سلام چطورین ؟
چه خبر؟
چیکارا میکنین؟
هستی ام و دیگه فکر نکنم نیاز به معرفی باشه
اومدم با یه خاطره ی باحال خاطره قبلیم بود که رفته بودیم تهران باز اموزی از اونجا رفتیم شمال یه روز که کنار دریا بودیم من و عسل و باران و سحر اون دو تا آقا ( واییی خسته شدم از بس هی گفتم اون دو تا آقا کاش میشد یه اسم مستعاری چیزی براشون پیدا کنم)
و مازیار
امیر و رامتین هم رفته بودن خوراکی بخرن
ما ها هم تو آب بودیم داشتیم همدیگرو خیس میکردیم که یهو صدای داد مازیار در اومد آیییییی پاممممم آیییییییی پکیدممممممممم
همه به سمتش رفتیم اون دوتا آقا زیر بغلشو گربتن اوردن بیرون نشوندیمش رو حصیر کف پاش یه چیز فلزی رفته بود دورش خونی بود خیلی بد بود سحر زار میزد واییی داداشم بمیرم برات و ....امیر اینا هم تازه رسیده بودن ما رو که دیدن سریع اومدن رامتین مازیار و بغل کرد برد تو ماشین من و امیرم رفتیم بقیه هم قرار شد وسایلو جمع کنن بعد بیان پیشمون به سرعت به سمت بیمارستان رفتیم تو راه نبض مازیار گرفتیم حس کردم فشارش پایین اومده حق داشت فقط آح و ناله میکرد دیگه جون نداشت امیر از تو مپ آدرس بیمارستان و پیدا میکرد مازیارم سرشو گذاشت رو پای من ( ما کل اکیپ عین خواهر برادریم و من همون قدر که علی( داداشم) رو دوست دارم و نگرانش میشم حسم به مازیارم همینه )
سرش رو نوازش میکردم و دلداریش میدادم تحمل کن داداشی الان میرسیم و ... راستش ما ترسیدیم تا قبل از رسیدن به بیمارستان اون قطعه فلزی رو در بیاریم چون ممکن بود خونریزی شدید کنه بالاخره رسیدیم بیمارستان یه تخت اوردن مازیار رو گذاشتن روش و بردن اورژانس ما هم پشت سرشون با لباسای خیس و ماسه ای رفتیم پزشک اورژانس اومد و معاینه کرد یه سرم براش زدن فشارش افتاده بود دکتر گفت بیحسی بزنم مازیار گفت نه ما همه با بهت همدیگرو نگاه میکردیم دکتره گفت مطمئنی مازیارم گفت آرا اون لحظه خون به مغزش نمیرسید
دکتر سری تکون داد و گفت باشه بعد رو به امیر گفت لطف کنید پاشو بگیرید امیرم محکم پاشو گرفت رامتین سر مازیارو گرفته بود تو بغلش منم دستشو گرفته بودم محکم من به جایه اون استرس داشتم دکتره شروع کرد اون آهنیرو که بیرون کشید مقدار خون زیادی هم بیرون ریخت مازیار هم اخ آخ میکرد و دست من محکم فشار میداد منم اشکم در اومده بود آخه بیچاره خیلی درد میکشید خلاصه ضد عفونی کرد و شست

میخواست بخیه کنه مازیارم هی اخ آخ میکرد دلم براش کباب شد پاش ۵ تا بخیه خورد خیلی بد بود و مازیار باید آنتی بیوتیک میخورد که عفونت نکنه دکارش میخواست تزریقی بده که قبول نکرد مقدار زیاد خوراکی داد
این کار رو خیلیا تو اتاق عمل انجام میدن ولی خب مازیار چون بیحسی نمیخواست تو یه اتاق تو اورژانس این کارا رو کردن بعد برگشتیم ویلا بچه ها هم رفته بودن ویلا چون خیلی اوضاعشون بد بود لباسا و ... همه خیس
شبش برا مازیار سوپ درست کردیم و کباب که بخوره جون بگیره پاشم باند پیچی بود و تو کل سفر با عصا میرفت اینور اونور با اینکه مسافرت پر ماجرایی بود اما خوش گذشت چون اکیپ پایه ایم و همه احساساتمون و ... حقیقیه و همه اعضا مهربونیم و همدیگرو خیلی دوست داریم حتی زمانی که پایه مازیار اینجوری بود تو ویلا سعی میکردیم کاری کنیم خوش بگذره به هممون یا همون پایه مازیارو سوژه میکردیم و میخندیدیم
ولی در آخر برای کسی که شیشه و آهن و زباله میریزه تو طبیعت متاسفم چون اونقدر نفهمه که درک نمیکنه ممکنه چه بلایی سر کسی بیاره
خداحافظ