آزاده
من یه خاطره بد دارم از پنی سیلین زدن که گفتم همینجا به اشتراک بزارم. مال بیست سالگی هست. سینوزیت حاد داشتم حالم بد بود. پدرم هم پزشک و مادرم پرستار. اون موقع پدرم درمانگاه داشت. از خودش درآورده بود که برای اینکه پنی سیلین خوب اثر کنه باید یکدونه 800 و 1200 با هم قاطی کرده و یه واحد 2000 در یک نوبت زد که دوزش تو خون بره بالا. از کجا نمیدونم. رفتیم درمونگاه خودمان. یه پرستار مرد بود گفت اینجوری خیلی درد داره با بی حسی باید زد. گفتیم باشه. خلاصه دراز کشیدم و اونم با یه سرنگ 5 سی سی پر اومد بالا سرم. گفتم بی حسی داره دیگه. گفت آره نترس ریلکس باش.کلا هم با آمپول مشکل ندارم فقط از پنی سیلین میترسم. سوزن رو زد یک ثانیه نشد درآورد. گفت ببخشید سوزن گرفت. گفت نمیدونم چرا آشنا میشه اینجوری بدشانسی میارم. منم گفتم اشکال نداره پیش میاد. خلاصه سوزن عوض کرد دوباره آب مقطر اضافه کرد زد توی ویال دوباره کشید تو سرنگ. یادش رفت بی حسی دوباره بکشه تو سرنگ. سریع دوباره زد. وای.... انگار اسید تزریق میکرد. خجالت میکشیدم داد بزنم. یه دردی یهو گرفت هنوز یادمه. سریع هم پمپ کرد ایندفعه که نگیره دوباره. نفسم بند اومده بود. فقط گفتم وای پام چه دردی.. بی اراده خودم پام منقبض کرده بود. اونم بی توجه که پام گرفته فشار داد بره بیشعور .. . تموم که شد خجالت میکشیدم برگردم چشم هامو ببینه قشنگ اشک تو چشمم جمع شده بود. گفت خوبی؟ درد نداشت زیاد که.... گفتم یادتون رفت بی حسی بزنید دوباره؟ گفت وای.... ببخشید.نشستم تازه. گفت رنگت عین گچه. خودشم ترسیده بود. حس کردم پام فلج شد رفت. زدم تازه زیر گریه. شوکه شده بودم. آب قند و اینا آوردن. گفتن نترس موقتیه. رفتی خونه حتما کمپرس گرم کن. گفت دمر بخواب روی تخت پام رو خم میکرد صاف میکرد که زودتر جذب بشه یا انقباض اش ول کنه. با یه بدبختی اومدیم خونه. نمی تونستم درست راه برم تا یه هفته نمی تونستم درست بخوابم. همش تشک برقی و.. بعدا فهمیدم با بابام که مدیر اونجا بود مشکل داشته فکر کنم از قصد اینجوری کرد. اصلا جای آمپول قلمبه شده بود. یه وضعی. همش دست به کمر توی خونه راه میرفتم فحش میدادم به پرستاره. بعدا تو یوتیوب و اینترنت دیدم حتی اگر مجبور باشی همچین دوزی پنی سیلین بزنی باید نصف کنن دو طرف باسن بزنن. هر دفعه بعدش رفتم درمانگاه منو میدید الکی عذرخواهی میکرد.