سلام دوستااان
گیتا هستم
امیدوارم حالتون خووب باشه عزیزای دلم
توی ‌کامنت های پر مهرتون گفته بودید خاطره اولین امپول خوردنم از امیرو بگم دیگه خودم امروز یادش افتاده بودم گفتم بیام برای شما هم بگم که این مرد از همون اول چقدر زوورگویانه به من امپول میزد😀
کلا داستان آشنایی من و امیر توسط آرش اتفاق افتاد. 
من معلم بلز آرش بودم تو اموزشگاه و اصلا هیچی از خانواده ارش نمیدونستم ولی عاشقش بودم انقدر شیرین و بانمک و فووووق العاده باهوش بود که سوگولی کلاسم بود
 و این حس دوطرفه بود و اونم خیلی منو دوست داشت و همیشه من ۲ برابر بقیه برای ارش تایم میزاشتم کلی باهم صحبت میکردیم و عشق میکردیم....
یه روز آرش نیومد کلاس و هفته بعدش هم نیومد و من از اموزشگاه خواستم پیگیری کنن که چیشده که ارش نمیاد؟
فرداش خونه بودم که تلفنم زنگ خورد و یه اقای خیلی محترم😁 گفتش که من پدر آرش هستم و آرش بخاطر شرایط خاص خانوادگی که داره نمیتونه دیگه بیاد اموزشگاه و ما خواستیم ساعت کلاس رو تغییر بدیم که اموزشگاه موافقت نکرد و از اونجایی که ارش خیلی به شما وابسته شده خواستم خواهش کنم که تشریف بیارید منزل و خصوصی تدریس کنید...
منم خانوادم اصلا اجازه نمیدادن که برم خونه هنرجو هام 
ولی انقدر ارش برام عزیز بود قبول کردم و هر دوشنبه ساعت ۶ میرفتم خونشون و همیشه هم آرش تنها بود یا با نرگس خانم(خدمتکارشون) بود 
من اینجا بود که از روی عکس ها و تعریف های آرش فهمیدم مادر نداره ولی نمیدونستم فوت شده یا طلاق گرفتن و اصلا هم برام مهم نبود چون یک درصدم فکرنمیکردم که قراره یه روزی من پیوند بخورم به اون خونه و آدماش....
یه روز من مریض شدم 
اواخر پاییز بود و هوا به شدت الوده 
زنگ زدم به ارش و گفتم که این هفته نمیتونم بیام کلی ناراحت شد و فرداش امیر زنگ زد بهم گفت اگر میتونید به جای جلسه دیروز که نیومدید لطفا جمعه تشریف بیارید چون آرش طاقت نداره یه هفته صبر کنه
گفتم اوکی جمعه میام
دیگه خودمو بستم به دمنوش که تا جمعه اوکی بشم
جمعه شد و منم خییلی بهتر بودم فقط صدام به شدددت گرفته بود 
اومدم جلو خونه امیر و زنگ زدم و منتظر بودم آرش درو باز کنه و بپره بغلم که یهو در باز شد و یه مرد قدبلند و یکم ژولیده و بی حوصله با یه نگاه پرجذبه زول زد بهم
اولش ترسیدم چون اصلا توقع نداشتم که برعکس همیشه آرش درو باز نکنه ولی تپش قلبم از ترس نبود واقعا یه فعل و انفعالاتی داشت تو قلب هردومون اتفاق میفتاد...
بهم سلام کرد و منم سلام کردم و گفتم آرش هست؟ گفت بله بفرمایید(برعکس ظاهرش خیلی لحن مهربونی داشت)
 یه قدم رفتم جلو و فاصلمون که کمتر شد گفت شما حالتون خوبه؟!
تازه یادم افتاد که صدام گرفته
گفتم بله مچکرم و از نگاهش فرار کردم و سریع تر رفتم داخل و ارش پرید بغلم و سریع جداش کردم گفتم عزیزم من یکم مریضم فاصله بگیر که بهت منتقل نشه.
