بتونه رشد کنه باید تقویت بشی خودم خواستم که دارو تزریقی بیشتر بنویسه چون وقت قرصا یادم نمیمونه و غذا هم نمیتونم زیاد بخورم(سانیا واقعا یک ادم دیگه شده ها! یعنی به خاطر بچه حتی از ترسش هم گذشت😍)هیچی دیگه منم خیلی ذوق کردم گفتم پاشو بریم پیاده روی😙عصر بود هوا خوب بود سانیا هم آماده شد و رفتیم پارک رفتم دو تا بستنی خریدم نوش جان کنیم😍نشستیم رو صندلی یک لحظه یک چیز اومد تو ذهنم(دلم نمیخواست اینو بگم ولی مجبورم منو سانیا زمان عقدمون سانیا حامله شد تا ۵ ماه بچه سالم بودولی نتونست نگه داره متاسفانه)چون کلا آدم ضعیفی بود من:سانیا به من نگاه کن برگشت سمتم دستش و گرفتم و گفتم خانومم ممکن سلامتیت هم به خطر بیافته؟ سریع گفت مهم نیست و سرش و چرخاند به سمت بچه هایی که داشتن بازی میکردن من دستش و گرفتم و گفتم یعنی چی مهم نیست!سانیا :یعنی نه من میتونم تحمل کنم من:دکتر
ت چی گفت؟سانیا:گفت ممکنه نتونی ولی من میتونم مطمئنم😍
من:نفسم به خاطر حرف اون شب من خونه مامان اینا به فکر بچه افتادی؟ (یک بحثی درباره بچه به وجود اومد منم گفتم خیلی بچه دوست دارم و اینا)
سانیا:نه قبل از اون تو فکرش بودم
من:به خدا راضی نیستم به خاطر کسی که هنوز به وجود نیومده حال خانومم بد بشه ها دستم و گرفت و گفت چیزی نمیشه😘
سرش و بوسیدم و یک ذره تو پارک چرخیدیم و برگشتیم خونه خواستم از ماشین پیاده شم سانیا:فرزاد صبر کن پیاده نشو
من:برای چی
سانیا:برم از بالا آمپول و بیارم هفته ای یک بار باید بزنم😢
من:نمیشه آمپول نزنی؟
سانیا:اینجور بهتر اثر میکنه
من:اخه دردت میگیره😞
سانیا یک لبخند زد و گفت نگران نباش رفت آمپول اش و اورد ۲ تا بود باید میزد😢من میترسیدم به جای سانیا😅
رسیدیم بیمارستان و پیاده شدیم و باز هم همچنان بیمارستان بخش کرونایی نداشت😑😂رفتم قبض گرفتم و نشستم پیش سانیا دستش و گرفتم یخ بود😢
من:الهی بمیرم چقدر سردی خانومی
سانیا: عه خدانکنه
من:بشین برم یک چیز بگیرم بخوری
پاشدم یک کیک گرفتم و اومدم دادم بهش نصفش و خورد و بقیش موند منم نگفتم بخوره و نوبت ما که شد رفتیم تو پرستار یک پارچه گفت بکشم رو تخت اول کشیدم اونو رو تخت و سانیا نشست رو تخت زانو زدم کفشش و در آوردم زیپ مانتو اش و باز کردم دکمه شلوارش باز کردم و دمرش کردم شلوارش و یکی دادم پایین دستش هم گرفتم یخ بود دستش😢پرستار اومد تو و اومد بالاسر سانیا شلوارش و کامل داد پایین😑و پنبه کشید چند بار و سریع فرو کرد سانیا اولش تحمل کرد بعدش فشارش به دستم بیشتر شد اخرش گفت اخ بسه😞 گفتم بمیرم تمام شد پرستار آمپول و در اورد بعدی و فرو کرد حس میکردم داره بد میزنه چون یک دفعه خالی میکرد اخم کردم سانیا دستم و فشار میداد تا تموم شد جای امپولا را اروم اروم ماساژ دادم و سانیا برگشت یک لبخند زدم گفتم بریم؟چشاش و باز و بسته کرد😅من: زبان نداری سانیا:موش خورده😂من:پاشو زندگیم سانیا:پام درد میکنه من:دورت بگردم بیا بغلت کنم😍سانیا:نه نه نمیخوام خودم بلند میشم😑من:عه چرا سانیا: چرا اش به بی چرا ای شه😂من:عشقم تب داری؟سانیا:هه هه برو میخوام بلند بشم رفتم عقب و گفتم چشم هر چی شما بگی نفسم😘اروم بلند شد با بغض گفت:اخخخ😢من:جونم آنقدر خانوم خوبی بودی برات جایزه میخرما😍سانیا دستش و به هم کوبید و
و گفت اخ جوننن😘من:پاشو عزیز دلم بریم رستوران که بدجور گشنمه ها😋سانیا:منم گشنمه😍من:قربون اون گشنه شدنات😙یک لبخند زد وخلاصه بگم خیلی خوش گذشت😎😘جاتون خالی😁
الان که دارم مینویسم ها باورم نمیشه بالاخره بابا میشم😢😍خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم😍
اینم خاطره که وقت نوشتنش و نداشتم واقعا ببخشید نتونستم مثل همیشه جزئیات و بگم بازم ببخشید😘
یا علی