سلام امید وارم خوب باشید

ترجیحم اینه اسمم رو بخاطر یه سری دلیل نگم

اولین باره خاطر می نویسم امیدوارم دوست داشته باشید

با مامانم وقت دکتر قلب گرفتیم و رفیتم دکتر گفت کوچکترین استرسی حالش رو بد تر میکنه و برام سمه و این حرف

بعدش رفتیم کافه من قبلا راجع به رلم به مامانم گفته بودم اما نگفتم که چقدر صمیمی بودیم یهو ازم خواست چت هامون رو بخونه منم هنوز پاک نکرده بودم🙂

دادم و خوند متوجه همه چی شد منم از اولش دچار استرس شدیدی شدم ولی به روش نیاوردم بعد از تموم شدن چت گفت پاشو بریم و خیلی عصبانی بود منم حالم خیلی بد بود و میترسیدم که یهو وسط راه بیفتم حساب کردیم و اومدیم تو ماشین گفتم میشه بری درمانگاه گفت چی شده گفتم فقط برو درمانگاه گفت چی شده جواب ندادم گفت صندلی رو بخوابون دراز بکش گوش ندادم گفت گوش کن دراز بکش تا ببرمت درمانگاه رسیدم ماشین رو پارک کرد کمکم کرد پیاده شدیم رفتیم نوبت گرفتیم و منتظر بودیم تو اون زمان انتطار از درد مردم مامانم دست رو گرفته بود سرم رو نگه داشته بود کنار قلبش رسیدم دکترم سریع گفت با کی به مشکل خورده مامانم گفت من گفت عه بهتون نمیخوره گفت نه چیزی نشده دکتر فشارم رو گرفت و گفت خیلی پایینه گفت سرم نوشتم با تقویتی توش یه دونه ارامبخش دلم خوش بود تو سرمهمن تا امشب فوبیا امپول داشتم چون اخرین بار بچگی زدم و خیلی دردناک بود بعد اون به هر روشی امپول رو میپیچوندم ولی سرم و واکسن ازمایش نمیترسممامانم سپردمتم به یکی از پرستا ها گفت قشنگ بشین برم دارو هات رو بگیرم بیام رفت گرفت پرستاره گفت همش تو سرم یه دونه عضلانی واقعیت این مامان مامان واقعیم نیست ولی بیشتر از مامان واقعیم دوسش دارم تا به حال باسنم رو ندیده بود امپول رو آورد و نمیدونست میترسم نوازشم کرد و گفت دراز بکش قربونت بشم آمپولت رو بزنه بهتر شی مامان انقدر قلبم درد میکرد گفتم یه کم صبر کن صبر کرد پرستار گفت بذار بزنم دراز کشیدم و مامانم کمکم کرد شلوارم رو دادم پایین و یه کم شورتم خجالت کشیدم و یه کم ترس از طرفی دوست داشتم همیشه یه فرصت پیش بیاد که ترسم بریزه شل کردم پنبه رو کشید دردی نداشت ولی ناخوداگاه سفت شدم مامانم گفت شل کن دردت به سرم واقعا فکر نمیکردم اصلا درد نداشته باشه امپول رو در آورد و گفت براش یه کم جاش رو ماساژ بده مامانم ماساژ داد و گفت من بمیرم فقط شلوار م رو درست کرد گفت برگرد زندگیم سرمت رو بزنه برگشتم اومد انقدر حالم بد بود نمیتونستم چشمم رو باز کنم رگم رو گرفت و زد اصلا درد نداشت یه کم از شلنگ ست سرم رو گذاشت تو دستم گفت تکون نده مامانم اون دستم و گرفت و من از درد هی فشار میدادم ناخوداگاه دستم رو تکون دادم گفت تکون نده مامان از رگ میاد بیرون هعی موهام رو نوازش میکرد و منم از درد هی پاهام رو تکون میدادم گفت نکن مامان

گفتم نمیتونم گفت دستم رو فشار بده متاسفانه مامانم مبتلا به ام اس شدیده و من هنوز بعذ دو سال کنار نیومدم با این موضوع و شوک عصبی باعث از دست دادن تعادلش میشه گفتم بشین رو تخت قبول نکرد و ننشست هی هم نوازشم میکرد و بهم میگفت لوس من هنوز هیچی بهت نگفتم منم میخندیم تا سرمم تموم شه خوابم برد سرمم که تموم شد هی نوازشم کرد گفت نترسی میخوام سرمت رو بکشم سرمم رو کشیدم یه کم پشتم رو دست کشید و گفت بهتری منم واقعا خوب نبودم اما بخاطر شرایطش گفتم بهترم بغلم کرد و کلی بوسم کرد یهو ضربان قلبم خیلی اومد پاین و تنها چیزی که یادمه صدای جیغش بود اومدن و بهم اکسیژن وصل کردن فقط جیغ میزد و رو زمین افتاد و مشت میزد و اسمم رو صدا میزد میگفت مرگ مامان روژین یه کم ضربانم بهتر شد و گفت من بمیرم فقط اینجوری نشی من حاضرم جونم رو بدم

خاطره ی خوب و نسبتا بدی بود

امیدوارم دوست داشته باشین 🤍

R