دو خاطره از آوینا خانم
سلام سلام امید وارم حال دلتون خوب باشه بنده آوینا هستم
اولین باره خاطره میذارم 😅بریم سراغ بیوگرافی:
۱۵سالمه یک برادر به اسم امیر ویک خواهر به اسم النا دارم
متاهل هستم واسم همسرم آرمین هستش خب بریم سراغ
خاطره که مربوط به چند روز پیش هستش
چند روز پیش صبح زود با حس حالت تهوع از خواب بیدار
شدم وسریع خودم رو به دستشوی رسوندم حالت تهوع شدید
ودل درد داشتم تا عصر چند بار حالم بهم خورد وگلاب به روتون اسهال شدم
خیلی حالم بد بود به هر بدبختی بود تا شی تحمل کردم حدود ساعت ۸ونیم آرمین از سرکار اومد خونه چند بار صدا زد وقتی حالمو دید خیلی تعجب کرد وقتی دیدمش سریع با گریه خودمو تو بغلش انداختم بعد اینکه آروم شدم معاینم کرد گفت چیزی نیست این ویروس جدیدا اومده ورفت دارو هارو بگیره تا وقتی بیاد از درد به خودم پیچیدم وقتی اومد یدونه آمپول آماده کرد گفت عضلانی میزنم بقیش تو سرم میخواستم فزار بکنم سریع منو گرفت رو پاهاش خوابوند پنبه کشید وآمپول ووارد کرد از دردش یا صدای بلند گریه میکردم 😭😭😭نمیتونستم تکون بخورم بعد از اینکه تموم شد سرم رو وصل کرد چند تا آمپول زد داخلش منم کم کم خوابم برد 🤒وقتی بیدار شدم یکم حالت تهوع داشتم گرسنمم بود ولی نمیتونستم چیزی بخورم آرمین یکم پونه رو با ماست قاطی کرده بود بهم داد خوردم وبعدش دارو هامو چند رو دارو هارو سر وقت خوردم وخداروشکر خوب شدم .
دوستان شاید براتون سوال باشه چرا زود ازدواج کردم چون ما رسم داریم دختر باید زود ازدواج بکنه من وقتی ۱۳سالم بود عقد کردم و۱۴ عروسی خواهرم النا ۱۸سالشه ودوتا پسر خوشگل به اسم های ایمان واحسان داره وبرادرمم امیر ۲۴سالشه وپزشک عمومیه بعدا میگم چه آمپول های که ازش نخوردیم ویه دختر به اسم آیلین داره مادر پدرمم هردو معلم هستن🤭🤭🙃
-------------------------------------
سلام دوستان آوینا هستم
اومدم با دومین خاطره که مربوط میشه به دوران نامزدی وآمپول خوردنم از برادم امیر😕😢خلاصه جونم براتون بگه یک روز صبح زود از خواب بیدارشدم وداداش منو رسوند مدرسه خودشم رفت سرکار منم صبحانه نخورده بودم راستش اصلا میل نداشتم وقتی زنگ تعطیلی خورد آرمین اومده بود دنبالم خلاصه باهم رفتیم بیرون کلی خوراکی برام خرید واینا گفت که قراره بادوستاش برن شمال وچند روزی نیست ومقداری هم بهم پول داروهای توصیه کرد مواظب خودم باشم منو رسوند خونه وخودش رفت خلاصه منم هیچی نخورده بودم از صبح ولی خسته بودم رفتم تو اتاقم باهمون لباسا خوابم برد حدود ساعت ۷عصر بود با تکون دادن های مامانم بیدار شدم که میگفت خرس قطبی انداره تو نمیخوابه🤣🤣🤣🤣🤣🤣خلاصه آماده شدم با مامی رفتیم خرید شام خالم اینا مهمون بودن خونمون منم یکم به مامان کمک کردم از وقتی خاله اینا رسیدن با تینا دختر خالم خوراکی خوردیم تا ساعت ۵صبح🤣کلیم چیپس وپفک و لواشک و.. خریده بودم عصر خلاصه شام وشیرینی واینا هم خوردیم داشتیم منفجر میشدیم امیر شب شیفت بود صبح ساعت ۹ میومد خونه داداش من یجوریه با خوراکی مخالفه شب بیداری پر خوری کلا آدم جدی