سلام به همه پدرام هستم 🤚

این خاطره مال همین دیروزه و مربوط به جواد هست 👍

دیروز کلا یه ربع مونده بود به پایان شیفتم و جواد هم ۲ روز مرخصی گرفته بود بهش که زنگ زده بودم گفت که یه ذره سرما خوردم و دارم بهتر میشم 👍

داشتم کم کم وسایلمو جمع میکردم که گوشیم زنگ خورد برداشتم دیدم جواده

+سلام داداش چطوری ؟

- پدرام

+اوه اوه جواد خوبی این چه صداییه 😳

-پدرام دارم میمیرم به علی زنگ زدم چون شیفت نبود بیاد نجاتم بده ولی جواب نداد

توروخدا بیا 😖

+ خب پاشو بیا اینجا من نجاتت بدم 😟

-اصلا جون ندارم رانندگی کنم 😔

+الان میام

دیگه دیدم مریض نیست سریع با همکارا خداحافظی کردم و اومدم سوار ماشین شدم و حدود ۲۰ دقیقه یا ۱۵ دقیقه توی ترافیک بودم 😵‍💫

دیگه رسیدم رفتم زنگ رو زدم دیدم درو باز نکرد دوباره زدم بعد از کلی مکث درو باز کرد رفتم توی آسانسور یکم با موهام ور رفتم تا رسیدم 👍

اومد درو باز کرد گفت بیا من خودم تنهام 😊

رفت توی اتاقش منم پشت سرش رفتم تیشرتشو در آورد گفتم

+جواد یخ میکنی ها آخه کولر روشنه سرما هم که خوردی😟

-نه بابا گرمه

نشستم روی تخت کامل معاینه کردم گفتم

+داداش این چه وضعیههه😦

-نمیدونم دو روزه اینجوری شدم 😞

+نسخه نوشتم گفتم جواد جان فقط ببخشید دیگه اینا با ۲ تا قرص و شربت حل نمیشه

گفت باشه عیب نداره فقط اگه میری داروخونه لیدوکائین هم بگیر بی زحمت گفتم باشه و رفتم داروخونه دارو هارو گرفتم و رفتم سمت خونشون

رفتم بالا گفتم چیزی خوردی ؟

-آره کیک خوردم

گفتم پس برگرد بزار بزنم اینارو

برگشت گفت داداش آروم فقط 😢

گفتم : حواسم هست 👍

آمپولارو آماده کردم رفتم کنارش شلوارکشو یه کم کشیدم پایین و پنبه کشیدم و اولی رو زدم تا آخرش چیزی نگفت ☺️

طرف مقابل رو کشیدم پایین پنبه کشیدم و زدم آروم گفت آی . چیزی نگفتم اونم تا آخرش چیزی نگفت👍

سومی رو میخواستم اون طرفی که آمپول اولی رو زدم بزنم

میدونستم درد داره ولی چیزی نگفتم

پنبه کشیدم و زدم اولش پای مخالفشو آورد بالا یکم گفتم نفس عمیق و بقیشو تزریق کردم

دیدم دستشو مشت کرده 😔 گفتم الااان تمومههه 👍 تموم شد درش آوردم یکم جاشو ماساژ دادم و گفتم خوبی ؟ گفت آره آره گفتم آخریشه ☺️

دوباره طرف دیگشو پنبه کشیدم و زدم یه داد زد آآآآخخخ😢 چیزی نگفتم

+آی آی پدرااام 😭

-جانم داداش

+داداش بسه اصلا نمیخوام تورو خدا درش بیاااار😭

-تمومه یکم مونده

+آییییی 🥲

سعی کردم سریع تر تزریق کنم که تموم بشه

+آخخخ دیگه نمیتونممم پدرام درش بیار 😢

-اون یکم رو هم زدم و آروم درش آوردم و پنبه رو فشار دادم . پا شو آورد بالا گفت آیییی😭

- میدونم درد داشت ببخشید 😓

یکم ماساژ دادم و لباسشو درست کردم و گفتم تموم شد برگشت گفت

+آخ آخ مرسی داداش😢

یکم پیشش موندم بعد بلند شدم برم گفت کجا بابا باش یه ذره 😕 گفتم نه دیگه برم

دیگه واقعا نذاشت من گفتم خب حداقل برم یه چیز از بیرون بگیرم بخوری 😕

+ نه بابا همه چی هست توی یخچال 😁

بلند شد دستش روی جای آمپولش بود داشت ماساژ میداد با همون وضعیت رفت سمت یخچال و ۲ تا رانی برداشت و برگشت پیشم و از توی کمد یه دست تیشرت شلوارک آورد گفت بیا لباساتو عوض کن .☺️ گفتم نه دیگه من میرم مزاحم نمیشم

+بابا باش خب حوصلم سر میره مامانم اینا هم تا آخر هفته نیستن 😄

دیگه دیدم اصرار داره گفتم خب اوکی داشتم پیرهنم رو در می‌ آوردم اومد توی اتاق گفت :

+به به بنازم هیکلو 😳

-داداش تو هم دست کمی از ما نداری ها 😜

+ نه بابا

- گفتم برادر من شکست نفسی نکن 😂

دیگه رفتیم یه فیلم سینمایی انداخت دیدیم دو تایی کیف کردیمااا و اینم از این خاطره

آقا خدایی کامنت هارو میخونم و امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه تعداد کامنت ها بیشتر باشه دفعه بعد هم میزارم ❤️👍