خاطره کیارش جان
سلام کیارش هستم،
طبق معمول قبل از شروع خاطره از همه ی شما که وقت ارزشمندتونو برای خوندن خط خطی های من میزارید و دوستانی که کامنت پر مهر (چه از طریق وبلاگ چه تلگرام و چه به صورت خصوصی) میفرستن سپاسگزاری میکنم.
هر سال عید قربان خونه ی خاله گوش تا گوش آدم جمع میشن.پدر بزرگ مینو قربونی داره و چون حیاط خاله اینا بزرگه مراسمو اونجا برگزار میکنن.
ازصبح یه دل دو دل بودم که با مامان اینا برم یا نه،شاید اگه پای مینو وسط نبود تا لنگ ظهر میخوابیدم و اونجا خاطر کسی برام اونقد عزیز نبود که از استراحتم بزنم.
همه ی خانواده ی ما و خانواده ی پدری مینو تو مراسم حضور داشتن.
مینو تا چشمش به من افتاد از اون طرف حیاط اومد نزدیکم..چشماشو محکم رو هم فشار داد و لبخند زد.
دور و برمو نگاه کردم کسی متوجه ما نبود.
یواش به قلبم اشاره کردم که یادش باشه جاش کجاست.
مامان جونم با خنده گفت،من فدای ایما و اشاره های پنهونیتون بشم الهی..
سرمو انداختم پایین خندیدم..چقدم پنهونی! ماشاللا از چشمای شما هیچی دور نمیمونه مامانی.
بغلم کرد..دستای گرمشو انداخت دور گردنم،قربون قد و بالات برم پیر شدم ولی چشمام مثل عقاب میبینه.
احساس میکردم دیگه همه میدونن بین ما خبراییه.حتی مادر بزرگ مینو جوری نگام میکرد انگار به چشم خریدار براندازم میکنه! به قول مامان قدیما خواستگار دخترا اینجور موشکافانه بهشون خیره میشدن.
کیانا با خنده بهم سقلمه زد..داداشی میگم شهناز خانوم فکر کنم منتظره حاج آقا سرشو بزاره زمین با تو تشدید فراش کنه اینقدددد که نگات میکنه.
با اینکه از حرفش خنده م گرفته بود چپ چپ نگاش کردم..خجالت نمیکشی تو؟! بعدشم تشدید نه و تجدیدِ فراش،!
لپشو کشیدم،
شیطون خانوم.
جفتمون به هم خیره شدیم و همزمان زدیم زیر خنده.
توضیحش سخته، شاید برای بچه های طلاق درکش راحت تر باشه ولی من بعد از جدایی پدر مادرم تو خانواده ی مادری یه جور حس عدم تعلق میکنم.
انگار پنجاه درصدم حاوی ژنِ شخصیه که اونا ازش بیزارن و ازدواج،زندگی و حتی جدایی مسالمت آمیزی از دخترشون نداشته.
کیانا هیچوقت در این مورد مثل من نبوده،ولی من به خاطر شباهت ظاهری و رفتاری زیادی که با پدرم دارم نتونستم تو خانواده مامانم مقبولیت صد در صدی به دست بیارم.
اون روزم دقیقا اتفاقی که نباید افتاد،داشتم از کنار راه پله ها رد میشدم که تو گپ و گفتای شهناز خانوم با دخترش(عمه ی مینو)اسم خودمو شنیدم.ناخودآگاه پاهام قفل شد و کنجکاو شدم ادامه ی مکالمه شونو بشنوم..
مامان اتفاقا پسر خوبیه،خوش بر و رو خوش برخورد،تحصیل کرده…مینو دیگه چی میخواد؟
وا مادر یادت رفته باباشم همینطور بود! چی سر زن بیچاره ش آورد؟ اگه خدای نکرده کیارش از این نظرم به باباش رفته باشه چی؟! پسر شاهم که باشه بچه طلاقه طلاق!
این کلمه از بچه گی خیلی جاها مثل پتک خورده بود تو سرم ولی این بار دردش از همیشه بیشتر بود.
فوری از پله ها رفتم بالا که متوجه حضورم نشن.
تو تراس طبقه بالا تنها نشسته بودم،بوی عطرشو زودتر از خودش حس کردم.
مینو بالای سرم وایساده بود.
کیارش؟ چیزی شده؟!چرا تنها نشستی؟
میخواستم بحثو عوض کنم ولی چیزی به ذهنم نمیرسید که بگم.
مینو تو همیشه همین یه عطرو میزنی؟
آره بوش خاصه دوسش دارم چطور مگه؟
رومو ازش برگردوندم…
امان از این عطرای خاص که زندگی آدمو زیر و رو میکنن.
