سلام به همه پدرام هستم

من قرار بود که کلا دیگه خاطره نزارم دوستان هم اصرار کردن ولی من تصمیمم رو گرفته بودم تا اینکه در بازی جرئت و حقیقت من جرئت رو انتخاب کردم و قرار شد بیام اینجا خاطره بزارم در ضمن بعضی از کامنت هاتون واقعا باعث دلگرمی میشه دمتون گرم 👍

وسطای شیفتم بود و خیلی شلوغ نبود من اون موقع یه بحث ریزی با پدرم کرده بودم و اعصابم خورد بود 😁 فرصت خوبی برای درس خوندن بود 👌

نشستم پشت میز و شروع کردم به درس خوندن . تقریبا ۴۰ یا ۴۵ دقیقه گذشته بود که واقعا احساس تشنگی کردم آقای سلیمانی رو صدا زدم اومد با لحجه شیرین آبادانی گفت جانم آقای دکتر 😃

+ جانت بی بلا . میتونی از بوفه یه آبمیوه برا من بگیری 😊

-چشم چشم به روی چِشُم ( خیلی مرد خوبیه)

+مرسی

رفت من شروع کردم دوباره به درس خوندن ۵ دقیقه بعد در زد اومد تو

+یالا یالا

-بیا بیا خودمم😀

آبمیوه رو گذاشت روی میز گفت

+ بفرمایید

- دمت گرم .😋 و خداحافظی کرد و رفت

آبمیوه رو باز کردم و داشتم میخوردم که دوباره در زدن

+بفرمایید . دیدم محسن(دوست و همکار ) اومد تو

+پدرام پاشو پاشو 😦

-چیه محسن چیشده ؟ 😥

+بیا تو راه میگم بهت

از اتاق اومدیم بیرون شروع کرد به دویدن منم پشت سرش میرفتیم

+ یه دختر تقریبا ۱۴ . ۱۵ ساله آوردن با علائم خونریزی و درد شدید شکمی

-آزمایش گرفتین ازش ؟😟

+ نه نمیزاره اصلا بهش دست بزنیم

رسیدیم دیدم دختره روی تخت دراز کشیده و مادر پدرش کنارش نگران ایستادن 😕

رو به پدرش گفتم

+آقا چی شده ؟

-آقای دکتر من سر کار بودم دخترم از مدرسه برگشته و اینجوری شده . خانمم زنگ زد و گفت اینجوریه من هم اصلا نفهمیدم خودم رو چجوری رسوندم بهشون و سریع آوردمش😔

دختره انقدر گریه کرده بود تمام صورتش قرمز و خیس شده بود 😞

رفتم نزدیکش

+ دختر خوب دستت رو بده به من

- نمیخواااام😭😭😭 به من دست نزننن😭

+باشه باشه آروم باش خب من باید بفهمم چرا گریه میکنی یا نه ؟

-نمیخوااام . ازم دور شییین 😥😭😭

رومو کردم به محسن

+محسن بیا من تنهایی حریفش نمیشم😕

اومد نزدیک تر گفت باید با مهربونی و صبور تر باهاش رفتار کنیم

+دیگه بیشتر از ایننن😅

باهاش حرف زدیم ولی آروم نمیشد میگفت درد دارم 😭😭

+محسن یه مسکن عضلانی سریع بگیر بیار از ایستگاه پرستاری

رفت گرفت و اومد به پدر مادرش‌گفتم

+ شما بفرمایید بیرون چون ممکنه شما رو ببینه حساس تر بشه 👍 رفتن بیرون

شروع کردم حرف زدن باهاش .

+دختر خوشگل میتونم بپرسم دقیقا کجای شکمت درد میکنه ؟😉

-با دستش زیر شکمش رو نشون داد گفتم

+پس برگرد بزار من اینو بزنم درد آروم بشه 👍 شروع کرد به جیغ زدن نههه نمیخوااام 😭 برید بیرووون . نزدیکم نشییید 😭

+ محسن برو بگو خانم ... بیاد شاید از ما خجالت میکشه😊

من هم توی این فرصت باهاش حرف میزنم رفت و چند دقیقه بعد با خانم ... برگشت

آمپول رو دادم بهشون و گفتم این رو بی‌زحمت تزریق کنید نمیزاره ما بهش دست بزنیم 😥

با محسن رفتیم بیرون بعد از چند دقیقه خانم ... اومد بیرون دیدم آمپوله هنوز دستشه

+ چرا نزدین ؟

-اصلااا نمیزاره بهش دست بزنم هرچی هم باهاش حرف میزنم جوابمو نمیده فقط گریه میکنه 😵‍💫

