خاطره رها جان
سلام خوبین ⁉️
سارینا یا همون رها هستم
چه خبرا چیکار میکنید ؟
بعد یک ماه و نیم انفالانزا و حال بدی اومدم خاطره شو بگم
خاطره: داستان از اونجایی شروع میشه که آتوسا (دختر خواهرم ) مریض میشه و چون همیشه پیش منه ، تو مریضی هم بهونه ی منو میکرد منم که همیشه و در همه حال در خدمت آتوسا خانمم
روز اول که حالش بد شد بردنش دکتر ولی خب دارو ها هیچ تاثیری نداشتن حتی بخاطر تبش که بالا بود 2 ساعتی استامینوفن بهش میدادم ولی یه درجه هم پایین نمیومد و روی ۳۹درجه ثابت مونده بود خلاصه شب اون روز حالش خیلی بد شد و دوباره بردیمش دکتر و این دفعه دکتر بهش آمپول داد که نزدیمش و تا صبح بهش استامینوفن بهش میدادم و حوله نم دار میزاشتم رو دست و پاهاش صبح نزدیک ساعت 8 بود که آتوسا حالش بهتر شد و خوابید و منم خوابیدم جفتش و تا عصر دوتامون خواب بودیم 😁😁
وقتی بیدار شدیم آتوسا حالش خوب بود ولی من دماغم کیپ شده بود و هرچی جلو تر میرفتیم بدتر میشدم و غروب تب و لرز کردم 🥵🥶 خلاصه هر چی خانواده میگفتن بیا بریم دکتر یا بزار داداشات معاینت کنن زیر بار نرفتم و گفتم خوبم فقط سردمه
اون شب تا صبح به هر بدبختی بود گذشت و صبح حال من بدتر شده بود گلوم درد میکرد و عفونت کرده بود ریه هام عفونت کرده بود و گوشم درد داشت و اصلأ جوری نبود که از خانواده مخفی کنم و همش زیر پتو بودم و لرز داشتم و یه حالت خواب و بیدار بودم اصلا نمیفهمیدم چی میگفتم چیکار میکردم فقط میدونم بهم میگفتن بریم دکتر یا پسرا معاینت کنن میگفتم حالم خوبه و دوباره بی هوش میشدم 😂
اون روز نه ناهار خوردم و نه شام(خواب بودم ) و ساعت ۱۰ اینطورا بود که ارسلان اومد بالا سرم
ارسلان : سارینا
من : هوم
ارسلان: بیدار شو چقدر میخوابی
من : بیدارم ( الکی گفتم خواب بودم 😁)
ارسلان: خب بیا بیرون ببینم چطوری
من : ارسلان سردمه نمیتونم بیام بیرون
ارسلان: اینجوری که نمیشه بیا معاینه کنم
من : نه خوبم
ارسلان: اره خیلی خوبی با همین فرمون برو جلو
منم دیگه هیچی نگفتم و ارسلان رفت
خلاصه بعد رفتن ارسلان سعی کردم بدنمو با دمای بیرون از پتو لف بدم که مثلاً بگم خوبم
بدنم که به دمای بیرون از پتو عادت کرد رفتم تو حال که پیش همه بشینم و بگم که خوب شدم که یه دفعه فشارم افتاد و سرم گیج رفت و چشام سیاهی رفت و نشستم رو زمین
مامان : وشش بچم چه وس اوی
ارسلان : هیچی نیست فشارش افتاده
بعدم اومد بلندم کرد و نشستم رو مبل
یکم بعد که حالم جا اومد مامان برام سوپ آورد و یه کوچولو خوردم و خواستم برم تو اتاقم که امیر دستمو گرفت
من : چته تو دستم کنده شد
امیر : کجا ؟
من : اتاقم
امیر : بشین همینجا ارسلان معاینت کنه
من : نمیخوام خوبم
امیر : اصلا خوب نیستی الکی نگو
امیر : ارسلان
ارسلان: ها
امیر : بیا سارینا رو معاینه کن
ارسلان: باشه الان میام
من : کثافت حداقل خودت معاینم کن
امیر : ببخشید حال ندارم
من :😤😡
خلاصه ارسلان اومد و شروع کرد معاینه کردن
و سوال پرسیدن
ارسلان : دماغت کیپه ؟
من : اره
ارسلان: سینت درد میکنه ؟
من : اره
ارسلان: سرفه میکنی سینت میسوزه ؟
من : اره
و ارسلان دست به کار شد و شروع کرد دارو نوشتن و خودشو امیر دو ساعت باهم بحث کردن که کی بره دارو ها رو بگیره که در آخر هیچ کدومشون نرفتن بابا رفت
منم رفتم تو اتاقم و ولو شدم رو تخت چند دقیقه بعد ارسلان برام یه لیوان آب پرتقال آورد و گفت بخور منم تا تهش خوردم و لیوانو دادم ارسلان و رفت منم رفتم زیر پتو که خوابم بورد و با صدای ارسلان از خواب پریدم
ارسلان: سارینا
من : ها
ارسلان: بلند شو یه سرمی بزنم برات یکم حالت جا بیاد
من : سردمه نمیتونم بیام بیرون بزار یکم دیگه (سردم نبود میخواستم بخوابم 😂)
ارسلان: باشه
خلاصه یه نیم ساعت خوابیدم که دوباره ارسلان اومد
ارسلان: الان خوبی دیگه سردت نیست ؟؟
