مهدی
سلام به خوانندگان عزیز وب.
مهدی هستم. امیدوارم من رو به خاطر داشته باشید. خیلی وقت هست که به اینجا سر نزدم بعد مدت تقریبا زیادی گفتم خاطره ای تعریف کنم.
در فکر بودم استراحتی چند روزه به خودم بدم . هفت هشت ماهی میشد دوندگی زیادی داشتم در حدی بود که اخرین باری رو که با دوستانم بیرون رفتم و یا در کافه و رستورانی غذا خوردم رو یادم نمیومد. قریب به چند روز فکر کردن تصمیم گرفتم به مدت پنج روز به بوشهر برم و خانواده مادریم رو ببینم . البته بگم که بازم از هشت ماه بیشتر میشد ندیده بودمشون صبح زود با مختصر صبحانه ای به بیمارستان رفتم. تا نزدیک ظهر بدون اینکه ذره ای از روی صندلی بلند بشم ویزیت کردم بدنم خشک شده بود ، پاهام خواب رفته بود . به صفحه لب تاب نگاه کردم اسم مریض بعدی خیلی اشنا بود اسم و فامیلش دقیقا اسم و فامیل یکی از دوستان نزدیک بود . صفحه رو بردم رو دوربین مدار بسته دیدم دوستم روی صندلی بیرون نشسته بود. کمی بعد در باز شد دوستم دست به کمر همراه یک اقا تقریبا هم سن و سال خودش وارد اتاق شدن.بعد از سلام و احوال پرسی خیلی آروم و با احتیاط نشست روی صندلی. پرسیدم ماجد چه اتفاقی افتاده؟ گفت عاجزم عاجز. گفتم خب توضیح بده. گفت نزدیک چهار پنج روزه کمرم درد میکنه دردش قابل تحمل بود دو روز مرخصی گرفتم و استراحت کردم تقریبا خوب شده بود دو روز قبل اومدم سرکار باز دردش شروع شد دو ساعتی بیشتر نتونستم سرکار بمونم برگشتم خونه استراحت کردم زنگ زدم از منشی وقت گرفتم بیام پیشت نوبت داد برای امروز. امروز رفتم سر کار که بعد بیام اینجا باز خم شدم یه چیزی بردارم دیگه راست نشد کمرم داغون شدم خیلی درد داره دیگه همکارم راننده شد زحمت کشید من رو رسوند.بلند شدم رفتم پشتش وایسادم دقیقا همون محلی رو که با دستش گرفته بود رو با دستام یکم فشار دادم.گفتم برو بخواب رو تخت دمر. با کمک دوستش رفت دراز کشید لباسشو دادم بالا یکم با دستام ستون فقرات و اطراف کمرش رو فشار دادم. منشا درد رو با دستش نشونم داد اون قسمت رو هم لمس کردم. به احتمال زیاد دیسک بود.رفتم سمت میز دفترچه رو برداشتم براش ام ار ای نوشتم .
گفتم ماجد ام ار ای انجام بده نتیجش رو بیار ببینم نوبت هم نداد بهت منشی برای امروز بهم زنگ بزن اوکیش کنم. رفتن . بعدش مریض بعد اومد تو. یک پسر ۱۷ ساله لجباز که یک مشکل عصبی داشت و زیر نظر من بود اومد تو با پدر و مادر. فرم مدرسه نتش بود از مدرسه اورده بودنش. جواب ازمایشش رو اورده بودن ببینم.جواب رو دیدم.به قول مادرم چند قلم از ازمایشش از حد نرمال پایین تر بود. تعجب کردم چون با اون قرص و داروهایی که من نوشته بودم که بخوره و تزریق کنه جواب ازمایش نباید این میبود. بعد از کمی فکر کردن و زل زدن به جواب فهمیدم یک جای کار میلنگه. رو به پدرش پرسیدم داروهایی که بهش دادم رو دارین همراهتون؟ مادر کیفش رو باز کرد و داروهاشو گذاشت روی میز . برداشتم و نگاهشون کردم . از هر بسته ده تایی قرص فقط سه چهارتاشو خورده بود و از پنج تا امپولی که داشت فقط سه تاشو زده بود. دستم رو اشاره دادم به داروها گفتم این ها چرا باقی موندن؟ پدر اروم زد به دست بچه گفت جواب بده. بچه هم مضطربانه گفت سهل انگاریه من بود امتحانام و درسام سنگین بودن وقت نداشتم امپولارو نتونستم برم بزنم خیلی این روزام فشرده بود.