همون موقع مادربزرگم اومد تو تراس و حرفامون تو اوج قطع شد..
کیارش مامان جون،یه کمکی به آقا مهرداد بکن.
خودشون که پسر ندارن توام جای پسرشونی.
معلوم بود قند تو دل مینو آب شده.
مادربزرگمو عاشقانه دوست دارم،دلم نمیخواست حتی یه ذره هم دلشون بشکنه.
گفتم مامان جون شاید باورتون نشه من دل این کارا رو ندارم.
مینو با تعجب گفت؛وا تو که صبح تا شب سر و کارت با خون و این چیزاست تو دیگه چرا اینو میگی!!
آروم گفتم،سر و کارم با نجات دادنه نه کشتن.
چشمای درشتش برق زد،با مادربزرگ گرم صحبت شدن که از تراس اومدم بیرون.
حرفایی که شنیده بودم مثل ارتعاشات ناهماهنگ رو مغزم رژه میرفتن.
واسم تحمل خونه ی خاله خیلی سخت شده بود.
بدون اینکه به مینو حرفی بزنم یا با کسی خداحافظی کنم رفتم و هیچکس تو اون شلوغی متوجه نبودنم نشد.
بعد از یک ساعت مینو پیام داد سراغمو گرفت گفتم بیمارستان کار پیش اومده اینجام.بلافاصله مامان و کیانا زنگ زدن جواب ندادم.
شب مامان دوباره تماس گرفت که بیا لااقل گوشت قربونی برای دوستات ببر،با حال عصبی طور گفتم،گوشت قربونی برای نیازمندانست نه بچه مایه دارا که بخورن گردنشون کلفت تر شه!
خودم از این که جواب مامانو گستاخانه دادم ناراحت بودم ولی میدونه که وقتی حالم گرفته ست باید به حال خودم بزارتم.
رو تختم دراز کشیدم چشمامو بستم صورت مینو اومد تو ذهنم،چند روز پیش که اومده بود اینجا متوجه شد که پیرهن سرمه ای که تنش کرده بودو همونجوری نگه داشتم.با یه لبخند خوشگل گفت، کیارش شاید بهتر باشه بیشتر به هم یادگاری بدیم.
پیرهنتو بده اتو کنم بپوشش حیفه.
چند ساعت نبود جدا شدیم ولی دلم براش تنگ شده بود.
از یه طرف ری اکشن عمه و مادربزرگش خیلی برام اذیت کننده بود.
اگه نظر باباشم همین باشه چی؟ اگه اگه اگه…
مغزم داشت داغون میشد.
چرا به خاطر گندی که بابا به زندگی مامان زد من باید تاوان پس بدم؟
روزای تلخ قدیم مدام میومدن تو ذهنم…گریه های مامانم…صدای عربده های بابام..
مامانم واقعا زن زیبایی بود و هست…اونقدر که بابا یه دل نه صد دل عاشقش شده بود.
واقعا ته عشق همینه؟اگه اینه که کاش قید مینو رو بزنم.
بابا فوق تخصص اورولوژی بود..یعنی هنوزم هست،اما من درباره زمانی که تو زندگی ما بود صحبت میکنم.
زمانی که دانشجو بوده و مامان و خاله م پدربزرگو برای بیماریش برده بودن بیمارستان بابا با یه نگاه دلش پیش مامانم گیر میکنه.
اونقد پیگیر میشه که آدرس و شماره خونه شونو پیدا میکنه،بعدم با کلی رفت و آمد و تعقیب و گریز بالاخره کار به خواستگاری و ازدواج میکشه.
دلم نمیخواد از دلیل جداییشون بگم،ولی مقصر بابام بود…
من و کیانا اصلا باهاش ارتباطی نداریم مخصوصا از وقتی که به قول کیانا تجدید فراش کرد.فقط زمانی که دانشگاه قبول شدم مامان بهش خبر داده بود که گویا رشته ی پرستاری دانشگاه سراسری اونقدی براش چشمگیر نبود که بخواد تشویقم کنه.به هر حال آقای دکتر از نوابغ و افتخارات مملکتن ما همین که مایه ننگ نباشیم براش هنر کردیم.
واقعا اگر مثل بابا باشم گزینه خوبی برای مینو نیستم خانواده ش حق دارن.
جلوی آینه وایساده بودم از تک تک اجزای صورتم که باهاش مو نمیزد متنفر بودم.
آخر شب تمام غم دلمو تو یه جمله جمع کردم و به مینو تکست دادم.
