خاطره سارا جان
سلام من دوباره اومدم سارام کامنتها رو خوندم گفته بودید ادامش هم بنویسم
فردای اونروز هنوز توی رختخواب استراحت میکردم همه دارهامو هم سروقت میخوردم تا دوباره احتیاج به تزریق ندلشته باشم از اسمش هم استرس میگیریم 🤒😬
محمدزنگ زد حالموبپرسه منم سعی کردم صدامو صاف کنم که بگم خوبم ولی مگه این صدا خوب شدنی بود! محمد خیلی حساسه به اینکه کل داروها باید مصرف بشه پرسید داروهاتو خوردی؟ گفتم بله الان خیلی بهترم گفت آمپولاتم که بزنی بهتر از این میشی گفتم محمدددد گفت جااانم گفتم بیخیال دیگه هنوز جای قبلیا درد میکنه! گفت حالا میام خونه حرف میزیم تا بعداز ظهر استرس گرفته بودم واینکه هی نقشه میکشیدم که چجوری اون دوتا آمپولو بپیچونم تا اینکه محمد اومد خونه اول یه چای خورد و بعد گفت برو تو اتاق آماده شو تا منم آمپولتو آماده کنم من 😐 محمد حالم خوب شده گفت کاملا از صدات مشخصه 😔 رفتم توی اتاق پتو رو پیچیدم دورم دیدم محمد دوتا آمپول و آماده کرده اومد سمت اتاق گفت عه تو که هنوز آماده نشدی زود باش پنی زود رسوب میکنه گفتم نمیخوام 🥺 گفت عه بچه شدی زودباش ببینم! گفتم هنوز دیروزیا جاشون درد میکنه گفت قربونت برم پنی یه کم درد داره ولی عوضش زودتر خوب میشی کمی نوازشم کرد و آروم منو دمر کرد شلوارمو دادپایین یهو سفت کردم گفت ساراخانم شل کن تا دردت نگیره گفتم نمیتونم محمد یه ضربه زد یه توده درست کرد و نیدلو وارد کرد آخم محمد درد داره مواد که وارد میشد دردش هر لحظه بیشتر میشد دیگه اشکم دراومد گفتم تمومش کن آخ آخ گفت تموم شد. و پنبه گذاشت یکم ماساژ داد که بازم صدام دراومد لعنتی بعدش انکار بیشتردرد داشت. سریع طرف مقابلو پنبه کشید گفتم بسه دیگه ولیتوجهی نکردو نیدلو وارد کرد نوروبیون بود خیلی درد داشت یکدفعه پامو بلند کردم سریع پاشو گذاشت روی پام گفت تموم شد نفس بکش وای از دردش بعد از اینکه پنبه گذاشت بازم درد میکرد. محمد سرنگا رو انداخت داخل سطل زباله و دستاشو شست و یه لیوان آب پرتقال برام آورد باهاش قهر بودم نگرفتم کلی با هام شوخی کرد تا آشتی کردم . 😊 فرداش هم بازم برخلاف میلم آمپول خوردم ولی دیگه کاملا خوب شدم
امیدوارم از خاطره من خوشتون اومده باشه
اگر راضی بودید بازم خاطره دارم که تعریف کنم 😘