ومنظمیه خلاصه ۵صبح خوابیدیم وخوبی این بود فرداش جمعه بود خلاصه ساعت ۱۲ظهر با معده دردودل درد شدید بیدار شدیم وقتی حال بدمو دیدم زدم زیر گریه چون میدونستم چی در انتظارمه صدامون زدن برای نهار یکم به سرو وضعمون رسیدیم بعد رفتیم پایین سر دومین قاشق به سمت دستشوی دویدم حالم خیلی بد بود همه با نگرانی در میدن صدام میکردن خلاصه امیر هردومون رو معاینه کرد با یه اخم خیلی جدی نسخه نوشت رفت دارو هارو بگیره از اون طرف که پرپشت گفت بدون هیچ حرفی برگرد آمپول هاتو بزنم خودمو بهش چسبوندم داداش ترو خدا آمپول نه اخم کرد وغر زد چندبار بهت گفتم از این آت واشغالا نخور هان داداش غلط کردن توروخدا با کمکم پدرم منو برگردوند ومامان بابا سفت پاهامو گرفتن آمپول آول رو که وارد کرد جیغ کشیدم وزدم زیر گریه وهمش ای ای میکردم اایییییییییییی داداش تروخدا اخ😭😭
دومی از اولی دردش بیشتر بود با صدای بلند گریه میکردم وجیغ میزدم سومی دردش کمتر بود وقتی تموم شد همش هق هق میکردم (داداش من خیلی کم پیش میاد موقع آمپول زدن دلداری بده یا مهربون باشه تازه دعوام مبکنه)خلاصه سرمم وصل کرد رفت سراغ دختر خاله وهمین مراحل تکریار شد هردوتامون زیر سرم بودیم کم کم پلک هام سنگین شد وخوابم برد وقتی چشم هامو باز کرد صبح بوو داداشم با آمپول بالا سرم نشسته بود گفت برگرد آمپول رو بزنم داداش بخدا خوب شدم میگفت نه تو اینو بزن بهتر شی خلاصه بایک حرکت برم گردوند وپنبه کشید وآروم وارد کرد اینقدر درد داشت شروع کردم به گریه کردن😭😭😭😭😭
تموم شد درش آورد طرف دیگه رو پنبه کشید خواستم برگردم نذاشت داداش میگه یدونه نبود نمیخوام هر کاری کردم نمیتونستم تکون بخورم بهم تشر زد تکون نخور شل کن ببینم آمپول دومی دردش کمتر بود ولی درد داشت اینم شد عاقبت خوراکی خوردنمون گویا دیشبم وقتی خواب بودم آرمین زنگ میزنه وداداش ماجرا رو براش تعریف میکنه وقتی از شمال برگشت برام کلی سوغاتی های قشنگ آورده بود ولی گویا هوا سرد بود وسرمل میخوره🤣🤣🤣🤣🤣واز برادر جان آمپول خورد که قصد دارم الان براتون تعریف بکنم
امیر بعد از دیدن آرمین معاینش کرد و براش آمپول نوشت داروهاشم گرفت وقتی رسید خونه من یواشکی دارو هارو دیدم واومدم چسبیدم به آرمین که پاشو فرار کن بدو😱😱
ترسیده بود که چیشده چرا گفتم آمپول نوشته برات سوراخ سوراخ میشی الان که زد زیر خنده نترس جوجه جان آمپول که ترس نداره😐😐😐😐😐😐😐😐😐
خلاصه بردار محترم همراه با دارو ها وارد شدن یادمه شیش تا آمپول بهش زد فقط سر یکیشون گفت آخ وتمام 😶😕😐من که خیلی تعجب کرده بودم که یهو من وتو بغلش گرفت و رو پاهاش دراز کرد وکمی وپاهم و گرفت منم هنگ کردم یک لحظه جیغ گریه اینا هرکاری میکردم نمیتونستم تکون بخورم م گفت داداش بدنش ضعیفه پیش منم بوده ممکنه سرما بخوره یدونه تقویتی آماده کن😕منم همچنان در حال گریه😭😭😭😭😭
خلاصه آمپول منم زدن وتمام خلاصه بگم همیشه از داداشم قبلش از عموم وحالاهم از شوهرم آمپول میخورم به خصوص بدنم ضعیه زود مریض میشم وآدم لجبازی هستم سر دارو بیماری اینا ممنون که خوندید 💜💜