خاطره رستا جان
به نام خداوند بخشنده مهربان💚کزو ماندگار،این زمین وزمان
که با نام او راست گشت آسمان💚که با عشق او شد جهان ،بیکران
به نام جهان بخش پاک آفرین💚به راهش بود،مردم راستین
سلام خدمت همگی🖐🏻
من یه بار خاطره گذاشتم ولی چون یک ماه پیش بوده😂دوباره یه معرفی میکنم
من رستا هستم 15 ساله از مشهد رشته تجربی میخونم پایه11 (ببخشید من سری پیش تو خاطره نگفتم جهشی خوندم و به همین دلیل یکی از دوستان تعجب کرده بود من از همینجا روی تخت خواب(خب دروغ بگم؟ رو تخت خوابم دیگه😂) عذر خواهی میکنم.من ابتدایی کلا جهشی خودن و 10 سالگی وارد راهنمایی شدم بعدشم به دلایلی دیگه نشد جهشی بخونم)
تو یه خانواده 5 نفره زندگی میکنم اعضای خانواده ما:بابا🧔🏻مامان🧕🏻داداش رضا(25ساله)💁🏻♂️داداش سهراب(20ساله)💁🏻♂️و من (رستا) بابا پزشک و داداش رضا هم پزشکن...
خب خیلی صحبت کردم بریم برای خاطره😁
من اون موقع 11 سالم بود. همینجا بگم که دقیق یادم نمیاد و از روی دفتر خاطراتم بیشترشو مینویسم...
روز پنج شنبه بود🌞... از خواب که بیدار شدم بعد خوردن صبحانه دختر داییم🥰 (من دوتا دایی دارم) زنگ زد که میخواد با مامانش اینا برن پیاده روی👣 و اگه دوست دارم منم برم... منم پرسیدم کیا هستن که گفت:
(خودش«مهدا»👱🏻♀️ با خواهرش «مهدیه»👩🏻🦱 و مامانش) منم دیدم کاری ندارم قبول کردم. و از مامانم اجازه گرفتم (تو اینجور موارد از من به شما نصیحت فکر خود شیرینی به سرتون نزنه از داداشا یا باباتون اجازه بگیرین هااااا فقط مامانا😁😂)
حاضر شدم و رفتیم و حسابی راه رفتیم و کلی خوش گذشت... (من همینجوری کمبود وزن دارم بعد یه عالمه هم راه رفتم😑دیگه حسابی خسته شدم... چادرم داشتم و حسابی گرمم شده بود تا رسیدیم خونه ظهر شده بود...)
منم مستقیم رفتم حمام و یه دوش آب سرد😍(مدیونید اگه فکر کنید موهام خشک نکردم😁)
بعد از اونم یه دفعه به سرم زد که آب سرد بخورم... اما همینکه در فریزر باز کردم و کشو کشیدم بیرون چشمم خورد به بستنی هااااا و آلاسکا ها😋(فکر نکنید در مقابل التماساشون مقاومت کردم...خیلی دل رحمم😊)
همینکه دستم بردم بستنی بردارم دیدم یه کاغذ اونجاست😑
روش نوشته بود...
(خدا کنه چشت بهشون نیفته،ولی اگه افتاد وای به حالت بخوری... از پیاده روی اومدی صد در صدم رفتی حموم... سرما بخوری خودت میدونی و بابات به من ربطی نداره...)ببببببله درست حدس زدید😁مامان بود😂(قربون نگرانیاش❤️)
و از آنجایی که من خیلییی حرف گوش کنم نه یکی بلکه دوتا (یه بستنی با یه آلاسکا) خوردم😋
بعدشم رفتم رو تخت خوابم و 😴...
چند ساعت بعد حس کردم یکی داره تکونم میده...
+ببببله؟؟؟
_پاشو... تو چقدر درس میخونی.. خسته نشی یه وقت...(داداش رضا بود😑)
+باشه داداش میخونم (چشام هنوز بسته بود)
_مگه شنبه امتحان نداری؟... خودت میدونی فقط کم بشی...
