سلام دوستااان 
گیتا هستم 
اومدم ادامه خاطره قبل رو بگم و سعی میکنم خلاصه تر بگم
اون روز که سرم و امپول زدم تقریبا خوب شدم دیگه و فرداش رفتم پیش ارش و کلاسمون ساعت ۱ تموم شد بخاطر همین به زوور منو ناهار نگهم داشتن....
اولش خیییلی معذب بودم ولی سر میز ناهار که باهم صحبت کردیم و بیشتر باهاشون آشنا شدم از همون اول مهرشون به دلم نشست واقعا دوست داشتنی بودن
 اون روز خیلی بهم خوش گذشت....
منم دیگه خوب شدم کامل ولی وقتایی که خیلی حرف میزدم صدام یککم میگرفت
کلاس های آرشم که دیگه جمعه ها بود که امیرم باشه منم دیگه باهاشون اوکی شده بودم
جمعه ها به عشق آدمای اون خونه صبح زود بیدارمیشدم صبحونه میخوردم و میزدم بیرون....
یکی دو بارم منو ناهار نگه داشته بودن و کاملا باهم آشنا شده بودیم و دیگه امیرم منو گیتاجون صدا میکرد و دوتامون متوجه علاقه نسبت به هم شده بودیم و خیلی بهم نزدیک شده بودیم
 
گذشت تا اینکه ۴/۵ هفته بعداز اون مریضی من دوباره صدام قطع شد
حدود ۲ هفته ایی بود که بچه ها رو برای کنسرت اماده میکردم و انقدر جیغ زده بودم و نت خونده بودم و حرف زده بودم دوباره صدام وحشتناک شده بود
بخاطر همین جمعه اون هفته از خواب که بیدارشدم دو دل بودم که برم پیش آرش یا نه 
دوباره خوابم رفته بود که آرش زنگ زد گفت باباش برای عصر یه استودیو اوکی کرده که ارش رو ببره اونجا و ملودی های اولیه ایی که میتونه بزنه رو براش ضبط کنه یادگاری و...
گفتم آرش من نمیتونم خوب صحبت کنم 
گفت خواهش میکنم گیتاجون من باید خونه مادر بزرگه رو حتما حتما کامل کنم برای ضبط و....
گفتم باشه عزیزم میام🤦‍♀️
حاضر شدم و رفتم و این دفعه امیر حسابی به خودش رسیده بود 
با ارش دوتایی اومدن جلو در و دوتاشون خیلی سرحال و شنگول بودن با صدای بلند میگفتن سلام گیتا جون خوبی چطوری خوش اومدی بفرمایید داخل و ....
من صدام انگار از ته چاه میومد خیلی اروم گفتم ممنونم مرسی ببخشید نمیتونم زیاد صحبت کنم
اون لحظه قشنگ دیدم که خوشحالی و برق چشمای امیر یهو تبدیل شد به همون نگاه پر جزبه و نگرانی که تو اولین دیدارمون دیده بودم ( الانم که زنشم از این نگاهش میترسم😂)
رفتیم تو و نشستیم و چای اورد و گفت چیشده دوباره؟!!
با ترس گفتم والا هیچچی نیست نه سرماخوردگی نه انفولانزا و حالمم خوب خووبه ولی فقط صدام میگیره نمیتونم حرف بزنم
امیر اخماش رفت تو هم گفت اجازه میدی معاینه کنم؟؟
منم نمیدونم چرا اسسترس گرفته بودم فکرمیکردم اگه معاینم کنه ابروم میره مثلا
تو رودروایسی هم بودم نمیتونستم بگم نه اجازه نمیدم 
گفتم مزاحمتون نمیشم دکتر
گفت این چه حرفیه گیتاجون شما نمیدونید چقدر آرش به شما وابسته ست و این کسالت شما ناراحتش میکنه 
خلاصه وسیله هاشو اورد و با ابسلانگ و چراغ ته گلوم و تار های صوتیم رو دید و بعد فشارمو گرفت و به شدت حرکاتش و شخصیتش منو هر لحظه بیشتر جذب خودش میکرد 
شروع کرد به دارو نوشتن و با اخم گفت خانم شما گلوت عفونت نداره فقط خیلی زیاد التهاب داره بخاطره الودگی هوا و جیغ و داد و ...تارهای صوتی هم ملتهب شدن و بخاطر همین گرفتگی شدید صدا گرفتید اینا رو حتما حتما امروز مصرف کنید خیلی زود خوب میشی وگرنه باید حتما بری دکتر متخصص و...
تشکر کردم
گفت تا شما مشغول تمرین هستید من برم داروهاتونو بگیرم 
گفتم نههه اقای دکتر ممنونم
یه جوری بدون تاروف و راحت حرف میزد که انگار سالهاست منو میشناسه (بعد که ازدواج کردیم فهمیدم اصلا ادمی نیست که سریع با کسی صمیمی بشه و خون گرم باشه خیلی کم پیش میاد انقدر سریع صمیمی بشه) 
گفت چرا اخه داروخونه همین جا نزدیکه 
گفتم نه واقعا مچکرم تو مسیر برگشت به خونه میگیرم
ارش گفت گیتاجون یعنی باهام نمیای استودیو؟!
