سلام به همه

خوبید🤩

وقت امتحانات ترم رسیده برای همین نیستم این مدت

از اون ماجرا تقریبا ۸ ماهی گذشته بود و دکترf رفته بود همدان و هرزگاهی فقط چت میکردیم باهم

و منم سخت درگیر دانشگاه بودم که بتونم برای ارشد آماده بشم

۷ و نیم از خونه ميومد بیرون تا به کلاس ۸ برسم 🥱و آخرین کلاسم که ۱۷.۳۰ بود تا ۷ طول میشکید

دیگه وقتی میرسیدم خونه مثل میت میشدم

خوارکم داغون شده بود نه شام میخوردم نه نهار درست و درمونی

مصرف قهوه و چایی امم که نگم روز به روز بیشتر میشد

بچه های روانشناسی رو می‌خواستند ببرن به شهر های اطراف برای کتابخونه

هیجان زده منتظر بودم برم و کتاب‌هایی که میخواستم و تهیه کنم تا برای ارشد بهتر آماده بشم

به خونه گفتم و تقریبا یه هفته بعدش با اتوبوس رفتیم

لیست یه سری کتاب ها رو از استاد گرفتم که نویسنده و مترجمش کی باشه 😍

ساعت حدود ۱ ظهر رسیدم و رفتیم خوابگاه دانشگاه بهمون اتاق دادند که کاش نمی دادند😵

چون وسواس داشتم بدون استراحت فقط مشغول تمیز کاری کردم

بوی بد ، وسایل کثیف، وضع بدی بود واقعا...

بچه ها هم‌کمک کردن و یه دستی به روی اتاق کشیدیم

بعدشم شیک و پیک رفتیم بیرون😁

طبق معمول قهوه به دست با شکلات تلخ در حال راه رفتن بودم که بچه ها گفتند بریم پاساژ بعد بریم کتابخونه

کلی گشتیم و خرید کردیم دیگه کی میتونست بره کتابخونه؟

استادی که همراه مون بود گفت با تاکسی می‌فرستیم خوابگاه بعد ادامه میدیدم

خلاصه رسیدیم کتابخونه و تا آخر وقت من مشغول بودم

قشنگ جون از تنم در رفت ولی خداروشکر بیشتر کتاب ها رو پیدا کردم😊

رفتیم خوابگاه با کتاب ها سر و کله میزدم

که بچه ها گفتند بیاین بریم حیاط خوابگاه کمی قدم بزنیم

رفتیم باهم چایی و کیک و شکلات خوردیم و کلی قدم زدیم وقت برگشت حس کردم محتویات معده ام داره میاد بالا

بدو بدو رفتم دستشویی و حالم بد شد

حاضرم بمیرم ولی حالت تهوع و استفراغ و تجربه نکم 😕

بچه ها همه شون پشت در وایستاده بودن کمک کردن رفتم تو اتاق و خوابیدم

صبح خیلی بهتر بودم

خلاصه داشتیم از سفر دانشجویی مون نهایت استفاده رو میکردیم که من از پا در اومدم با این معده ی لعنتی

استاد راهنما گفت حتما باید بریم دکتر تا فردا تو ماشین حالت بد نشه

رفتیم درمانگاه ولی درمانگاه برام خیلی آشنا بود

با وجود اینکه تو این شهر هیچ وقت نرفتم بیمارستان و درمانگاه ولی حس میکردم اینجا برام آشناست

رفتیم داخل اتاق پزشک معاینه کرد و بعدش استاد رفت داروها رو بگیره همین جوری خیره شده بودم به درمانگاه یه دختری صدا کرد دکتر.... فامیلی ایش با دکترf یکی بود وقتی برگشتم خیلی شبیه بود ولی دکترf نبود

یکم گنگ شده بود واسم

ولی این همون درمانگاهی بود که دکتر f بعد تخصص میرفت کار می‌کرد

و اونی که من دیدم بردارش بود که شباهت ۸۰ درصدی باهم داشتند

استاد داروهام رو آورد یه سرم و پنتوپرازول بود با انداسترون که رفتم تزریقات برام وصل کنند

طبق معمول بعد چند بار تلاش رگ‌گرفتند

خانم مسنی کنارم بود که با خودش حرف می‌زد

همه اش میگفت من از اینجا میترسم آدم ها میان نزدیکم

با حرکات و حرفاش توجه ام و به خودش جلب کرده بود

دکتر(برادر دکتر f) اومد داخل و تلاش می‌کرد معاینه اش کنه ولی زنه با ترس زیاد مواجه شد

ناخودآگاه گفتم مشکل اضطراب اجتماعیه

از آدم ها و محیطی که هست میخواد دوری کنه

دکتر بهم نگاه کرد و با سر تایید کرد رفتم جلوتر و خیلی ماهرانه جوری که پیرزن فک می‌کرد داره داستان تعریف میکنه معاینه اش کرد

تشخیص داد که باید روانپزشک ببینتش و جسمی سالمه

برگه ای داد به همراهش و بعد رفت بیرون

خسته شده بودم از سرم که دکتر اومد داخل با پرستار حرف زد بعد که من و دید اومد طرفم گفت رشته ات چیه ؟ گفتم روانشناسی

دانشجویی؟ آره

ولی خوب اختلالات و یادگرفتی ، آفرین!

خیلی ممنونم

خواست بره بیرون که گفتم میشه یه سوالی بپرسم؟

گفت حتما در خدمتم

گفتم دکتر f بردارتون بعد تخصص میخواد کلا اینجا بمونه؟

متعجب زده نگام کرد گفت f و از کجا میشناسی؟

اره حتما میاد اینجا ، هم ما بهش احتیاج داریم هم اینکه برای آینده ی خودش بهتره

تشکر کردم ... که گفت از کجا میشناسیش؟ گفتم دوستمه

به سرم نگاه کردم یکم مونده بود ولی حس خفگی بهم دست می‌داد نمیخواستم بمونم

سرم و در اوردم و رفتم پیش استاد که بریم خوابگاه، اون شب خوابم نبرد به خیلی چیزا فکر میکردم ولی برام حل نمیشد

فرداش هم برگشتیم شهر خودمون ....

فکر میکردم شاید من دارم مانعی میشم برای اون

وقت شو میگرم

خسته اش میکنم

و هزار فکر و دلیل دیگه که با خودم تحلیل منفی میکردم ولی دریغ از یه نتیجه

امیدوارم که دوست داشته باشید ☺️❤️

À....