مهدیس 🌵
توی اتاق دکتر نشسته بودم و داشتم از حالت های عصبی توی مغزم که چند شب امونم رو بریده بود گله میکردم... بی وقفه سوالهای دکتر شروع شد سوالهایی که هر بار از هر پزشکی می‌شنیدم... چرا انقدررر درد رو بدون میخری؟ برات ممکن نیست کمی زودتر بهم بگی؟ با بابات صحبت کنم؟ چرا هفته پیش نیومدی؟ و... فقط گفتم نمی‌دونم! گفت جواب تمام سوالای من نمی‌دونم هست؟ همین! باز گفتم نمی‌دونم...واقعا نمی‌دونم!
خیلی کلافه بودم گفت با پدرت تماس بگیر بیاد گفتم چی میخواین بپرسین؟ گفت واقعا نمیدونی؟ گفتم نمی‌دونم....یاد داداشم افتادم که داشت سوالهای متفرقه میپرسید بنظرت پژو بهتره یا سمند؟ _نمیدونم بنظرت یاس بهتره یا تتلو؟ _نمیدونم بنظرت مشکی بهتره با کرم؟ _نمیدونم
یادم افتاد توی اون روز کلمه نمی‌دونم رو بیش از صد بار تکرار کرده بودم....

علی رغم میلم زنگ زدم بابا و در کسری از ثانیه خودشو رسوند بعد سلام و احوال پرسی پرسید حاج آقا دخترتون چند روزه حالش بده؟ گفت چیزی نگفته...سرم پایین بود از یه احساس تکراری شبیه استرس و خجالت گفت سریعتر برای تستِ....اقدام کنید بابا قبول کرد و  آدرس درمانگاه رو گرفت از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت ماشین صندلی عقب نشستم باباهم اومد گفت تست رو انجام میدید یا بازهم لجبازی؟ دلم نمی‌خواست ولی آروم گفتم هرچی تو بگی...رفت سمت درمانگاه و نوبت گرفت رفتیم خونه علی (داداشم) و امیر در حال تلاش برای درست کردن املت بودن خسته بودم از تو آشپزخونه گفت بیا کمک...رفتم خیلی خندم گرفته بود ازین که دو تا پسر قراره کدبانویی کنن املت رو درست کردم سفره رو انداختم و براشون کشیدم یذره برای خودم گذاشتم اشتها نداشتم حالم بد بود واقعا...دو لقمه خوردم و کنار کشیدم علی گفت همینقدر؟ گفتم میل ندارم تا غذاشون تموم شد سفره رو جمع کنم کارم که تموم شد رفتم تو اتاق اون بالشت صورتی رو که دوست داشتم روبروی پنجره تنظیم کردم یه پتو بهاری نرم برداشتم روم انداختم نسیم بهاری عالی میومد و بیهوش شدم هنوز یکساعت هم نشده بود علی بیدارم کرد امیر پیش بابا بود هنگ بودم ساعت ۱۲ شب بود دیدم بابا دستش روی قلبش یه مشت قرص و یه لیوان آب...ترسیدم علی رنگ صورتش زردِ زرد شده بود امیرحسین طفلک آروم ضربه میزد تو سرش گفت فشار بابا بالا هست قلبش درد می‌کنه گفتم خب زود گوشیو بده زنگ بزنم آمبولانس زنگ زدم و شرح حال دادم اومدن فشار و قند و پالس بابارو چک کردن یکم بهتر شده بود قرص زیر زبونی رو دادن بهش میخواستن ببرنش بیمارستان بدم نمیومد اگ می‌رفت ولی مخالفت کرد یکم بیدار موندم کنارش گفتم بابا تورو جون امیرحسین (ته تغاری ۱۳ سال) که هممون میخایم دنیا نباشُ...غصه منو نخور بخاطر من نه بخاطر امیر طفلی داشت سکته میکرد....خوابید منم خوابیدم  صبح با صدای بابا بیدار شدم که می‌گفت پاشو آماده شو...