گفتم صحیح ، قرصا چرا موندن؟ شروع کرد به توضیح دادن یک سری دلایل غیر منطقی و مسخره که نگم بهتون بهتره دادن یک سری دلایل غیر منطقی و مسخره که نگم بهتر هستش. بیشتر جنبه ی توجیه داشت.جدی شدم جوری که حساب ببره عصبانی شروع کردم به دعوا کردنش. تا قبل از اون خیلی باهاش راه میومدم و خوش اخلاق بودم برای همینم زیاد جدی نمیگرفت.پدر و مادرش نگران گوش میدادن و بیمار هم سرشو پایین انداخته بود. زدم به سیم اخر برگه هایی که روی میزم بود رو گرفتم جلوش گفتم من بیمارهای سهل انگار رو ویزیت نمیکنم دکترتو عوض کن. پدرش نگران و مضطرب شروع کرد به حرف زدن گفت دکترش ببخشیدش بی فکره ، آسمون جله ، اشتباه کرد غلط کرد.خندم گرفته بود ولی به شدت سعی در کنترلش داشتم میخواستم پسر حساب ببره پدر نگران شده بود😂روشو زمین ننداختم گفتم تا دونه اخر این قرصارو میخوره سر ساعتی که اعلام شده امپولارم همین الان که از اتاق رفتی بیرون بلافاصله تزریقات یکیش تزریق بشه و اون یکیم سه روز بعدش. بعد از تموم شدن قرصا و امپولا مجدد این ازمایش رو بده . رو کردم سمت خودش گفتم بار بعد جوابی عین این ببینم جدی میزنم به سیم اخر.خدافظی کردن و رفتن. حدود چهار ساعت گذشته بود در باز شد و دوستم اومد داخل.همکارش ام ار ای رو گذاشت رو میز . دوستم نشست رو صندلی گفتم اگه اذیتی بخواب رو تخت گفت خوبه قابل تحمله . سی دی رو گذاشتم ام ار ایشو با دقت نگاه کردم مطمئن شدم دیسک کمره باید عمل میشد. رو کردم بهش با خنده ای کنترل شده گفتم ماجد خبر خوبی ندارم. گفت رفتنی ام مهدی؟ گفتم نه اونقدر بد. گفت پس موندنی ام؟ گفتم نه اینقدر خوب😂 گفت خودتو مسخره کن از خنده ته صورتت معلومه سرکارم! گفتم باهوش😂 رفتم رو منبر گفتم ماجد دیسک کمره.باید بهت دارو بدم تا یک ماه ، بعد بیایی عملت کنم.با توجه به شغل و تحرکی که روزانه داری عمل بهترین راهه در غیر این صورت اذیت میشی با دردش ، بهبود کامل پیدا نمیکنی. دفترچشو برداشتم چندتا بسته قرص و امپول مسکن برای درداش و سه تا نوروبیون نوشتم گفتم تا یکماه مصرف کن بعدش بیا برای عمل دیسکت. بعد عملم سه چهار هفته ای فیکس باید بخوابی یه لیوانم جا به جا نباید بکنی استراحت مطلق تا کامل بهبود پیدا کنی. حرفام که تموم شد گفت بدبخت شدم گفتم بله؟ گفت قرصا به کنار امپولارو چیکار کنم؟ وای نوروبیون لعنتیم نوشته. خندیدم دفترچرو دادم دستش گفتم داروهارو بگیر بیار مسکنتو همین الان بزنم. همکارش دفترچشو گرفت رفت داروهاشو بگیره گفتم برو بخواب رو تخت پرده هم بکش.رفت خوابید دو سه تای دیگه مریض ویزیت کردم تا همکارش برگشت داروهارو یه چک کردم یه امپول مسکن برداشتم کشیدم تو سرنگ رفتم سمتش گفتم لباستو شل کن.لباسشو اماده کرد پنبه رو کشیدم رو پوستش برگشت گفت صبر کن چند لحظه آروم شم .چشامو گرد کردم ابروهامو دادم بالا گفتم بله؟!! گفت خیلی وقته سوزن تو پام نرفته استرس گرفتم مهدی کاش نزنم.گفتم لوس نشو خواهشا ، مگه تو درد نداری؟ گفت خیلی . گفتم پس چی میگی؟ باید مسکن بزنی دیگه.چند لحظه بعد دوباره پنبه کشیدم باز برگشت خونسرد گفتم این دیگه شد لوس بازیا😒 مرد گنده برگرد ، بخدا چند ثانیه بیشتر نیست. برگشت سوزنو گذاشتم رو پوستش فشار دادم تو تزریقش کردم بیرون کشیدم پنبه رو فشار دادم .