گفتم نه عزیزم براچی بیام؟؟؟
امیر گفت راستش چون ارش نتونست تو اجرای گروهی باشه من براش استودیو رزرو کردم که ضبط شده ملودی هاشو داشته باشه و دلش نشکنه من میدونم درخواست بزرگیه ولی میشه لطف کنید همراهش باشید و بعضی جاها هم همراهیش کنید تا مثل اجرای گروهی بقیه بچه ها بشه؟
حالا اون موقع ساعت ۱۱ صبح بود استودیو ساعت ۶ عصر بود منم که حالم خوب نبود اصلا صدا نداشتم!!
گفتم اوکی بعداز تمرین من میرم و عصر میام استودیو
گفتن نههه باید ناهار پیشمون بمونی و تا عصر تمرین کنیم و.... گفتم نه اینو قول نمیدم😑
گفتن اوکی 
من و ارش رفتیم تمرین و امیرم تو اشپزخونه بود 
حدود یه ساعت بعد آیفون زنگ خورد آرش درو باز کرد دیدم امیر رفته میوه و سبزی و این چیزا خریده داروهای منم گرفته!!!!
ارش گفت بابایی خیلی بدی چرا برای گیتاجون من امپول گرفتی؟!
یعنی من فقط پوکر فیس نگاشون میکردم
از یه طرف دلم میخواست دوتاشونو خفه کنم 😂😂
از یه طرفم خیییلی برام عزیز بودن که انقدر به من محبت داشتن...
خلاصه که اون روز به زور داروها رو داد من خوردم و ناهارم نگهم داشتن...دارو ها رو خوردم و چون خواب اور بودن بعداز ناهار چشمام اصلا باز نمیشد دیگه 
امیرم متوجه شد گفت گیتاجان برو تو اتاق آرش استراحت کن
گفتم ببخشید دست خودم نیست خیلی خوابم گرفته بخاطر قرصا
همینکه بلند شدم برم یهو گفت راستی گیتاجان امروز آمپول ها رو هم باید بزنی که تا فردا صدات خوب بشه 
گفتم چشم حتما 
آرش غرغر کرد که چرا برای گیتاجون امپول نوشتی گناه داره و دوست ندارم و...
منم گفتم آرش جونم اشکال نداره عزیزم
ولی آرش ول نمیکرد هی غر میزد به امیر
منم اومدم مثل یک معلم شجاع و فداکار درس اخلاق بدم 
از دهنم پرید گفتم آرش عزیزم آمپول که ترس نداره فقط یکم درد داره همین
( یعنی هنوز که هنووزه مواقعی که نمیخوام امپول بزنم، امیر این جمله رو به روم میاره و مسخرم میکنه😂)
منکه اینجوری گفتم امیر فکرکرد من واقعا انقدر نترسم گفت اصصن میخوای الان بزنی که تا عصر که میریم استودیو صدات اوکی باشه؟!
من انگار اب یخخخ ریختن روم
یکم هنگ نگاش کردم گفتم نه بابا غروب میرم خونه میزنم من همیشه مادربزرگم برام امپول میزنه!!!!
امیر گفت ولی اگر الان میزدی زودتر خوب میشدی میترسم عصر تو استودیو اذیت بشی با وضعیت صدات
من دیگه زانوهام میلرزید
شاید ۳۰/۴۰ درصدش از ترس بود ۵۰/۶۰ درصدش از خجالت بود 
من همینجوری که داشتم میلرزیدم و یخ زده بودم یهو امیر بلند شد گفت اره الان بزنی خیلی بهتره گیتاجان بیا
امیر داشت روی اُپِن آشپزخونه امپول اماده میکرد 
۲/۳ تا امپول گزاشته بود بیرون داشت اولیشو اماده میکرد 
با بهت نگاش می کردم
تو دلم آشوووب بود همش میگفتم چکارکنم الان!!!!!!
آروم که آرش متوجه نشه گفتم دکتر من یدونه بیشتر نمیزنم
امیر با تعجب نگام کرد گفتم بقیشو شب میزنم دیگه
امیر فقط با تعجب زول زده بود بهم
گفت اوکی هرجور راحتی من نمیخوام اذیت بشی
من داشتم میمررررردم از استرس تپش قلب گرفته بودم 
امیر یه لیوان آب بهم داد
یککم خوردم گزاشتم رو میز گفت خوبی؟!
گفتم اره (حالا همچنان در همون حالت تشنج بودم)
امیر متوجه شدت ترسم شده بود 
رفتیم تو اتاق آرش
تا امیر پنبه رو اماده کنه من دراز کشیدم رو تخت 
حالا خجالت میکشیدم شلوارمو بکشم پایین داشتم آب میشدم
امیرم دیگه همه چیو فهمیده بود 
قبل اینکه دراز بکشم گفت گیتاجان میخوای نزنی؟!