احساس میکنم ادامه ی رابطه مون به مشکل میخوره…
یه کم چت کردیم که حال هر دومون داغون تر شد بهش گفتم میخوام بخوابم.
گوشیمو خاموش کردم پرت کردم کنار.دلم میخواست خودمم از دنیا پرت کنم بیرون.
حدود ساعت ۲ صبح بود.
کیانا بدون اینکه در بزنه اومد تو اتاقم.
آهنگ نقطه ضعف شادمهرو گوش میدادم فوری صداشو خفه کردم ببینم چیکارم داره.
با خودم گفتم فقط خیال این یکی راحت شد..
کیانا با عصبانیت خودشو انداخت رو تخت.
کیارش؟؟؟
جونم؟
با مشت کوبید تو سینه م.
کیارشششش مینو رو ترکوندی داغون کردی بعدش نشستی شادمهر گوش میدی!؟؟؟
با دهن کجی شروع کرد خوندن…«میتونست چی بشه چییییی شد»
چی میگی کیانا چی شده؟؟؟
گوشیشو کوبوند رو بازوم..چی شده؟ چند ساعته زار زده نگاش کن!!!
عکس مینو بود با صورت اشکی و چشمای پف واسه کیانا فرستاده بود.
قلبم تیر کشید.
کیانا،عشقم..
هیچم عشقت نیستم.خیلی نامردی واقعنی میگم اینو!
عزیز دلم هنوز کوچیکی نمیتونم برات توضیح بدم چی تو دلمه.
اصلنم کوچیک نیستم تو همه ش فکر میکنی هنوز کوچولو موندم!
خیله خب.باهام میای یه کم قدم بزنیم؟
نه خیرررررم همین الانِ الان به مینو زنگ بزن.
نمیدونم چرا این حرف از دهنم پرید،ولی ناخوداگاه گفتم؛
کیانا؟ دلت واسه بابا تنگ نشده؟
یه کم مات نگام کرد،چشماش اشکی شد زودی پاک کرد که حسشو قایم کنه، گوشیشو از رو تخت برداشت و آروم گفت؛ نه!
از اتاقم رفت بیرون و دیگه برنگشت،گوشیو روشن کردم،برای مینو نوشتم خواهش میکنم آروم باش بزار فردا حضوری حرف بزنیم.
ساعت ۶ رفتم بیمارستان،با حال سگی و داغون بدون اینکه یک ثانیه خوابیده باشم.
ماگ مینو رو تو پاویون دیدم دوباره به هم ریختم.
چند ساعت بعد از استیشن اورژانس تماس گرفتن گفتن که یکی از آشناهاتون مراجعه کردن.
سریع رفتم پایین خاله بود..با نگرانی دوید سمتم.کیارش خاله فدات شم مینو اصلا حالش خوب نیست.. از دیشب نمیدونم چش شده…
بقیه حرفای خاله رو نمیشنیدم..
انگار آب یخ ریختن رو سرم خدایااا نکنه بلایی سر خودش آورده باشه…
پرده رو فوری کشیدم کنار ،چشماش اصلا سو نداشت هنوزم پر اشک بود…بی جون رو تخت اورژانس دراز کشیده بود.
به سختی لب زد..به مامان گفتم منو نیاره اینجا ولی…
هیسسسس! چه بلایی سر خودت آوردی؟مگه نگفتم فردا حرف میزنیم!؟
خاله اومد تو… بحثو عوض کردم.
آخه نمره و ژوژمان و این چیزا ارزش اینهمه فشار خوردن داره؟؟
چیزیش نیست خاله جون نگران نباشین،دکتر الان میاد میبینتش.
کیارش جان چند بار تا صبح بالا آورده دارم میمیرم از نگرانی…
یه دست به ته ریشم کشیدم مینو رو چپ چپ نگاه کردم.
چیزی نیست از اضطرابه.
بعد از نیم ساعت که معاینه شد براش سرم و آمپول تری فلوزیک تجویز کرده بودن.
خیال مامانش یه کم راحت شده بود و تو راهرو نشسته بود.
خاله جون گفتم براتون قهوه بیارن یه کم سرحالتون میکنه.من برم سرم مینو رو وصل کنم.
باشه قربونت برم دستت درد نکنه.زحمتای مینو همیشه گردنت بوده ببخش کیارش جان.
اختیار دارین.
دوباره با سگرمه های تو هم رفتم سراغش.
اول آمپولتو میزنم که با سرم اذیت نشی.
مظلوم صدام کرد..کیارش..
دوباره داشتم دچار ایست قلبی میشدم ولی خودمو کنترل کردم.