برای اینکه ضایع نشه و بحثو از ترسش عوض کنه گفت نه خوشم اومد دستت سبکه درد نداشت!!!(عجب!!!😁) گفتم پاشو جمع کن خودتو😂 اومدم پشت میز نشستم یکم با همکارش صحبت کردم تا خودش از تخت اومد پایین. بعد از چند دقیقه صحبت کردن راجب دیسک کمرش و توضیح مراقبت های لازم خدافظی کردن. ساعت رو نگاه کردم هنوز پنج شش ساعت مونده بود به رفتنم. گوشیمو باز کردم اینترنتی یک بلیط اوکی کردم برای بوشهر که برای فردا شب میشد. رفتم بیرون از مطب به بیمارا سر بزنم . سرگرم بودم رسیدم بالاسر یکی از مریضام که شش سالش بود و بستریش کرده بودم راحت تو اون شلوغی و رفت و امد و صدای مرتب پیج کردن خوابیده بود رو تخت یکی از دستاش زیر سرش بود و پاهاشم هرکدوم به یه جهتی رفته بودن . شکل خوابیدنش خیلی طنز بود برام.نگاهی به مادرش کردم با خنده گفتم خوابی چنین میانه میدانم آرزوست😂مادرش خندید همینجور که خواب بود معاینش کردم مادرش میخواست بیدارش کنه گفتم خانم دلت میاد؟ بزار راحت بخوابه نیازی نیست.مریضا که تموم شدن رفتم بحث مرخصیم و یه سری کارای دیگم رو هماهنگ کردم و برگشتم مطب مریض دیدم تا وقت کاریم تموم شد. حرکت کردم به سمت خونه. تو مسیر لیست خریدی که مامان برام پیامک کرده بود رو خریدم و رفتم. مامانم درو باز کرد اومد کمکم خریدارو بیاره گفتم دست نزن میارم. گذاشتم اشپزخونه لباسامو دراوردم شام خوردم رفتم کنار پدر و مادرم نشستم. بهشون اطلاع دادم که فردا شب میرم بوشهر. نشسته بودیم فیلم میدیدیم خیلی خستم بود اصلا فیلمو نمیفهمیدم پاشدم شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم خوابیدم. هشت صبح بود با صدای جاروبرقی کشیدن مامان بیدار شدم. نشستم رو تخت دستی تو موهام کشیدم با خودم گفتم اخه این وقت صبح قربونت برم؟!دست و صورتمو آب زدم صبحونه خوردم رفتم یه دوش گرفتم برگشتم تو اتاق که وسایلامو جمع کنم . از کمد لباسایی که میخواستم برداشتم انداختم رو تخت.نشستم کف اتاق داشتم لباسامو تا میزدم میزاشتم گوشیم زنگ خورد صفحه گوشی رو نگاه کردم خواهرم بود. جواب دادم گفتم جانم؟ با حالت نگران و گریه کنان گفت مهدی یاسین (همسرش) حالش خوب نیست تب داره چه خاکی به سر کنم😫 گفتم خاک رس😂 پاشویش کن خب واقعا نمیدونی چیکار کنی؟ گفت هولم حالش خوب نیست گفتم نباش. پاشویش کن یه شربت خاکشیر خنک هم درست کن بده بهش بخوره. قطع کرد. مشغول جمع کردن لباسا شدم نیم ساعتی بعد دوباره زنگ زد برداشتم گفتم بگو مهرگان.گفت مهدی گلودرد و سردرد هم داره😥 گفتم مهرگان بلندش کن ببرش دکتر یاسینو . گفت کلی اصرار کردم بهش بخدا مهدی ، جون نداره اصلا از تخت بیاد پایین همش مخالفت میکنه میگه خوب میشم نگران نشو. ادامه ندادم گفتم محلول اب نمک بده مرتب غر غره کنه ، یه کپسول پونصد و یه استامینیفن هم بده بهش بخوره حواست باشه با معده خالی نخوره. قطع کرد سرگرم اتو کردن لباس هام بودم باز زنگ زد حرصم در اومد برداشتم خالی کنم حرصمو تا برداشتم صدای گریش بلند شد(شانس داره ها!) نگران گفتم چیشده مهرگان بگو گفت مهدی سه چهار بار بالا اورد میترسم. از چشاش همینجور اشک میاد جون نداره هیچی نمیخوره.گفتم بالا بیاره راحت میشه معدش تخلیه میشه یه لیوان عرق نعنا بده بهش بخوره مجبورش نکن هرچقدر خورد خوبه تهوعش رو بهتر میکنه.گفت باشه الان میرم انجام میدم. قطع کردم دیدم فایده نداره این زن و شوهر ول کن من نیستن نرم تا شب میخواد مهرگان زنگ بزنه. بدون اینکه بهش بگم میام لباس پوشیدم از زیر تختم کیفمو بیرون اوردم رفتم بیرون به مامانم گفتم مامان یاسین حالش خوب نیست میرم خونه مهرگان اینا.با نگرانی از اشپزخونه اومد بیرون گفت چی گفتی؟ یاسین چیشده؟ همینجور که کفشمو پام میکردم گفتم سرماخورده نگران نباش میرم میبینمش و میام. تا بیام احتمالا شب شده مامان زحمت اتو کردن لباسامو میکشی؟ گفت برو مهدی انجام میدم . ازش تشکر کردم اومدم بیرون. تو مسیر بودم زنگ زد باز برداشتم گفتم مهرگان یعنی تو و شوهرت امروز دهن منو سرویس کردین 😶 بهتره؟ خندید آروم گفت ببخشید هول بودم مغزم قفل شده بود نمیدوستم چیکار کنم. پرسیدم حالا چرا آروم حرف میزنی؟گفت مهدی عرق نعنا دادم بهش خورد بعد سطح معده و شکمش رو با دستم ماساژ دادم آروم آروم چشاش گرم شد خوابید. هرچی از صبح زحمت کشیدم دادم بهش رو بالا اورد هیچی تو معدش نمونده دیگه. گفتم نزدیکم دارم میام. با ذوق گفت واقعا؟ قربونت برم که انقدر مهربونی. گفتم دیگه چیکار کنم گرفتارم از دستتون. رسیدم خونشون در اسانسور که باز شد دیدم جلو در وایساده گفتم سلام دستشو گذاشت رو بینیش گفت هیسس بعد دستشو تکون داد گفت آروم بیا تو. خندیدم گفتم مگه دزدم😂رفتم تو یکم سرمو چرخوندم دیدم صبا نیست گفتم بچه کو؟ گفت ترسیدم بگیره فرستادم خونه عموش بازی کنه با دختر عموهاش. رفتم سمت اتاق یاسین درو باز کردم خوابیده بود رفتم بالا سرش دستمو گذاشتم رو پیشونیش بدون تب سنجم میشد فهمید تبش بالاست داغ بود. تب سنجو از رو میز کنار تخت برداشتم دستشو آروم اوردم بالا گذاشتم زیر بغلش. با شتاب چشماشو باز کرد گفتم چیزی نیست دارم تبتو میگیرم بهتری؟ آروم گفت سلام کی اومدی؟ گفتم همین الان زنت کچلم کرد😂 خنده بی جونی سر داد گفت اخرش کار خودشو کرد😂تب سنجشو برداشتم نگاش کردم بالا بود تب. دستگاه فشارو بیرون اوردم بستم دور دستش فشارشو گرفتم عدد جالبی نشون نداد.نور گوشیم روشن کردم گرفتم تو گلوش تا ته حلقشو عفونت گرفته بود.گفتم سرگیجه نداری؟ سرفه چی؟ گوش درد ، یبوست؟ گفت نه . گلو و سرم درد میکنه حالت تهوعم دارم چند ساعت قبل شدید بود الان کمتر شده ولی دارم. خیلی هم داغم و گرممه. استتوسکوپ رو گذاشتم رو سینش گفتم نفس عمیق بکش ببینم چندتا نفس عمیق بی جون کشید سینش درگیر نبود گفتم استراحت کن. بلند شدم اومدم بیرون خواهرم دفترچشو داد داروهای لازمو نوشتم گفتم مهرگان معدش خالی نمونه من میرم دارو میگیرم بر میگردم اومدم بیرون از تو مپ نزدیک ترین داروخونه پیدا کردم رفتم تو نسبتا شلوغ بود یکم نشستم خلوت تر که شد رفتم داروهارو گرفتم اومدم سوار شدم تو مسیر برگشت بودم جلو یه میوه فروشی نگه داشتم برای یاسین شلغم گرفتم. رسیدم به مهرگان گفتم چیزی خورد؟ گفت یکم سوپ میگه حالت تهوع میگیرم. شلغمارو دادم دستش گفتم درست کن براش خیلی خوبه. رفتم اتاقش خوابیده بود دستاشم گذاشته بود رو چشاش. نشستم لبه تخت دستاشو از رو چشاش برداشت نگاه کرد.داروهارو برداشتم اونایی که میخواستم جدا کردم.گفتم یاسین اخرین بار کی پنیسیلین زدی؟ گفت نمیدونم مهدی یادم نیست.گفتم پس تست میخواد. پنیسیلین رو به دستش تزریق کردم.یکم گذشت جای تستو نگاه کردم گفتم آقا یاسین علائم خاصی نداری؟ سوزش خارشی چیزی؟گفت نه. سه تا از داروهارو کشیدم تو سرنگ چهارتا امپول داشت یادمه. پنیسیلین رو اماده نکردم. امپولا که تموم شد خودم کمکش کردم برگرده.مهرگان گفت من میرم بیرون راحت باشه یاسین. با لبخند گفتم بفرما خوش اومدی😅 رفتم لب تخت نشستم اومدم لباسشو بدم پایین دستشو گذاشت روی پای چپش گفت نه اینطرفو نده پایین همون راست بزن همشو!!! گفتم خل شدی؟ چهارتا امپول بزنم یه طرف؟ فلج میشی بیچاره😕 اومدم باز اون سمتم بدم پایین نزاشت گفت خودم تحمل میکنم تو بزن مشکلی نیست مهدی.خونسرد گفتم وات د فاز؟ فازَت چه اَست؟ دستتو بردار ببینم .گفت نه مهدی میگم همشو همون سمت بزن😐 با خنده و مشکوک گفتم چه دست گلی به آب دادی یاسین که نمیخوای من ببینم؟! دستشو محکم رو کمرش نگه داشتم اون سمتم دادم پایین. پاش کبود شده بود. فهمیدم چیکار کرده گفتم یعنی خاک عالم بر سرت یاسین دیوونه بازیای تو تمومی نداره ( یاسین تزریقات بلده از طریق خواهرش که پرستار هستن). گفت حالا حرص نخور گفتم مگه میتونم؟ گفت دیشب نصفه شب تبم بالا بود مهرگان و صبا هم خواب بودن دلم نیومد بیدارشون کنم گفتم مهرگان هم میترسه. یه تب بر تو یخچال تو داروها برداشتم جلو آینه به خودم زدم مهدی دردش وحشتناک بود مردم تا تموم شد جد و ابادم اومد جلو چشمام. درد پامم به دردام اضافه شد تا صبح نخوابیدم. نگاه تاسف باری بهش کردم گفتم برات متاسفم! یکم با دستم اطراف کبودیو فشار دادم سفت شده بود. بلند گفتم مهرگان؟ صدا اومد جان. گفتم یه کیسه پر از یخ کن بیار. گفت چرا؟ یاسین دستمو فشار داد با خنده گفت چیزی نگو خواهرت میکشتم😂 سرمو برگردوندم گفتم بیار تو کاریت نباشه. حرصمو در اورده بود. یکی از سرنگارو برداشتم سمت سالمش پنبه کشیدم زدم در سکوت مطلق تموم شد. کیسه یخو اورد بلند شدم رفتم ازش گرفتم که جلوتر نیاد ببینه گذاشتم جای کبودی و فشار دادم. امپول دوم رو همینجور که یخ رو پاش بود پایینتر از کبودی پنبه کشیدم تزریق کردم ندایی سر نداد😂 پنیسیلین ۱۲۰۰ رو کشیدم تو سرنگ پای سالمش رو پنبه کشیدم شروع به تزریق کردم هنوز نصف تزریق نکرده با صدای آروم شروع کرد به ناله کردن گفت اُه مای گاااااد پنیسیلینه؟ گفتم یس. تموم شد سوزنو بیرون کشیدم پنبه رو یکم نگه داشتم. سمت کبودی رو پنبه کشیدم گفت زنگ تفریح نداریم؟ با خنده گفتم نه بزار اخریم بزنم تموم شه بعدش راحت بخواب. تزریقش کردم کشیدم بیرون گفتم راحت باش کمکش کردم برگشت. سرم رو از داروها جدا کردم دستش رو با دستم لمس کردم به رگ که رسیدم پنبه رو کشیدم و سوزنو فرو کردم. نشد. بعد از تلاش مجدد موفق شدم.سرمشو تنظیم کردم گفتم بخواب استراحت کن داروها اثر کنن. وسایلمو جمع کردم اومدم بیرون دستامو شستم .