فقط خدا می‌دونه که اون لحظه اصلا حوصله نداشتم...آماده شدم و راه افتادیم دم درمانگاه به رسم همیشه گفتم بابا میمونی پایین یا میای؟! بعد خودم گفتم کجا میای آلودست و تنها رفتم بالا اولین نفر بودم وارد اتاق تست شدم یه خانم دکتر جوون بود گفت مانتو و مقنعتو دربیار....درآوردم و شروع کردم به باز کردن موهای بافته شدم یاد مامان افتادم که برام بافته بود ناخودآگاه لبخند رو لبم اومد دو روز ندیده بودمش موهام که باز شد گفت چه موهایی داری! گفتم دلخوشیه ولی...! تهش اسیر خاک میشه....خندید! گفت عکس بگیرم گفتم بگیر ولی صورتم نیفته تستُ شروع کرد نیم ساعت طول کشید تا تموم شد نتیجه رو گرفتم توی سالن انتظار نشسته بودم خسته بودم تنها بودم زنگ زدم به علی(رفیقم ک دندون میخونه) گفتم سلام خوبی مهدیسم گفت ممنون خودت خوبی گفتم یه آدرس میدم میتونی بیای گفت آره چرا که نه...یه ربع بعد رسید اومد...کنارم نشست نزدیک بهم گفتم برو برو دورتر بشین زشته آبرومو می‌بری دستگیرمون میکنن خندید گفتم مرسی که اومدی گفت کاری نکردم گفتم ببخش که نتونستم روز دندون بهت تبریک بگم خندید گله ای نکرد یه بسته هدیه حاوی دستبند چرم و اسپری بهش هدیه دادم با خوشحالی گرفت و چند بااار تشکر کرد گفتم اجرمو کم نکن گفت چرا این کارو کردی گفتم جبران گوشه ای از محبت ها و کمک هایی (درسی) که تو این دوسال بهم کردی...باز خندید از وجودش حس خوبی داشتم و یه حس خجالت منی که از سیزده سالگی درگیر بیماری شدم و حتی فرصت و حوصله ارتباط با هیچ دوست مذکر یا مونثی رو نداشتم ولی علی دوسال مثل رفیقم بود مثل برادرم بود.... موهای بلندشو دم اسبی بسته بود خندم گرفت خیلی بامزه شده بود گفتم برو علی جان به کارات برس خواستم فقط هدیتو بدم تشکر کرد و رفت نوبتم رسید رفتم پیش دکتر نشون دادم دکتر نیم ساعت نتیجه رو برسی کرد و نوشت که نرمال... یک ساعت قسمت های مختلف سرم رو معاینه...کلی دارو نوشت که اغلبش مکمل و تقویتی و یه داروی دست ساز بود داروهارو نگرفتم چونکه برای تقویت شدن نیومده بودم من دنبال علتُ معلول بودم...کارم تمام شد برای هزارمین بار برگشتم سمتِ شهر خودمون اوایل مسیر هدفن رو گذاشتم و سرمُ تکیه دادم علی رو گفتم تو برو عقب که راحت باشی کل دیشبُ بخاطر بابا نخوابیدی من حواسم هست قبول کرد آهنگ رو پلی کردم هیچکدوم باب میلم نبود جز آهنگای شایع...بهرحال بهتر از آهنگای دهه ۴۰ بابا بود بجایی وسط راه معین اومد و خوند خونه آخرین پناهه واسه ی خستگیام...زیر لب آروم بخودم گفتم مامان آخرین امیده واسه دلبستگیام....آه کشیدم دلم تنگ بود.... رسیدیم...کوله رو انداختم پشتم مثل هلویا وارد خونه شدم گفتم سلام مامان دختر خوشگلت اووومد جواب داد خوش اومد پانیا بدو بدو پرید بغلم گفت عمه تُجا بودی؟ انداختمش بالا گفتم رفته بودم دکتر گفت دُتُر تولو خوب کرد؟ گفتم اااررره....خوب خوبم اومدم با یکی یدونه عمه بازی بکنم...