بله؟
آروم گفت ؛هیچی…
به سختی چرخید رو شکم دراز کشید.
زیر لب گفت،آمپولش درد داره؟
همم تزریق عمیق عضلانیه شل کن اذیت نشی.
از ترس خودشو جمع کرد.نمیتونستم بی تفاوت باشم،با اینکه ازش ناراحت بودم ولی تقصیر منم بود.
ترس نداره آروم میزنم.
یه کم عضله رو فشار دادم کم کم خودشو رها کرد نیدلو فوری فرو کردم…
سعی میکرد خودشو کنترل کنه ولی آخراش صداش درومد..
آیییییییی کیارشش.
نمیخووووااام درد دارهههه.
تموم شد،بیا پدو یه کم فشار بده خون نیاد.
گریه چرا دوباره؟!
مطمئن شدم دیگه دوسم نداری.
یعنی چی؟ چه حرفیه میزنی؟
آمپولش خیلی درد داشت حتی یه کوچولو دلداری ندادی.
عزیزمم…بده من دستتو ،هنوز درد داره؟
اشکاش میریخت رو کاور تخت..اوهوم.
خب دستتو بردار دیگه لازم نیست فشار بدی.
صاف بخواب سرمتو وصل کنم یه کم جون بگیری.
مینو باز شروع کردی؟واسه یه آمپول تا دو هفته میخواد سرخ و سفید شه و جلو صورتشو بگیره!
ناسلامتی قراره زنم بشی دیگه نه؟
بیشتر خجالت کشید داشت کامل تو تخت فرو میرفت.
دستت خوبه؟!
بد نیست.
ظاهرا بخیه ها جوش خورده کاملا میشه کشیدشون.
نههه کیارش.
جونم؟چیه؟!
میترسمممم…
بخیه کشیدن که درد نداره!
واقعا؟
واقعا!حالا بده من دستتو…
تو رو خدا با اسکالپ نزن تو رو خدااا…
عزیز دلم چیکار به جزئیات داری؟ ببند چشماتو.
میشه نزنی؟ قول میدم برم خونه کلی آب و غذا بخورم.
تموم شد وسط فرمایشاتون وصلش کردم…
واقعا؟
آره.
من میرم استراحت کنی.
کیارش…
جونم؟
میشه ۵ دیقه بمونی پیشم؟
چرا نشه؟ده دیقه میمونم.خوبه؟
چرا دیشب اون حرفا رو زدی…تو رو خدا بهم راستشو بگو.تا صبح هزار تا فکر تو سرم اومد و رفت که من چیکار کردم که اینجوری شد؟؟
مینو..
جانِ مینو بهم بگو…
خوشگلِ من.مقصر حال بد الانت منم ولی قول میدم آخرین بارمه.
کیارش؟!
مینو من مثل بابام نیستم به خدا نیستم.
کی همچین چیزی گفته!؟؟؟
بگذریم.من تصمیممو گرفتم،میخوام با ترسام مقابله کنم،وقتی رفتم خونه به مامان میگم تماس بگیره واسه شب عید اگه بشه بیایم خونتون واسه صحبت.
چی؟؟؟؟
چیکار میکنی دختر پا نشو از جات.
کیارش باورم نمیشه یهویی…
یهویی نیست..
راستی کیانا چی؟ فکر میکنی قبول میکنه؟
کیانا دیشب نزدیک بود به خاطرت یه فصل کتکم بزنه.شانس آوردم بهم رحم کرد.
واقعا؟ یعنی دوسم داره.
کمتر از من نه.
ده دیقه م بیشتر شد! حالا برم؟
اوهوم…ولی دلم تنگ میشه.
منم همینطور زودی میام بخیه ها رو میکشم.
کیارش!!
کیارش نداره میخوای عفونت کنه؟!
هممم باشه.
خاله داشت با تلفن حرف میزد اشاره کردم که همه چی رو به راهه.
یکم بعد اومدم بخیه ها رو بکشم و راهی خونه بشن.
یه مقدار دیر شده بود و زخم زیادی بسته شده بود.
عزیزم آروم! اصلا تکون نده گره ها رو یواش باز کنم.
..درد نداره خوشگلم تقلا نکن.
میترسم حالمو بد میکنه کیارش.
چرا نگاه میکنی خب؟تموم تموم.پماد زخم بزن روش حتما.
کیارش…
جونم؟
مرسی که همیشه پیشمی.
دستشو گرفتم، دلت قرص باشه ،سه شنبه با ؛
یه دسته گل بزرگ پیشتم….
ممنون که خوندید دوستان
ارادت دارم
کیارش