امیر تو حیاط بود و من و ارش شروع کردیم به تمرین و یک ربعی گذشته بود و صدای در که پشت من بود اومد و فهمیدم امیر اومده داخل 
 ارش تا چشمش به امیر افتاد یهو گفت وای گیتاجون(من دوست نداشتم بچه ها استاد و خانم و معلم و...صدام کنن و همه تو اموزشگاه گیتاجون صدام میکردن) میخوای به بابام بگم خوبت کنه؟! 
یهو صدای امیرو از پشت سرم شنیدم که گفت چیزی شده؟!
چشمام چهارتا شد تا اون لحظه نمیدونستم که امیر پزشکه
یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم نه چیزی نیست یه کسالتی داشتم که رفع شد 
امیرم با لبخند و کمی هم تمسخر گفت بله مشخصه کاملا و کارت مطبشو گرفت سمتم و گفت درهرصورت اگر مشکلی داشتید من در خدمتم😊
کارتو گرفتم و تشکر کردم
ما مشغول تمرین شدیم و امیر رفت برامون شیر با کیک اورد گزاشت رو میز و خودشم نشست رو مبل نزدیکمون و محو تماشا شده بود و با عشق به ارش نگاه میکرد
قشنگ یادمه داشتیم ملودی خونه ی مادر بزرگه رو تمرین میکردیم منم با صدای گرفته به سختی میتونستم نت ها رو برای ارش بخونم و کلافه شده بودم از اون حال بدم و از طرفی هم معذب بودم که امیر اونجوری زول زده بود بهمون و سعی میکردم نگاهش نکنم...
امیرم کاملا متوجه این حس من شده بود و بلند شد رفت تو اشپزخونه 
منم یک ربع دیگه با ارش تمرین کردم و گفتم دیگه صدا ندارم ارش برای امروز کافیه
اونم ناراحت شد که چرا زودمیخوام برم و شروع کرد به غر زدن که امیر اومد بیرون و گفت عه دارید تشریف می برید؟!!
 گفتم بله اگر اجازه بدید دوشنبه بیشتر تایم میزارم ولی الان دیگه توانشو ندارم
گفت بله هرطور راحتید اصلا مشکلی نیست اگر کمکی هم از دست من برمیاد خواهش میکنم دریغ نکنید(واقعا با نگرانی و استرس داشت اینا رو میگفت)
گفتم چشم خیلی ممنونم از لطفتون
یهو گفت میتونم خواهش کنم از این به بعد جمعه ها کلاس داشته باشید؟
(چون جمعه ها امیر خونه بود)
نگاهش کردم چشماش پراز خواهش بود یه صمیمیتی داشت که انگار سالهاست همدیگه رو میشناسیم
 بدون اینکه فکرکنم گفتم بله حتما
بعد خداحافظی کردیم و رفتم 

فردای اون روز دیدم اصلا حالم خوب نمیشه عزیز اصرار کرد که برم دکتر
(من به دلیل اختلافاتی که با خونمون داشتم بیشتر اوقات خونه عزیز بودم 
اون روزا هم پیش عزیز بودم)
منم اون موقع ها به شددددددت فوبیای امپول داشتم 
از وقتی با امیر ازدواج کردم انقدر امپول زدم برام عادی شده دیگه یه ترس کوچیک شده برام ولی قبلا اصلا اینجوری نبودم که
خواستم برم دکتر به عزیز گفتم بابای ارش پزشکه و اینجوری شده (من هممه چیزو به عزیز میگفتم)
گفتم بنظرت برم پیش اون؟
گفت نه بنظرم نرو اونجا درست نیست
منم رفتم درمانگاه نزدیک خونه عزیز و مثل همیشه قرص و شربتاشو خوردم و امپولاشو نزدم
الاهی بمیرم هرررچی عزیز قربون صدقم رفت گفت بیا امپولاتو بزنم خوب بشی گفتم نه 
تقریبا حالم خوب شده بود فقط دیگه یکم تب داشتم و صدام گرفته بود و روز به روزم بدتر میشد
 همه کلاسامو کنسل کرده بودم بخاطر صدام
یکشنبه شب امیر بهم زنگ زد جواب ندادم
دوشنبه صبح دوباره زنگ زد گفتم زشته جواب ندم کلی صدامو صاف کردم و جواب دادم
تا سلام و احوال پرسی کردیم گفت وای شما چکارکردی با خودت؟!!
