آرمین هستم 22 ساله و این خاطره ک میگم واسه دوسال پیشه اون موقع همش سرما میخوردم و چون سردرد میگرنی هم دارم خیلی اذیت میشم
ی شب از آخرای اسفند که با دوستام سالن بودیم موقع برگشتن ب خونه چون بدنم گرم بود و سرد نکرده بودم سرماخوردگیم برگشت و همینطور سردردم... توخونه بودم نه میتونسم غذا بخورم نه نوشیدنی (اونایی ک سردردمیگیرن میدونن) داداشم گفت اینطوری که نمیتونی تا صبح زنده بمونی پاشو برو دکتر...خلاصه به اصرار خانوادم پاشدم لباس پوشیدم رفتم بیمارستان. خلوت بود. قبض گرفتم و رفتم تو مطب دکتر...سلام کردم و نشستم
دکتر؛ بفرمایین.. چی شده؟
من؛ اقای دکتر از سالن میومدم خونه یکم چاییدم سرماخوردم سردرد میگرنی هم داشتم یکم برگشته
دکتر؛ حالت تهوع دارین؟
من؛ نه
دکتر؛ سرگیجه؟
من؛ نه
دکتر گوشیشو ورداشت گذاشت رو سینم نفس کشیدم معاینه کرد. واسم درجه گذاشت.. ی درجه تب داشتم دهنمو واکردم گلومو دید
خودکارشو ورداشت و شرو کرد به نوشتن
دکتر؛ به پنی سیلین حساسیت دارین؟
من؛ آمپول؟ از آمپول میترسم کلن😰
دکتر؛چاره ای نیست دوتا نوشتم باید الان بزنین
دیدم اصرار فایده نداره از همونجا بغض کرده بودم.. نسخه رو گرفتم و از داروخونه بيمارستان داروهامو گرفتم و رفتم بخش تزریقات
یه پسر جوانی بود بهش می‌خورد 26 ساله باشه حدوداً بهم گفت امپول دارین؟ گفتم بله و کیسه شو دادم بهش اونم گفت برین رو یکی از تختا بخابین تا بیام. رفتم سه تا تخت بود همشم خالی بود. نشستم گوشه تخت آخری تا پرستار بیاد. دیدم با آمپولام اومد و گذاشتشون روی میز و شرو کرد به آماده کردن اولی و به من گفت دمر بخاب
منم دمر خابیده بودم و زل زده بودم به امپولم که در همین حین یه پسر دیگه رو دوستاش اوردن تو تزریقات ک امپول بزنه اون روی تخت اولی خابید و دوستاش بالای سرش بودن به منم سلام کردن منم جوابشونو دادم... پرستار یکی از سرنگا رو پر کرد و به من گفت شلوارتونو بکشین پایین.. منم به سختی دکمه شلوار لی مو باز کردم چون خیلی تنگ بود و از دوطرف کشیدم پایین (چون باسنم گرد و بزرگه شلوارمو نمیتونم ی ذره بدم پایین و کامل تا زیر باسنم میاد پایین) توهمین لحظه دوستای اون پسره زل زدن به من که از خجالت آب شدم با باسن لخت سرمو گذاشتم رو تخت که اونارو نبینم.. پرستار اومد بالا سرم  وامپولم رو هواگیری کرد. پنبه رو برداشت کشید روی باسن چپم.. چشامو محکم بسته بودم و استرس هرلحظه وارد شدن امپول منو دیوونه میکرد.. یهو نیدلو فرو کرد منم ی آیی کوچیک گفتم...یکم صبر کرد و شرو کرد تزریق کردن که آه و ناله منم دراومد.. 3 سی سی امپول بود که خیلیم درد داشت پرستار همینجور تزریق میکرد و منم آاااااااای میگفتم تا تموم شد. پنبه گذاشت و سوزنو دراورد... خیلی درد داشتم.. امپول بعدیو اماده می کرد.. پرسید به پنی حساسیت نداری ک؟ گفتم ن اصلا... چند ثانیه صبر کرد و بعد سمت راستمو پنبه کشید... ایندفه مهلت نداد و سوزنو سریع وارد کرد آااااخ گفتم و گفت پنی سیلینه تحمل کن
دوستای پسره همچنان منو تماشا میکردن و من از خجالت روم نمیشد هیچی بگم 
شرو به تزریق کرد که داد مو دراومد تخت رو محکم چسبیده بودم و ناله میکردم داشت گریه م میگرفت پرستار چندضربه به باسنم زد گفت شل کن و به تزریق ادامه داد وای تموم نمیشد 5 سی سی بود 
این امپولم خیلی طول کشید بالاخره تموم شد و سوزنو درآورد و پنبه گذاشت برام و رفت (درهمین حین پسر تخت بغل هم داشت آمپول می‌خورد )
حدود 10 دقیقه توهمون وضع با باسن لخت خابیده بودم از یه طرف روم نمیشد پاشم ب اون پسرا نگاه کنم و دعامیکردم تموم شه کارشون برن از یه طرف نمیتونسم شلوار تنگمو بپوشم جای امپولا درد میگرفت... یکم بیشتر تو همون وضعیت خابیدم تا دردم کمتر شد و پسرای تخت بغلی هم رفتن.. پاشدم شلوارمو پوشیدم و لباسمو مرتب کردم و اومدم بیرون و لنگ لنگان رفتم خونه.. 
اینم از خاطره من
امیدوارم لذت برده باشین ✌️🏻