دوباره با محسن رفتیم تو رفتم کنار تختش گفتم

+خانم خوشکله بزار ما بفهمیم تو چت شده که بتونیم کمکت کنیم 😥

-نمیخواااام چرا نمیفمیننننن برین بیروووون 😭😭

+محسن من اعصاب ندارم امروز اصلا بیا ببین تو میتونی راضیش کنی یه دقیقه گریه نکنه . ولی هر کار کرد نتونست

یکم جدی شدم و صدامو بردم بالا گفتم

+ببین دختر خوب ما میخوایم کمکت کنیم خواهش میکنم یه دقیقه گریه نکن تا من بفهمم چی شده 😠

یکم آروم تر شد گفتم آهان حالا شد 😟

نبضشو گرفتم و رو به محسن گفتم

- بیا آزمایش هارو بگیر

دوباره شروع کرد به جیغ داد زدن 😢😥

محسن وسایل رو آورد منم دستش رو گرفتم و محسن سریع آزمایش رو گرفت و برد منم شروع کردم به معاینه . لباسش رو دادم بالا که شکمش رو معاینه کنیم با گریه و جیغ گفت +نمیخواااام 😭

-خیله خب

از روی لباسش معاینه کردم و فهمیدم واقعا درد زیر شکمش شدیده

سرم رو وصل کردم و مسکن هارو ریختم توش تا یکم آروم شد 😟

دستگاه سونو رو از توی قفسه بر داشتم آوردم بهش گفتم

+میشه اجازه بدی لباست رو بدم بالا ؟

بعد از مکث کردن خودش لباسش رو داد بالا

گفتم : آفریننن دختر خوب 😉

ژل رو روی شکمش ریختم و شروع کردم کارمو اما چیزی توی سونو ندیدم 🧐

محسن اومد گفت چی شد ؟

+هیچی توی سونو نشون نمیده به نظرم باید ببریمش پیش خانم دکتر .... ( دکتر زنان )

-پدرام بیا

+چیه ؟ رفتم نزدیکش گفت آزمایش هارو ببین

داد دستم و من شروع کردم به چک کردن یه نگاه کردم بهش

+نگو واقعیه 🫢😓😲

- داداش آزمایش اورژانسیه دیگه 😕

یه نگاه به دختره کردم که روشو کرد اونور 😧

یکم نگاه کردم دوباره به آزمایش و بعد از بررسی فهمیدیم جنین ۲ ماهه سقط کرده 😳

واقعا نمیدونستم چی باید الان به خودش و پدر مادرش بگم مات و مبهوت مونده بودم 😟

به محسن گفتم

+من مغزم دیگه نمی‌کشه محسن معرفیشون کن به خانم ....

اصلا رنگم پریده بود از اتاق اومدم بیرون پدر مادرش اومدن نزدیک و با نگرانی گفتن.

+آقای دکتر چیشد ؟ جواب آزمایشا اومد ؟ 😧

گفتم بله چیز خاصی فکر نمی‌کنم باشه حالا ما به خانم .... دکتر زنان معرفیتون میکنیم برای بررسی بیشتر و تشکر کردن و رفتن منم رفتم دیدم محسن هم اصلا یه جوریه 😦.

یک ساعت بعد داشتم توی راهرو راه میرفتم دیدم پدرش روی صندلی انتظار نشسته و سرش رو بین دستاش گرفته رفتم سمتش گفتم : آقا چی شد . سرش و آورد بالا 😣 دیدم چشماش قرمز و پر از اشکه

یهو بغلم کرد و زد زیر گریه 😖 منم هم بغلش کردم گفتم آروم باش و خدارو شکر کن به خیر گذشته 😥 . کمک کردم بشینه رفتم از آب سرد کن یه لیوان آب براشون آوردم دادم بهشون و گفتم : تا اینجاش که به خیر گذشته دعا کن بقیش هم بخیر بگذره 😔 تشکر کرد و من هم بلند شدم و باهاشون خداحافظی کردم و رفتم به سمت اتاقم و شروع کردم به کتاب خوندن

و پایان این خاطره

(آقای مصطفی خان دارم براتون به خاطر این جرئت دادنت 🥸 حواست باشه ...)