گفتم چیزی نیست فقط یکم صدام گرفته 
گفت من میخواستم بگم علاوه بر جمعه امروز هم میتونید کلاس داشته باشید با ارش که با این وضع صداتون اصلا درست نیست شما باید هرچی سریعتر برید پیش پزشک
گفتم رفتم 
گفت دگزا هم زدید؟؟
گفتم نه 
گفت لطفا حتما برید و بزنید 
(بمیرم براش من این ۴ تا جمله رو با کلی سرفه و صاف کردن صدا بهش گفتم اونم نگرانی از صداش موج میزد)
گفتم باشه حتما و خداحافظی کردیم
و من خیره خیره بازم نرفتم امپول بزنم😀
 تا اینکه ۵ شنبه به طور کامل صدای من رفت بخدا شاید باورتون نشه ولی من اصلا دیگه نمیتونستم حرف بزنم هیچچچ صدایی نداشتم
دیگه عزیز کشون کشون منو برد همون درمانگاه سر کوچشون گفت که اینطوری شده و من با کلی ایما و اشاره گفتم که امپول نمیزنم و دکترم گفت باشه امپول برای داخل سرم مینویسم و یدونه هم حتما باید عضلانی بزنی دیگه قبول کردم چون خیلی از صدام ترسیده بودم
سرم زدم و هنوز سرمم تموم نشده بود اومد پنی تست کرد رو دستم
چنددقیقه بعدش که اومد سرم درآورد گفت عزیزم برگرد امپولتو بزنم
با بغض گفتم عزیز😢
اومد با کلی ناز و نوازش کمک کرد برگردم و شلوارمو کشید پایین و امادم کرد (دورت بگردم حاضرم هزار تا دیگه از این امپولا بزنم ولی تو کنارم باشی و نازم کنی🤦‍♀️🤦‍♀️ )
پرستار اومد پنبه کشید و سریع سوزن وارد کرد که من یهو سفت شدم 
پرستار تزریق نگه داشت و گفت نفس عمیق بکش 
منم نه میتونستم ناله کنم نه چیزی بگم فقط اروم اشک میریختم چون واقعا درد داشت پام داشت میسوخت و تمومم نمیشد دوباره سفت شدم که پرستار گفت عزیزم نفس عمیق بکش تموم شد
 عزیز کمرمو ماساژ داد و بالاخره با بدبختی امپول تموم شد.
 پنی۱۲۰۰ برای ادم لوسی مثل من مرگ بود واقعا داشتم درد میکشیدم و  میگفتم اخخخخ ولی صدایی نداشتم که به کسی برسه🤦‍♀️
تزریق که تموم شد و برگشتم صورتم خیس اشک بود پرستار گفت وای خدای من بزرگ شدی دیگه(متنفرم از این جمله های اینجوری😡😒)
 عزیزم اومد سرمو بغل کرد و اشکامو پاک کرد و جای امپولمو ماساژ داد دردش که اروم شد کمکم کرد رفتیم خونه.

خسته شدم دوستان ببخشید یاد اون روزا افتادم یکم دپ شدم
 هر کاری میکنم نمیتونم خلاصه بنویسم
ادامش که میشه اولین امپولی که امیر بهم زده سعی میکنم تا فردا حتما بفرستم
فدای مهربونیاتون بشم
فعلا خدانگهدار❤️