خواهرمو دیدم از در اتاق گفت عه اومدی؟! گفتم نه نیومدم روحمه گفت چی گفت گفتم دکتر میگه اخرامه گفت ببند اون....صلاح ندونستم ادامه بدم
کولمو باز کرد گفت چیا آوردی ؟! خندم گرفت توی کوله جز وسایلام چیزی نبود نایلون داروهای قبلیمو دید دو تا اسکازینا با نوروبیون بود گفت نزدی؟! گفتم نه تو نبودی گفت چه ربطی داره دلیل نمیشه نزنی سکوت کردم...گذاشت و رفت وسط حال سینی پر از لیوان چایی بود یه لحظه چشام قلب قلبی شد گفتم جوون خدا می‌دونه اون لحظه بهترین هدیه بمن بود چای کمرنگی که مامان ریخته بود رو تیره کردم تا رنگ جیگری بگیره و نوشیدم خیلی خیلی چسبید...پانیا اومد گفت عمه من اصا چایی نمخام؟ (دقیقا همیشه برعکس میگه مثلا میگه من اصا بسنی نمخام من اصا بیرون نمیام ) خیلی بلند خندم گرفت گفتم چه صیغه ایه فسقلی توهم مارو سیا کن جوجه اردک چایی ریختم براش خواست روی زمین بشینه دستامو دراز کردم گفتم بیا رو پام بشین انرژی مثبت آرامبخش مسکن بیا که دو روزه دیوونتم ماهِ من گفت من ماه نیستم من پاییا ام....گفتم نخیرم ماه کوشولوی منی عقش من بودی...! دو سه تا قند کوچولو جدا کردم دادم بهش خورد...رفت.
منم رفتم روی تختم دراز کشیدم خواهرم اومد خودشو جا داد گفتم بیا رو تخت من پایین می‌خوابم گفت نه باهم سرمو روی سینش گذاشتم چیزی شبیه آرامش بغل مامان بود... قطعا بعد مادر آغوش خواهر باصفاترین جای دنیا هست....گفت فردا باهام میای مرکز گفتم چطور گفت تزریق واکسن به سالمندان هست ویزیت بیمار داریم تزریقات زیاد میشه اگه دوست داشتی بیا ببین گفتم دوست دارم بیام ولی اذیت میشم گفت بیا بد نمی‌گذره قبول کردم ولی نشد برم گفت میخوای چیکار کنی؟ گفتم چیو؟ کنکورُ... سکوت کردم! گفت برو دیگ گفتم این موضوع رو من قبلاً بستم گذاشتم کنار خواست چیزی بگ...گفتم هر وقت بتونم یه لحظه فقط یه لحظه بدون حضور مامان بابا زنده بمونم بخودم اجازه میدم انتخاب رشته کنم ولی من با این شرایط حتی نمیتونم به دانشگاهُ درسُ تنهاییُ کلاسُ دردُ مرض فکر کنم....چه برسه عمل کنم بهش یهو حالم بد شد سرمو بین دستام گرفتم چشامو محکم فشار دادم گفت حالت بده؟ سرمو تکون دارم که اره گفت آمپولتو بزن! گفتم باشه....‌رفت دارو رو آورد آماده کرد برگشتم لباسم رو خیلی کم به اندازه یه آمپول پایین آوردم چند بار پنبه کشید نیدلو زد یه لحظه سوخت ولی فقط چند ثانیه...گفتم اخخخ گفت آروم باش....گفت الهی نجات پیدا کنی...گفتم توی بهشت زهرا! گفت عصبانیم می‌کنی با این چرت و پرتا....گفتم قصد ناراحت کردنتو ندارم گفت چرا میگی این حرفارو جلو مامان...گفتم چون من متعلق به اینجا نیستم آروم گفتم من باید برم... باید برم....دلم برای آقاجون تنگ شده دلم تنگه....گفت درست میشه خدا بزرگه گفتم می‌دونم! بقول بابام خدا بی شک بزرگه...
گفت می‌دونم ناراحتی...می‌دونم خسته ای...می‌دونم کم آوردی! گفتم نه! نیستم...برقُ خاموش کردُ رفت چشامو بستم دو دقیقه نشد برق روشن شد لای چشامو باز کردم دیدم پانیاس گفت عمه میای پیشم؟ دستامو باز کردم یکم از تخت خالی کردم گفتم تو بیا نفسم...یکم فکر کرد بعد قبول کرد بخودم فشارش دادم...گفتم ماهِ من! چند بار بوسیدمش لپاشو پیشونیشو دستاشو گردنشو شقیقه هاشو طفلیُ خسته کردم رفت... 