+چشم پاشدم... (پشت سرش چشام باز کردم)
اونم از اتاق رفت بیرون💥
میخواستم پاشم که حس کردم یکم بدنم درد میکنه😵.. و یکم که دقت کردم سرم هم درد میکرد🥴...یکمم گلوم درد میکرد ولی خیلییییی کم... ولی باید درس میخوندم
پاشدم یه دور ادبیات(هشتم بودم اونموقع) خوندم📚که هیچی ازش نفهمیدم و دوباره خوندم که متوجه شدم الحمدالله 🤲🏻(نابغه کی بودم من؟😐) بماند که چقدر اذیت شدم و سر دردم بدتر شد... 🤒
تقریبا یکی دو ساعت دراز کشیدم که صدای در خونه اومد و صدای مامان، فهمیدم بابا... با اینکه کسل بودم و حال و حوصله نداشتم تصمیم گرفتم برای اینکه نفهمن برم به پیشواز بابا😊
+سلام بابای گلم... 🥰
_سلام بابا جون بیا بغلم ببینمت من😍
اصلا من بابام میبینم انرژی💪🏻 میگیرم... با سرعت چیتا خودم رسوندم بهش پریدم بغلش...
خلاصه که... بعد از احوال پرسی های بسیااااار برگشتم تو اتاق و به بهانه درس برای شامم نرفتم...
رو تخت دراز کشیده بودم که مامان بدون در زدن وارد شد... (مامان من عادت داره😂مثلا دبیر مملکت ها ولی در نمیزنه😂😂😂)
به سختی پاشدم نشستم
+مامان شما چرا در نمیزنی؟ 🤔
_ اتاق دخترم... در زدن نمیخواد دیگه😑
(واااا مادر من چه ربطی داشت؟ 😐)
_حالا تو بگو چقدر درس خوندی؟... اصلا کتابت کو؟... مگه نگفتی درس داری؟🧐
من متاسفانه یا خوشبختانه کلا نمیتونم دروغ بگم🤦🏻♀️
با بسی بغض گفتم:مامانی حالم بده! سرم و گوشم و بدنم درد میکنه...
مامان خونسرد گفت _بله بایدم بکنه... بدنت که بخاطر اون دوش ٱب سرد... گلو و سرتم احتمالا اون بستنی و آلاسکایی که خوردی😏
(من در عجبم از این علم غیب مامانا😂)
من با بسی پشیمانی
+ببخشید... حالا نمیشه یه کاری کنید من حالم خوب بشه بابا هم نفهمه؟ 😔
در یک لحظه مامان تغییر نقش داد و بغلم کرد گفت
_ پاشو بریم به بابا بگو تا دارو بده زود خوب شی... پاشو مامان جون😘
_نه مامانی...
خلاصه کلی باهاش صحبت کردم که کلافه شد گفت هر کار دوست داری بکن... 😔
گذشت تا فردا صبحش🌞
وضعیت گلو و سرم بدتر شده بود بدنمم هنوز درد میکرد...😔 رو
ز جمعم کامل خراب شد... نه تونستم کار مفیدی بکنم نه درست و حسابی چیزی بخورم😔...
تا بعد از ظهر همش تو تخت خواب بودم که خوابم برد... نمیدونم چقدر گذشت که با حس خنکی رو پیشونیم بیدار شدم😷...
چشام باز کردم دیدم بابا...
با صدای گرفته گفتم
+سلام بابایی🤒
_سلام بابا جون..
+بابا چقدر سردی...😵
_نه بابا من سرد نیستم تو داغی..
+حالا چیکار کنم بابایی؟ 🥺
نمیدونم یه دفعه کیفش عین این جادوگرها در آورد گفت
_الان بابای قهرمان معاینات میکنه و نجاتت میده😎
منم با فن چشای گربه شرک(گربه شرک بود دیگه نه؟)
+میشه بابای قهرمانم آمپول💉 نده؟
یه دفعه جدی شد
_بستگی داره به حال خودت... پاشو بشین معاینت کنم...
+بابااااا؟ 😟
دیگه کم کم داشت عصبی میشد
_ پاشو دیگه😡
منم مظلووووم
+چشم🥺
نشستم معاینه بابا که تموم شد حسابی اخم کرده بود....
دفترچمو برداشت میخواست نسخه بنویسه که دستشو گرفتم
+باباییییی میشه آمپول ننویسی؟ 😢
محکم و جدی گفت
_نهههه😠
منم ترسیدم دستش ول کردم... 🥺
همونطور نشسته خودم کشیدم آخر تخت و به دیوار تکیه دادم و تو خودم جمع شدم... (بمیرم برا مظلومیتم😭)
بابا هم پاشد و با نسخه رفت بیرون... بعد صدای حرف زدنشون با مامان و داداش رضا میومد بعد داداش رضا رفت نسخه بگیره بابام به یه لیوان شیر🥛 و کیک🍪 اومد تو اتاق...
