سلام

آناهیتا 🌋🌋هستم.....

روز شنبه ۲۱ دی بود که به خاطر ورم شدیدی که پای مادرم داشت برده بودنش بیمارستان و فکر نمیکردم اون آخرین دیدار منو مادرم بوده باشه🥺🥺🖤🖤

دوشنبه ۲۵ دی ماه بود اولین امتحانم رو پشت سر گذاشتم شب قبلش بیدار بودم تا صبح و میخوندم هر چند اون درس رو افتادم بماند......

اون روز کلا دلشوره داشتم ...دلشوره عجیب ....خواهرم وقتی میخواست بره پدرم رو با خودش برد بیمارستان.....گفتم عجیبه ....یه چیزی هست که نمی‌خوان به من خبر بدن ....

خواهرزاده ام رو پیش من گذاشته بودن....وقتی بردمش باشگاه بازم تو دلم آشوب بود

هی زنگ پشت زنگ به خواهر هام به پدرم به هرکی زنگ میزدم جواب نمیدادن😑😶😶 وقتی اومدم خونه هراسان خاله ام اومد خونه امون ....

گفت تمیز کن خونه رو .....

و هیچ چ

و هیچ چیزی بهم نمی گفتن

آره دلشوره هام بیجا نبود .....مادرم همه ی وجودم از کنارم پر کشیده و رفته بود💔💔💔🖤🖤

وقتی خبر رو شنیدم دنیا روی سرم خراب شد ....دهنم قفل شد و هیچی نه میخوردم نه می گفتم .....لرز تمام وجودم رو گرفته بود .... تهوع شدیدی داشتم ....هر لحظه میرفتم و می پریدم بیرون از خونه و میرفتم سرویس

همه کلافه شده بودن .....

تو اتاق یه گوشه کز کرده بودم

یکی از فامیل زنگ زد به اورژانس......بعد از یه مدتی اورژانس اومد داخل خونه ..... دو نفر اومدن تو ... یکی شون اومد فشار خونم رو چک کرد ....ضربان قلبم رو چک کرد ....قند خونم رو چک کرد ....تب بدنم رو گرفت .......

یکیشون گفت چراچیزی نمیخوری همینه دیگه باید اعزامت کنم بیمارستان

تا اینو گفت 😳🥺🥺 زدم زیر گریه که نمیام و نمیخوام .....لج کرده بودم با زمین و زمان

عموم اومد تو و رضایت نامه رو پر کرد و منو بردن درمانگاه

اون شب همه آمپول های داخل سرم رو برام عضلانی زدن و دردناک ترین آمپول ها رو خوردم بماند

غم از دست دادن مادر به شدت سخته 🖤🖤🖤🖤🖤🖤💔💔💔