خیلی ضعیف و بیجون شده بودم دستام حتی توان گرفتن گوشیو نداشت....از ته مونده اینترنتی که داشتم یه انیمیشن جدید دانلود کردم....گوشیو به لبه تخت تکیه دادم هدفن زدم و داشتم نگاه میکردم پویان اومد گفت عمه هدفن خاموش می‌کنی با هم ببینیم؟ گفتم با کمال میل عزیز دلم دراز کشیدیم و نگاش کردیم و داشتیم راجب اینکه چقدر انیمیشن خفنی بود بحث میکردیم از نقد و بررسی های پویان خندم گرفته بود لپای تپل قرمز و گل انداختشو محکم بوسیدم....گفتم تو کی انقد بزرگ شدی؟ گفت می‌دونی چند روز دیگ تولدمه گفتم فکرشو کن یادم رفته باشه.....عمرا گفت هدیه قرارع چی بهم بدی عمه؟! گفتم اگه بگم که دیگ هدیه نیست! خندید گفت بگو عمه از فضولی میمیرم! گفتم شورت میخرم برات! باز خندید گفت بگو دیگ عمه گفتم ولا!...ولکن نبود ولی آخرش نگفتم دوید گوشی باباشو آورد گفت میخای بهت نشون بدم چه کیکی قرارع سفارش بدم گفتم حتمااا! نشونم داد شکل یه توپ قرمز بود با نماد پرسپولیس...گفتم خیلی قشنگ ولی منکه آبی ام! خیلی جدی گفت حق نداری آبی باشی بدرد نمیخوره خندیدم گفتم من طرفدار هیچ تیمی نیستم بچه جان میخواستم لجتو دربیارم.....گفت دربیُ میبینی چند روز دیگ گفتم حتما با تو....بی تو هرگز چون منکه اصلا هیچی حالیم نیست برام توضیح بدی خندید باز! باز لپشو کشیدم...
شب قبل تولد پویان رفتم فروشگاه لباس بچه یه تیشرت قرمز چارخونه دیدم دلم رفت بدون فک کردم برداشتم حساب کردم....یه کاغذ کادو طرح بن تن هم گرفتم برگشتم خونه....خیلی خیلی خسته و رنگ پریده بودم...مامان دیدم گفت چی شده چرا حالت انقد بده؟ گفتم بیرون رفتم خستم گفت برو بخواب نرو بیرون.... چیزی نگفتم! گفت یدونه ازون تقویتیارو بزن خب واقعا چیزی نمیشه گفتم بگذر مامان می‌دونی که نمی‌زنم.....حالم بد بود اصلا دوست نداشتم تولد پویان حالم بد باشه ناچارا اسکازینای بعدیو از داخل کیفم برداشتم با پنبه و الکل رفتم اتاق ابجیم....گفتم خوبی؟ گفت ایی نفسی می‌ره و میاد لبخند زدم گفتم نتایج آزمون نیومد گفت فعلا که همون نتیجه اوله...گفتم خدا بزرگ خودت همش میگی یادت که نرفته پس شک نکن....گفت چیزی برای بچه خریدی گفتم آره میام نشونت میدم...گفتم تو چی؟ گفت بهش قول دادم ماشین شارژی بگیرم الان درگیرم چند وقت دیگ میخرم براش....گفتم اوکیه... گفت تو بهتری؟! گفتم سوالی که جوابشو می‌دونی نپرس! چیزی نگفت! گفتم میزنی امپولمو؟ گفت چیشد داوطلب شدی یهو؟ خیلی حق بجانب و طلبکارانه گفتم بخاطر بچم پویان نمیخام شب تولدش منو داغون ببینه.... رفتم داخل اتاق دراز کشیدم لباسمو آماده کردم داشت ویالُ می‌شکست گفت نمیتونی بخاطر بچت یذره اخماتو باز کنی بخاطر بچت درست دارو بخوری تقویتیارو بزنی؟!!! گفتم شروع نکن من نیازی به تقویتی ندارم اصلا هم لاغر و چمیدونم کم اشتها نیستم...همون لحظه تو ذهنم گفتم دارم طفره میرم بهر حال بخاطر ضعیف شدن سلولای عصبیم باید میزدم ولی دلم اصلا نمیخاست...