هم واقعا دلم نمیخواست بزنم چون هم میترسیدم به شدت و خجالت میکشیدم و از طرفی هم خجالت می کشیدم که با اون سنم بترسم و نزنم و از طرفی هم واقعا خسته شده بودم از وضعیت صدام نمیتونستم درست حرف بزنم و خیلی دوراهی سخختی بود ولی دلمو زدم به دریا و گفتم نه میزنم 
دراز کشیدم 
امیر از رو میز پنبه رو برداشت اومد نشست کنار تخت سرمو برگردوندم دیدم یه امپول رو تخته یکی هم داره هوا گیری میکنه!!
گفتم مگه دوتا ست؟!!!
گفت صبوری کنی زود تموم میشه
من: 😑🤦‍♀️
همیشه موقع تزریق با حرف زدن و شوخی هواسمو پرت میکنه اون روزم قشنگ یادمه با شوخی و خنده بهم گفت استادجان امپول که ترس نداره فقط یه کوچولو درد داره همین و شروع کرد خندیدن منم هواسم پرت شده بود و میخندیدم که یهو پام سوخت و نفهمیدم کی شلوارمو پایین کشیده بود (خودش میگه فهمیدم معذب بودی و خجالت می کشیدی از قصد این کارو کردم و ۲تاشو یه سمت زدم که زیاد اذیت نشی)
فهمیدم سوزن وارد کرده همین که شروع کرد به تزریق سوزشش هزااار برابر شد سریع سفت شدم 
دستشو گزاشت رو کمرم 
تپش قلب گرفته بودم از استرس 
نمیخواستم گریه کنم یا ناله کنم ابروم بره یا آرش بشنوه بیشتر نگران این بودم
همش تو دلم می گفتم گریه نکنی گیتا بچه نشیا لوس بازی درنیاری از طرفی هم واقعا امپولش درد داشت 
امیرم داشت مراعات می کرد خیییلی اروم تزریق می کرد ولی بدتر بود من همش تو دلم میگفتم بزن تمومش کن دیگه🤦‍♀️
خییییلی تحمل کردم ولی یهو ناخوداگاه سفت شدم و از دهنم پرید گفتم: هیییییییی آخخخخخ
امیر دستشو گزاشت رو کمرم و گفت گیتا جان 
من هیچچچی نمیتونستم بگم
بعدم دراورد و سریع کنارش یکی دیگه رو وارد کرد 
دیگه تحملم تموم شده بود 
گفتم وای دکتر نههه😢
امیر: عزیزم نفس عمیق بکش (اولین بار اونجا بهم گفت عزیزم و گیتا صدام کرد منم قند تو دلم آب میشداا😂)
یه خرس نرم بزرگ رو تخت آرش بود فقط برای اینکه جیغ نزنم سرمو فرو کردم تو اون خرسه ولی پامو ریز ریز تکون میدادم (بخاطر همین عادت بدمم بود که همیشه اونقدر دردم میگرفت موقع تزریق)
امیرم دومی رو زودتر تمومش کرد و سریع پنبه گزاشت و رفت بیرون 
پام بی حس شده بود جای هر دوتاش میسوووخت کلی تو دلم هرسم گرفته بود که چرا دوتاشو کنار هم زده 
بعد که رفت بیرون برگشتم دیدم انقدر شلوارمو کم کشیده پایین که من معذب نباشم 
لباسمو مرتب کردم و درازکشیده بودم که امیر اومد تو اتاق برام آب اورده بود 
خواستم بشینم که تا اومدم بلند بشم پام تیر کشید و یهو دستمو گزاشتم جای امپولام و چشماممو بستم و گفتم آیییی
امیر دستمو گرفت کمکم کرد بشینم 

نشستم کنارم با غصه نگام میکرد 
گفت عزیزم خیلی اذیت شدی ولی برات لازم بود
انقدر ناراحت بود دلم براش سوخت گفتم نه اتفاقا زیاد اذیت نشدم و تشکر کردم
گفت تار های صوتیت خیلی حساس شده بخاطر تدریس و مخصوصا آلودگی هوا اگر جدی درمانش نکنی خیلی خطرناکه و....
گفتم اوکی کامل درمانش میکنم
بقیه امپولایی هم که برام نوشته بود روزای بعدش زدم و کامل خوب شدم

اینم خاطره اولین امپول خوردن من از امیر بود😁
اولین بار خب خییییییلی حس ترس و خجالت داشتم وای بعداز اون دیگه اگر موقعی میخواستم امپول بزنم فقط میرفتم پیش امیر بخاطر آرامشی که بعدش ازش می گرفتم....

راستی دوستان خیلی خییییلی عذرخواهی میکنم که ادامه خاطرمو انقدر دیر فرستادم بخدا خیییلی سرم شلوغ بود آرشم دندونش درد میکنه دیوونمون کرده امروز رفتیم دندونشو کشیده ولی هنوز درد داره بچم چندماه بود مریض نشده بودا😔
مواظب خودتون باشید عشقای من
خدانگهدار❤️❤️