خاطره آقا پدرام 🖐

سلاااام به همه 👍. میدونم خیلی زود اومدم😁 ولی همه اینا دلیل داره و دلیلش هم اینه که من برای یه مدت حدودا ۱ تا ۲ ماهه نیستم ☺️ برای انجام کاری دارم میرم خارج از کشور بیش رفیقم و فکر می‌کنم حتی وقت سر خاروندن هم ندارم 😖

گفتم حالا تا خاطره یادم هست و وقت دارم بگم 😕

خب خاطره برمیگرده به دوران دانشجویی : استاد ما ۴ سال از ما بزرگتر بود و خیلییی آدم پایه و شوخ طبع بود اما بعضی موقع واقعا جدی بود . 😕 ترم آخر بودیم که یکی از بچه ها گفت آقا یه مسافرت بچینیم و بریم حال و هوامون عوض بشه 😫قرار شد بریم تبریز توی بهمن ماه برنامه رو جور کردیم ولی فقط مرخصی مونده بود 👍 روز آخر رفتیم دانشگاه و آخر کلاس رفتیم پیش استاد و گفتیم ما برای ۳ روز مرخصی میخوایم 😄

+استاد : حالا کجا میخواید برید ؟ 🧐

-من : با اجازه داریم میریم تبریز یکم حال و هوامون عوض بشه

+خب شما نباید بپرسید از من ببینید من میام یا نه ؟ 😠

یکم بچه هارو نگاه کردم . گفتیم

+خب استاد هنوز دیر نشده میخواید بیاید

-دوست دارید ؟ 😒

هممون زدیم زیر خنده و گفت : آره اگر اشکال نداره

هیچی دیگه شدیم ۴ نفر من و جواد و علی و استاد . 😄

روز موعود فرا رسید . با ماشین من قرار شد بریم همه وسایل رو جابه جا کردم و رفتم دنبال علی و جواد و بعد رفتیم دنبال استاد 👍 راه افتادیم من راننده و استاد جلو نشست و علی و جواد هم پشت نشستن نصف بیشتر راه رو رفته بودیم که یهو من اصلا حالت تهوع گرفتم و سردرد شدید😢 سریع زدم کنار خوشبختانه مغازه اونجا زیاد بود 👍 پیاده شدیم استاد گفت :

+پدرام جان حالت خوبه؟ آخه رنگتم پریده😦

-آره یکم حالت تهوع دارم فقط 😕

+ممکنه به خاطره ماشین باشه؟

-فکر نکنم چون تاحالا سابقه نداشتم 😣

رفتم یه آب معدنی خنک خریدم . می‌خواستیم راه بیفتیم که دیدم اصلااا حالم خوب نیست به علی گفتم :

+علی من حالم خوب نیست بشین پشت فرمون 😞

-میخوای بریم درمانگاه ؟ 😦

+نه اوکی میشم بریم

راه افتادیم ولی اصلا حالم خوب نبود سرم داشت منفجر میشد از درد حالت تهوع داشتم 😫

بعد از حدودا ۶ ساعت رسیدیم اگه اشتباه نکنم .تهوعم یه کم کم شده بود ولی خوب خوب نه 😢

رفتیم وسیله هارو گذاشتیم هتل من اصلا حتی نمیتونستم حرف بزنم از سردرد. استاد گفت

+پدرام حالت خوب نیستا بزار ببینمت 😤

- نه نیازی نیست استاد👍

+چرا انقدر لجبازی میکنی تو . داری از دست میری 😡

دیگه دیدم واقعا خیلی سرم درددد میکنه تسلیم شدم گفتم باشه

رفتیم توی اتاق بچه ها هم اومدن استاد معاینه کرد گفت فقط یکی از دارو هاتو همرام ندارم رفتیم بیرون یادت باشه بگیریم 👍 گفتم باشه

+ ۲ تا آمپوله برگرد بزار بزنم

-استاد با قرص اوکی میشم 😞

+پدرام بحث نکن با من بهت میگم برگرد 😠

منم باهاش رودروایسی داشتم بچه ها نگام کردن با نگام بهشون فهموندم که یجوری کمکم کنن بپیچونمش 🥺

علی : استاد حالا بریم یه دور بزنیم بعد برگشتیم بزنین 😕

استاد : نه حالش خوب نیست الان میزنم براش بعد بریم بیرون ( داشت آماده میکرد آمپولارو ) پدرام برگرد 😒

دیگه دیدم واقعا روم نمیشه گفتم : استاد راستش من روم نمیشه 🙁

استاد : برگرد بابا مگه دختری تو 😂

جواد اومد گفت: پدرام برگرد و کمکم کرد برگشتم و خودش شلوارمو کشید پایین

استاد با ۲ تا آمپول آماده شده اومد بالا سرم با انگشتش یکم محل تزریق رو فشار داد گفت : پدرام شل باش 👍😂

+استاد من همین طوری روم نمیشه بعد شما اینجوری میگید که دیگه هیچی😂😂

-به خودت نگیر 😜😂👍

پنبه کشید جواد دستمو گرفت استاد آمپول رو زد لحظه ورودش یه آی گفتم ولی دیدم نه قرار نیست دردش کم تر بشه تازه داره بیشتر میشه 😵‍💫 دست جوادو فشار دادم ولی نتونستم تحمل کنم آروم گفتم :

+آیییی😖

-تحمل کن

+آخخخ استاد درد دارههه😫

-میدونم پدرام برای سر دردته 😔

نمیدونم آخر هم نفهمیدم چی بود ولی احساس می‌کردم سیخ توی پامه 😭 .

گفتم استاااد 😭

+تموم تموم 👍 کشید بیرون پنبه رو نگه داشت

سمت مخالفم رو کشید پایین جواد . استاد پنبه کشید زد

چیزی نگفتم تا آخرش 👍

تموم شد شلوارمو درست کردم و یکم دمر خوابیدم 😞😖

استاد گفت بلند شید بریم بیرون . بچه ها گفتن بریم

من هنوز دمر بودم گفتم من نمیام شما برید 😖

واقعا پام درد میکرد

استاد اومد نزدیک یکی محکم زد روی جای آمپولم داد زدم آییییییی استاااد . 😭 علی و جواد ترسیدن اومدن نزدیک تخت استاد گفت : پاشو ببینم ناز میکنه😒

دستم رو جای آمپولم بود و لبمو گاز گرفته بودم 😣😵‍💫

جواد : پدرام راست میگی ؟ 😳

من : جواد مگه شوخی دارم باهات 😭

جواد : بزار ببینم جاشو

استاد یکم نگران شد اومد رو تخت جواد شلوارمو کشید پایین که جاشو ببینه علی هم اومد

جواد و علی : اوه اوه😦

استاد : اع پدرام خوبی ؟ جاش چرا انقدر کبود شده 😳😔

من: میگم درد دارم شما باور نمی‌کنید 😭

استاد : کمپرس کنم برات ؟

من : نه نیازی نیست

گفتم دیگه من ضد حال نشم براشون بلند شدم که بشینم ناخوداگاه گفتم آییییی 😢

استاد : بزار کمکت کنم

بلند شدم لباس پوشیدم رفتیم بیرون استاد هر نیم ساعت وایمیستاد که من یکم بشینم👍 و این گونه بود که اولین روز سفر به اتمام رسید 😐😕

پایان

بچه ها واقعا کامنت هاتون بهم یه انرژی خاصی میده دمتون گرم واقعا ❤️👍