بخاطر ترس هم نبود...بیشتر با خودم لج کرده بودم....پنبه رو که کشید رشته افکارم پاره شد سوزنو فرو کرد لرزیدم به ثانیه نکشید گفت تمومه فقط یکم سوخت البته به این سوزش عادت داشتم پنبه رو نگه داشت بلند شدم زیر لب گفتم مرسی و رفتم....رفتم تیشرتی که خریده بودم به ابجیم نشون دادم از نظر خودم خیلی خوشگل بود اما از نظر اون باید زرد می‌خریدم توجه نکردم برگشتم اتاقم با خوشحالی زیادی کادو کردمش و گذاشتم تو کشوی پاتختی شب شده بود دیگ اما هنوز وقت خوابیدن نبود خسته بودم مثل همیشه....دراز کشیدم پیامای تلگرام و اینستاگرام رو چک کردم و خواستم بخوابم اما خوابم نمیومد تهوع داشتم و یه ضعف خیلی شدییید سعی کردم تحمل کنم تا ساعت ۳ صبح طاقت آوردم دیگ نتونستم آمپول اندانسترون از کیفم برداشتم به سختی آمادش کردم روی تخت دراز کشیدم پای راستم که بیشتر بهش تسلط داشتمُ با پنبه ضدعفونی کردم آمپول ُ فرو کردم و آروم آروم تزریقش کردم یکم دردم گرفت ولی زیاد نبود سوزن کشیدم بیرون و آروم برگشتم...کم کم خوابم گرفت....ظهر بیدار شدم داداشام خونه بودن موقع تولد پویان هرچی گفت چی خریدی میگفتم شورت آبی برات گرفتم عشقم میدونستم حرصش درمیاد وقتی باز کرد خیلی خوشحال شد لپاشو بوسیدم گفتم مبارکت باشه شازده کوچولوی عمه نفسِ عمه.... کیکُ آبمیوه رو باهم خوردیم اما من به سختی خوردم خوش گذشت ولی...وسط تولد مامان هرچی گفت توهم بیا عکس بنداز گفتم حوصله ندارم کلا من نقش عکاسُ دارم از بقیه عکاسی میکنم واسه همین هیچ عکس دست جمعی از من نیست....تموم شد اون شب هم مث همه شبای دیگ نشسته بودم پیش مامانم تو اتاق نشیمن یهو گفت چرا انقد خودتو باختی؟! گفتم چونکه تو نمیتونی بفهمی حالمو... گفت جدا ازینکه حالت خوب نیست خیلی خودتو باختی! بحث بیماری نیست بحث باختن! مگ نمیگفتی میشناسم کسیو که سرطان داشته همزمان میخونده و رتبش خیلی عالی شده؟!.....چیزی نگفتم! گفت پاشو بخودت بیا تا کی اینجوری میخای زندگی کنی؟ تا کی میخای سرتو با دوتا بچه گرم کنی؟ (چند وقت دیگ اونا حتی نمیشناسنت) الان باید زندگی خودتو می‌داشتی بچه های خودتو....درس نمیخای بخونی نخون همه چی که درس نیست تو دیگ دردت چیه توکه از هر انگشتت یه هنر می‌ریزه تو که شعر میگفتی متن مینوشتی نویسنده بودی به اون قشنگی نقاشی میکشیدی، توکه عکاسی هنری میکردی عروسک درست میکردی تو چت شده مهدیس تمام آرزوهات همین بود؟ تمام!!! گفتی کاری می‌کنی همه کسایی که اذیتت کردن پشیمون بشن گفتی قرارع الگو امیرحسین باشی که به جاهای خوبی تو زندگیش برسه تو کجایی؟!...میدونستم راس میگه حرفاشو می‌فهمیدم ولی....تحملم سر رسید باورم نمیشد حتی مامانم این حرفارو میزنه گفتم بس کن مامان تو نمی‌فهمی هیچکس نمی‌فهمه....با حالت قهر برگشتم اتاقم و به زندگی مسخره تکراریم ادامه دادم....گوشم از نصیحت و راهُ چاه نشون دادن پر شده...اما راجب زندگیم دارم به حرفهای مامانم فکر میکنم....