من : نه خوبم بیا
اومد و سرم رو وصل کرد به آویز تختم و بعد نشست پیشم و یه پد باز کرد و کشید رو دستم چنبار زد رو دستم که رگ بیاد بالا بعد فرو کرد و فیکسش کرد بعد چنتا آمپول آماده کرد که رنگ من پرید
من : دارم از الان میگم من آمپول نمیزنم
امیر : بخدا حقته بزنن تو پات دو روزه داریم التماست میکنیم بیا معاینت کنیم هی میگه نه خوبم
من : به تو چه اصلا من دارم با ارسلان حرف میزنم
امیر : خوبه همین الان برت گردونم ببینم اونوقت چیکار میکنی
تاخواستم حرف بزنم ارسلان گفت بسه دیگه امیر تو هم اذیتش نکن حال نداره و بعد بلند شد و امپولا رو ریخت تو سرم و رفت
اون لحظه چشام چهارتا شده بود چون تو این موقعیت ها ارسلان خودش اذیتم میکرد
خلاصه دیگه هیچی بینمون رد و بدل نشد تا یه 40 مین بعد که سرمم تموم شد
من : امیرررر
امیر : چته
من : سرمم تموم بیا بکشش
امیر : خودت بکش حال ندارم بلند شم
من :😐😐
امیر : چته خوب خستم
من : خسته نباشی
بعدم زنگ زدم ارسلان و اومد کشیدش و خلاصه اون شب یکم حالم بهتر بود ولی خب چند ساعت اون اون حس رو داشتم و بعد از چند ساعت اون حال بدی دوباره برگشت فردا صبح زود بیدار شدم که قرص بخورم و دیگه خوابم نبرد تا ظهر که رفتم پایین واسه ناهار اول خوب بودم و هیچ حالت تهوعی نداشتم ولی همین که مامان غذارو آورد سر سفره و بوش به من خود حالم بد شد و دوییدم سمت دستشویی و کلی بالا آوردم 🤮
و وقتی از دستشویی اومدم بیرون دیدم همه ریلکس نشستن رو سفره و دارن غذا میخورن
مامان : خوبی
من : اره خیلی خوبم تو دستشویی داشتم جون میدادم بعد شما ریلکس نشستن دارین غذا میخورید
ارسلان : باشه حالا آروم باش برو تو اتاقت یکم استراحت کن الان میام معاینت میکنم
من هیچ نگفتم و رفتم تو اتاقم و از اونجایی که چشام میسوخت یکم چشامو بستم تا ارسلان بیاد
بعد 20 مین ارسلان اومد
شروع کرد معاینه کرد و بعد چنتا چیز نوشت و رفت
و حدوداً یک ساعت بعد اومد
ارسلان: سارینا یه چی میگم مخالفت نکن
من : ارسلان نگو آمپول نوشتی
ارسلان : دقیقا همینه و باید بزنی
من : نمیزنم
ارسلان: سارینا تمام تلاشمو کردم بهت آمپول ندم ولی حالت بده برگرد این دوتا رو بزنم برات حالت خوب شه
اون لحظه یه بغض عجیبی گلو مو گرفته بود و اشک تو چشام جمع شده بود
ارسلان: سارینا نگو دوباره میخوای گریه کنی دیگه بزرگ شدی مثلاً 19 سالت شده دیگه
من : چه ربطی دارد
ارسلان : میخوای به امیر بگم بیاد کمرتو بگیره
من : نمیشه نزنم
ارسلان: نه
من : لطفاً
ارسلان: سارینا داری خستم میکنی بگم امیر بیا. برت گردونه یا خودت دمر میشی
من : ارسلان میترسم یکم درک کن
ارسلان: سارینا خودت خواستی ، امیررر
امیر : بله
ارسلان: بیا
امیر : کجایی
ارسلان: اتاق سارینا
خلاصه امیر اومد و کمک کرد دمر شدم و شلوارمو یکم کشید پایین و یه دستشو گذاشت رو کمرم و اون یکی دستشو گذاشت رو پاهام
ارسلان اومد و همین که پنبه کشید رو پاک من پریدم
ارسلان: سارینا من که کاری نکردم هنوز
من : 🥺😭
امیر کمرمو محکم تر گرفت که تکون نخورم و ارسلان وارد کرد
من : ارسلان ارسلان واییی پامم
ارسلان: یه کم دیگه تحمل کنی تموم
من : ایییی 😭😭😭
ارسلان: بیا تموم شد
و کشید بیرون و سمت مخالف رو پنبه کشید
من : ارسلان نه ترو خدا نزن نمیتونم خیلی درد داره
ارسلان: دردش یه لحظس بجاش حالت خوب میشه
و وارد کرد
من : ایییی دستت بشکنه الهی اییی پامم 😭
ارسلان: ببخشید الان تموم میشه
من : وایییی الان میمیرم
امیر : دیگه فیلم هندیش نکن
من : بخدا خیلی درد داره تمومش کن
ارسلان: باشه باشه تموم
و سوزنو در آورد و رفت که دستش رو بشوره و امیر هم شکوارمو مرتب کرد و رفت منم آنقدر گریه کردم که نمیدونم کی خوابم برد
پ.ن : این خاطر هنوز ادامه داره ولی چون طولانی میشد ننوشتم اگه دوست داشتین بگین که بقیش رو هم بنویسم
دوست دار شما رها 🕊️