منم همونطور مظلوم نشسته بودم.. 😔
شیر🥛 و کیک🍪 گذاشت رو تخت روبروم گفت:
_زود تند سریع همش میخوری...
+باباییییی چند تا آمپول نوشتی... 😢
وقتی دید خیلی ترسیدم آروم تر گفت
_شیر و کیکتو بخور
بعدم با دست اشاره کرد به سینی شیر و کیک...
منم یکم از کیک با نصف شیر خوردم.... دیگه نتونستم گذاشتم تو سینی...
_گفتم تا تهشو بخور😡
+بابا نمیتونم....
جدی گفت:
_عیب نداره... بخور دفعه بعدی یادت میمونه که وقتی از پیاده روی میای و میری حموم موهاتو خشک کنی و دوتا دوتا بستنی نخوری...😡
منم ناراحت شدم به هر زوری بود تا تهشو خوردم....
که صدای در اومد و بعدم داداش رضا با یه نایلون پر قرص و شربت و آمپول اومد تو اتاق...💉😭
بابا خیلی جدی سینی برداشت گذاشت رو میز و رو به من گفت:
_دمر بخواب
منم برای آخرین بار تلاشمو کردم
+بابایییییییی🥺
که در مقابلش فقط گفت
_زوووووود
منم دیدم چاره ای نیست دمر خوابیدم ولی آماده نشدم...
که نمیدونم کی مامان اومد داخل اتاق😍...
اومد آروم رو موهامو بوسید و سرم گذاشت رو پاش(عشققققققن مامانااااااا) 😘
داداش سهراب که طبق معمول معلوم نبود کجاست! 🤦🏻♀️
داداش رضا پاهامو گرفت...
بابا3تا💉💉💉از آمپول آماده کرد...
اومد خودش لباسمو درس کرد و اولی برداشت و هواگیری کرد و پنبه کشید بعد با لحن مهربونی که انتظارش نداشتم گفت
_رستای بابا نفس عمیق بکشه....
منم تمام سعیمو کردم که نفس عمیق بکشم که نیدل فرو کرد😢
خیلی درد میکرد و منم از همون لحظه که شروع به تزریق کرد گریه میکردم...
وسطاش دیگه گریه به تنهایی کار ساز نبود....
+آخخخخ بابا دردم میاد... مامااان بگو درش بیاره.... آییییییی😭😭😭
که بالاخره بعد از کلی گریه بابا درش آورد.... مامانم تو تمام مدت قربون صدقم میرفت
هنوز میخواستم بگم بعدیو نزنه که اون سمت پنبه کشید و نیدل و فرو کرد 💉
این یکی درد نداشت و خیلی زودم تموم شد... 💉
من با التماس گفتم
_بابا دیگه قول میدم بستنی نخورم... این یکی نزن...😭
بابا آروم خم شد رو موهامو بوسید گفت:یدونه دیگه مونده بابایی تا 3 بشمری تموم...
بعد همون سمت پنبه کشید و فرو کرد... 💉
+آخخخ بابااااا... داداشییی تو یه چیزی بگو.... مامان بگو درش بیاره... آآآآخخخخ😭
و خلاصه با التماس و گریه و زاری من اینم تموم شد....
حالا بعدشم ناز کشیدنا و ناز کردنهای پدر دختری بود😂
فرداشم دوباره دوتا آمپول زدم که بخوام بگم دیگه خیلیییی خسته میشید... و مدرسه هم نرفتم(امتحان فارسی دادم هااا، پس فرداش دادم😂)
پ.ن۱:اگه خاطرم خوب نبود به بزرگی خودتون ببخشید🙏🏻
پ.ن۲:لطفا برای منم دعا کنید معدلم خوب بشه😅
پ.ن۳: با چنان عشقی زندگی کن، که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند. (پائولو کوئلیو)
پ.ن۴:و در آخر خاطره هم یه دعا بکنم... 🤲🏻
خدایا #اللهمعجللولیکالفرج ❤️
همیشه شاد و موفق باشید منتظر نظراتتون هستم😊