خاطره مهناز خانم
بسم رب الشهدا
سلام خدمت دوستان عزیزوب
امیدوارم حالتون عالی باشه
مهنازاهوازی هستم14ساله ازشهرستان باوی شهرملاثانی
بادمای بالای40درجه شایدباورکردنی نباشه چندروزپیش دماشد50درجه.
خب راستش من فوبیاامپول دارم مسئله ای که میگن ممکنه ارثی باشه
اماعجیب تراینکه ماتوفامیل یاتوخانوداه اصلاکسی رونداریم که ازامپول بترسه
هروقت یکی مریض شدسریع میرن امپول میزنن وترسی ازامپول ندارن
ولی من...
من ازامپول به شدت وحشت دارم (البته فقط امپول عضلانی )
شایدبه خاطراینکه توبچگی خیلی امپول خوردم اونم به خاطرسرماخوردگی کوچیک.
ازدکترهاهم خیلی وحشت دارم درسته که وحشناک نیستن (اقاکیوان خواهشامنظورم وبدنگیرید)
امامن چون توبچگی دکترهای بدخلاق دیدم که بزورامپولم میزدن این مونده توذهنم.
خب خاطره من کاملاواقعیه.
مربوطه به دندان پزشکی.
وقتی کلاس تقریباپنجم بودم بامامانم رفتم دندان پزشکی که دندان هاموچک کنن ودندان خراب ام وبکنن
اخرین باری که رفته بودم دندان پزشکی اصلاخاطره خوبی نداشتم...(خاطره اش وگذاشتم تووب)
یااون جیغ ودادهامیوفتادم تنم می لرزید
واردمطب که شدیم یه دخترجوان شروع کردبه جیغ کشیدن
مثل اینکه این دخترخانم دندان اشون عفونت کرده وخانم دکتربی توجه سعی میکرددندان روبکشه
دختره خیلی جیغ میکشیدکه دیگه خانم دکتردست ازکشیدن برداشت
بعددختره من رفتم که منشی خانم دکتربهم امپول بی حسی زد(دکتره دندونم وچک کرده بود)
وقتی امپول وزدیه سوزشی احساس کردم خواستم اخی بگم ولی گفتم بهتره ساکت شم
بعدازتموم شدن امپول بی حسی
یکم صبرکردم بعدرفتم روی تخت درازکشیدم که دندون وخانم دکتربکشه
خیلی جدی درازکشیدم
خانم دکتروقتی دیدخیلی جدی وبدون لرزاماده بودم (چون من بیشترازامپول اش میترسیدم)به دخترجوان گفت بیانگاه کن این دخترکوچکترتوه وچطورنمیترسه ودادنمیزنه
اینجوری باش
دختره گفت خوب خانم دکترخودتون بهترمیدونیددندان من عفونت کرده.
دندان وکشیدپنبه گذاشت ورفتیم خونه.
*ازوقتی باوب اشناشدم استرس ام ازامپول کمترشده
*من دوست دارم دکتریاهرجایی که مربوط به درمانه بایدبرم دلم میخوادخانواده ام اون موقع نباشن چون دلم نمیخواداسترس یاترس ام روببین
*امیدوارم ازخاطره ام خوشتان امده باشه
*خاطره کاملاواقعیه
*خاطره های فیک کاملامشخصا
*ازایموجی استفاده نکردم چون یکم خاطره ام طولانی بود