مهرگان مشغول اشپزی بود چشمش خورد به من اومد نزدیکم گفت زدی امپولاشو؟ گفتم اره سرمشم وصل کردم تموم شد. گفت ناهارم امادس بشین بکشم. ناهار خوردیم منتظر موندم سرمش که تموم شد کشیدم بیرون خواب بود متوجه نشد. اومدم بیرون به مهرگان گفتم شلغمارو حتما بده بخوره خیلی خوبه براش فردا صبح دوتا امپول داره ببرش بزنه ، پسفردا صبحم یکی داره حواست باشه مرتب استفاده کنه داروهاشو. بغلش کردم از هم خدافظی کردیم گفتم صبارم ببوس. در مسیر برگشت به سمت خونه بودم جلو یه عروسک فروشی نگه داشتم رفتم تو واقعا نمیدونستم چی بگیرم بس که تنوع زیاد بود فروشنده اومد سمتم تو انتخاب کمکم کرد.دوتا عروسک و یه خونه باربی به قولا برای صبا گرفتم دو روز دیگه تولدش میشد و کنارش نبودم متاسفانه.خریدارو کادو پیچ کرد فروشنده حساب کردم اومدم بیرون. صبا عشق عروسکه هرچی بهش کادو بدی بیشتر از همه چشمش عروسک رو میگیره😂 خلاصه برگشتم خونه کلید انداختم درو باز کردم مامانم از اتاق اومد بیرون داشت با مهرگان حرف میزد و پدرم مشغول بود با گوشیش.سلام کردم رفتم اتاقم خریدارو گذاشتم رو میز رفتم سروقت جمع کردن وسایلام. داشتم فکر چیزی رو فراموش نکرده باشم که یادم افتاد دستگاه فشار و استتوسکوپ رو برداشتم گذاشتم تو چمدون. هروقت که میرم بوشهر پدربزرگ و مادر بزرگ رو یه معاینه میکنم چکشون میکنم چون دوتاشون با دکتر مذهب قهرن دکترایی رو هم که میرن به زور و اجبار منه حرص میدن من رو!مشغول بودم مادرم اومد تو پرسیدم یاسین بهتر بود؟ گفت مهرگان گفت خوابه.خریدای روی میزو نشونش دادم گفتم مامان اینارو پیش خودت نگه دار برای صبا گرفتم روز تولدش بده بهش از طرف من.گفت باشه مادر خیالت راحت. لباسامو پوشیدم اماده شدم یه چایی خوردم با مادرم خداحافظی کردم پدرم من رو رسوند فرودگاه بغلش کردم ازش خدافظی کردم با کلی تاخیر پرواز بلند شد. تو هواپیما یکم خوابیدم تا رسیدیم. پدربزرگ و مادربزرگ و داییم اومده بودن استقبالم. بغلشون کردم خیلی دلتنگشون بودم گلی رو که زحمت کشیده بودن ازشون گرفتم داییم وسایلام رو برداشت رفتیم سمت ماشین سوار شدیم کلی حرف زدیم تو مسیر تا رسیدیم خونه دوازده شب بود. لباسامو عوض کردم بعد از کمی صحبت با پدربزرگم رفتیم که بخوابیم. صبح پاشدم صدای شلوغی میومد رفتم بیرون اول صبحی مامان بزرگم تهیه ناهارو میدید بوی غذا کل خونرو گرفته بود.خاله هام و بچه هاشون اومده بودن بغلشون کردم و حرف زدیم . یکی دو روز اول با خوش گذرونی و مهمونی ها گذشت. اخر شبِ روز دوم رو تخت خوابیده بودم سرگرم گوشیم و چک کردن پیام های ناخوندم بودم و از طرفی منتظر که ساعت دوازده شب بشه که تولد صبارو تبریک بگم مهرگان زنگ زد برداشتم بعد از کمی حرف زدن حال یاسین رو پرسیدم گفت بهتره امپولاشو هم زد همشو امروزم با ماسک رفت سرکار. الان هم خونه پدرجون(پدرشوهرش) هستیم. یکم حرف زدیم قطع کردم پیام یکی از دوستانم رو باز کردم که یکساعت پیش برام یه عکس داده بود زیرش نوشته بود درگیره؟ عکسو باز کردم یه عکس از ریه بود که درگیر شده بود. نوشتم اره درگیره مال کیه؟ نیم ساعت بعد یه وویس فرستاد بازش کردم گفت اره تو نوبت دکتر متخصص بودیم شلوغ بود استرس داشتم گفتم این عکسو بدم برات ببینم درگیره یا نه. گفتم بفرسم برات شاید تو زودتر از اینکه بریم پیش دکتر جوابم رو بدی نگران بودم. مال مادرم بود الانم دکتر دستور بستریش رو داد بستریش کردن گفتن ریش درگیر عفونته. یه چندتا جمله مثبت براش نوشتم که از نگرانی دراد. بعدش تو گروه یه قرار با چندتا از دوستان بوشهریم گذاشتم فردا نهار بریم بیرون خبر نداشتن از اومدن من . ساعت شد دوازده شب. زنگ زدم روی تلفن خونه مهرگان اینا. هرچی بوق خورد بر نداشتن هنوز نیومده بودن تلفن رفت رو پیغام گیر. تو ده دقیقه با کلی ابراز احساسات تولد صبارو تبریک گفتم. پیام دادم به گوشی خواهرم گفتم مهرگان یه پیغام گذاشتم رو تلفن خونتون رسیدید خونه بزار صبا گوش کنه. یکی دو ساعتی گذشت سرگرم فضای مجازی بودم گوشیم زنگ خورد شماره یاسین بود.برداشتم همین که گفتم جانم صدای گریه صبا بلند شد.
همش میگفت بیا بیا. پیغاممو گوش داده بود احساساتی شده بود😂 برای اینکه گریشو بند بیارم گفتم صبا خانوم؟ دایی؟ شما گریه میکنی من اصلا متوجه نمیشم چی میگی. ببین گریه نکن باهم حرف بزنیم . من دو روز دیگه میام دایی میریم بیرون اصلا هرجا که شما خواستی باشه؟ قانعش کردم گفتم صبا کادوی من پیش مامان جونه برو خونه بابا بزرگ اینا برش دار باشه؟ باز گریه کرد میگفت کادو نمیخوام کادو نمیخوام خودت بیا هیچی نمیخوام چرا رفتی به من نگفتی:/ بعد از کلی حرف زدن رضایت داد قطع کرد. عین برگشتن از جنگ جهانی میموند کلی انرژیم رفته بود به قدری که ناز خانم رو کشیدم☺ صبح بیدار شدم صبحونه خوردم پدربزرگم سرگرم غذا دادن به ماهی های اکواریومش بود یکم حرف زدیم بعد رفتم اتاق لباسایی که ظهر میخواستم بپوشم رو انتخاب کردم پیرهنمو اتو میکشیدم مادربزرگم وارد اتاق شد تا منو دید گفت الاهی بگردم من بده من خودم اتو میکشم برات چرا نگفتی لباس اتو نکرده داری. هرکاری کرد نزاشتم و بعدش انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت ها راستی یادم رفت برای چی اومدم گوشی تلفن رو گرفت سمت من گفت بیا مامان شماره خاله سلماتو بگیر برام ببینم چیشد این بچه. همینجور که شماره رو میگرفتم گفتم چیشده مگه گوشیو ازم گرفت گفت بزار ببینم خالت چی میگه میگم. نشست رو تخت خالم برداشت گفت سلما رفتی دنبال بچه؟ حالش چطوره؟ چیزی میخوره؟ تو مسیری؟ یه چیزی بگیر بخوره شاید ضعف کرده. دست از اتو کردن برداشتم با چشم و ابرو و اشاره به مادربزرگم میگفتم چیشده؟ گفت اره بیارش بچه رو مهدی خونست هنوز نرفته بعد با اشاره گفت نمیخوای بری بیاد؟ساعت گوشیم رو نگاه کردم تا ساعت قرار با دوستانم هنوز مونده بود. سرم رو با تایید تکون دادم قطع کرد گفتم نمیگی چی شده؟گفت صبحی با خالت حرف میزدم از اونور مدیر مدرسه محدثه ( دختر خالم) زنگ زد به خالت گفت محدثه حالش خوب نیست بیاین دنبالش. خالتم بیچاره با هول و ترس قطع کرد بره دنبالش الان زنگ زدم ببینم چیشد نگرانش بودم. بعدم گفت برم یه چایی بزارم ناهارم درست کنم. بلند شد رفت لباسامو اویزون کردم رفتم پیش پدربزرگم مادر بزرگم چایی اورد گفت نون خامه ای هم براتون بیارم؟ با خنده گفتم نیکی و پرسش قربونت برم؟ با خنده گفت چشم پسرم الان میارم😂بعد خالم و دختر خالم اومدن مادربزرگم درو باز کرد اومدن تو رفتم جلو گفتم چیشدی تو؟ خالم گفت مهدی تب داره داغه رفتم تو اتاق از چمدون دستگاه فشار استتوسکوپ رو برداشتم به کل پدربزرگ مادربزرگو فراموش کرده بودم.رفتم بیرون دیدم نشسته رو مبل پدربزرگم و خالمم نگران نگاش میکردن هیچی نمیگفت مات نگاه میکرد. دستمو گذاشتم رو پیشونی اش داغ بود خالم استینشو داد بالا دستگاه فشارو بستم دور دستش دور دستش فشارشو گرفتم پایین بود حدس میزدم. به مادر بزرگم گفتم مادر تب سنج میاری؟ رفت جعبه داروهاشو اورد درشو باز کرد تب سنج در اورد داد بهم بهش گفتم اینو بزار دهنت.دستمو گذاشتم رو نبض دستش ثانیه شمار گوشیمو اوردم چک کردم نبضشو مرتب میزد تبسنجو از دهنش بیرون اوردم نگاش کردم .گفتم مقنعتو بده بالا مانتوتو باز کن کمکش کردن استتوسکوپ رو گذاشتم روی قفسه سینش گفتم نفس عمیق بکش یه نفس عادی بی جونی کشید.گفتم این نفس عمیق بود محدثه؟ از ته دل و عمیق بکش بدو.سینش سالم بود.گفتم دهنتو باز کن گلوتم ببینم باز کرد عفونت داشت ولی خیلی کم بود مشخص بود اولاشه تازه.به خالم گفتم دفترچشو داد پرسیدم علائم دیگه ای نداری؟ یبوست ، تهوع ، گوش درد یا تاری دید؟ آروم گفت نه.ضعیف بود خیلی لاغر شده بود.گفتم یه لحظه دکمه های مانتوتو کامل باز کن خودش باز کرد . مانتوشو از هم فاصله دادم به فرم بدنش نگاه کردم خیلی لاغر و ضعیف بود رنگش به زرد شبیه تر بود. مطمئن بودم بدنش به هم ریخته. مامانبزرگم که دور ناهارش بود از اشپزخونه اومد نشست پیش محدثه. هیچی نمیگفت فقط با اره یا نه جواب میداد. نمیدونستم این سکوتش از رو خجالته؟ ترسه؟ یا درد. پرسیدم اوضاع غذا خوردنش چطوره؟ اشتهاش خوبه؟خالم گفت عادت صبحانه که نداره خاله. ناهارو اره میخوره شامم یه بار میخوره یه بارم نمیخوره اینکه هرشب شامو بگم مفصل میخوره نه در اون حد نیست.گفتم میوه جات و سبزی جات و اینجور چیزا چی؟ گفت خیلی نه در حد متوسطه مصرفش. با خنده گفتم پس چی میخوره این شبانه روز؟ خودشم خندش گرفت بود. خالم گفت مشغول درس خوندنه خاله اکثر وقتا خیلی از اتاقش بیرون نمیاد که چیزی بخوره.گفتم گفتم چرا واقعا؟ خالم نه گذاشت نه برداشت گفت خره!جیگر خودمم از دستش خونه. گفتم خیلی ضعیف و لاغر شده نگرانش شدم چند سالشه؟ خالم گفت ۱۴. بلند شدم رفتم اب ریختم چندتا قندم انداختم داخلش هم زدم قند که حل شد دادم بهش گفتم اینو بخور ببینم فشارت نمیاد بالا. از ظرف تنقلات روی میز یه کاکائو برداشتم گفتم اینم بخور.مشغول دارو نوشتن شدم سرم پایین بود دارو مینوشتم متوجه حرکات دست محدثه شدم سرمو اورد بالا خالم لیوانو گرفته بود جلو دهنش محدثه هم با دستش لیوانو پس میزد گفتم چرا نمیخوری؟ بخور همشو میخوام اگه فشارت نمیاد بالا سرم بنویسم. مامان بزرگم اینو که شنید گفت الهی بمیرم بچم از همین میترسه دیگه میترسه امپول بزنی بهش بخاطر همین کز کرده هیچی نمیگه عین خودمه از سوزن اینا میترسه😣 مطلب رو گرفتم برای اینکه از استرس و نگرانیش کم بشه با یه لحن مطمئن گفتم امپول بزنممم؟! به محدثه؟! اصلا امکان نداره.حس کردم خیالش راحت تر شد چون لیوانو از خالم گرفت خورد.داروهای لازمو نوشتم البته یه امپول تب بر هم برای احتیاط نوشتم گفتم شاید تبش اذیت کنه پایین نیاد و در اخر نیاز بشه. صفحه بعد دفترچش یه چکاپ کامل براش نوشتم چون ضعیف شده بود خیلی. گفتم خاله یه چکاپ کامل براش نوشتم امروز فردا ببرش ازمایشگاه ازمایش بده جوابشم به پزشک خانوادتون یا پزشک بیمارستان نشون بده دارو بده بهش. برای غذا و خوراک هم بنظرم زیر نظر یه پزشک تغذیه ببریش بهتره به وضع غذا خوردنش سامون میده ضعیف شده اینجوری پیش بره میشه اسکلت کار دستت میده. اب قند و کاکائو رو که خورد یکم بعد دستگاه فشارو برداشتم فشارشو مجدد گرفتم فشارش نسبت به اول چند درجه بالاتر اومده بود و به عدد نرمال نزدیک شده بود خیالم راحت شد. گفتم محدثه شانس اوردی سرم لازم فعلا نیستی خندید.رفتم لباس بپوشم برم دارو بگیرم خالم گفت من لباس تنمه امادم بده میرم میگیرم تو بشین.اصرارم جواب نداد رفت. پرسیدم چی خوردی از صبح تا حالا؟ گفت فقط همین اب قند و کاکائو. به مادربزرگم گفتم مادر یه لقمه براش بگیرین بخوره با معده خالی قرص نخوره اذیت میشه. رفتم اتاق گوشیمو چک کردم یه یکم با پدر و مادرم صحبت کردم تا خالم اومد.صحبت پدرم طول کشید یکم بعد اومدم بیرون گفتم چیزی خورد مادر؟ گفت اره لقمشو خورد دختر خوبیه بچم😶 خالم سرشو گرفته بود بغلش قربون صدقش میرفت از چهرش فهمیدم مشکلی داره گفتم چیشده؟ ناراحته؟ از بغل مادرش بیرون اومد با حرص گفت مگه نگفتی امپول نمیدی چرا دادی برای چی دروغ گفتی نزدیک بود گریش دراد. خالم و مامان بزرگمم فکر میکردن واقعا الان میخوام بهش تزریق کنم هی سعی در آروم کردنش بودن. گفتم اها اونو میگی😂 نخیر اونو الان شما نمیزنی شما اول قرص و داروهارو مصرف میکنی اگر تهش بهتر نشدی و تبت پایین نیومد دلت خواست تزریق میکنم مجبور نیستی! رفتم سمت داروها یه قرص سرماخورگی ، یه استامینیفون و یه کپسول پونصد برای گلوش جدا کردم قرصارو دادم بهش ابم خالم اورد داد دستش گفتم اینارو بخور. یه دیکلوفنات هم بیرون اوردم دادم خالم گفتم اینم بزار براش. بعدم یه شربت خاکشیر خنک درست کنین بدین بهش بخوره ( خاکشیر تب بر خیلی خوبیه استفاده کنید موقع تب تاثیرش خیلی خوبه). پاشویشم کنین خوبه تبش زیاد نیست با همینا میاد پایین. بعدم اینکه تبشم هر یکساعت یه بار بگیرید. با پدر بزرگم بلند شدیم رفتیم که مامانش شیافو بزاره براش. لباسامو پوشیدم اماده شدم نیم ساعت بعدش دوستم زنگ زد که نزدیکم بیا بیرون.خدافظی کردم رفتم بیرون دوستم از ماشین پیاده شد اومد سمتم گفت به به دکتر دیار غربت حالت چطوره؟ بغل کردیم هم رو بعد رفتیم به دوستان دیگم پیوستیم و ناهار خوردیم وقت گذروندیم تا ساعت ۷ شب. به سختی ازشون دل کندم خیلی دلم تنگ بود براشون اخرین باری که دیده بودمشون یادم نمیومد.یکیشون نِیَمو و ساز بوشهریشم اورده بود لب دریا میزد خیلی حال خوبی داشت. ازشون خدافظی گرمی کردم همشون اهل بوشهر نبودن بعضیاشون از روستاهای اطرف بودن نمیدونستم دیگه کی میبینمشون یکی دو روز دیگه بیشتر بوشهر نبودم. یکی از بچه ها فردا ناهار هممونو خونشون دعوت کرد گفت به مناسبت اومدن مهدی میخوام ناهار بدم😑 به سختی پذیرفتیم. برگشتم خونه , داییمم بود گفت خوش گذشت بهت؟ گفتم عالی جای شما سبز. شام خوردیم سر شام گفتم مادر محدثه چیشد بهتر بود؟ گفت تا عصر اینجا بودن بهتر بود تبش اومده بود پایین دیگه خالت خیالش راحت شد رفتن خونه استراحت کنه. بعد شام نشسته بودیم حرف میزدیم رفتم دستگاه فشار و استتوسکوپ رو برداشتم دوتاشون رو معاینه کردم مشکلی نداشتن خداروشکر داروهاشونو نگاه کردم خیالم راحت شد میخورن یکم بعد همه اومدن خونه بابابزرگم😂 یکی از خاله هام شیرینی درست کرده بود اورده بود با چایی خوردیم در اخر هم زنگ زدن به مهرگان همشون با صدای بلند و هماهنگ به زبون بوشهری برای صبا یکی از موسیقی های جنوبی رو خوندن و تولدش رو تبریک گفتن. فردا هم ناهار مزاحم خانواده دوستم شدیم که با غذاهای معروف جنوب خجالتمون داد. پنج روز مرخصیم تموم شد از همشون به سختی دل کندم حالم کنارشون خیلی خوب بود تهران برام خفه بود هم هواش هم کارم و شلوغیام. اونجا ارامش دریا و پاکی هوا رو دوست داشتم. بلیط برگشت رو داییم اوکی کرد با پدربزرگ و مادربزرگ و داییم رفتیم فرودگاه ازشون خدافظی کردم برگشتم تهران. پدرم اومده بود دنبالم بغلش کردم رفتیم سمت خونه تو مسیر گفتم بابا خیلی خستمه رسیدیم صدام کن یکم بخوابم. با خنده گفت اون زلزله رو چیکار میکنی؟ گفتم چی؟ گفت صبا و پدر و مادرش خونمونن خدا به دادت برسه😂 خندیدم گفتم یا خودِ خدا. رسیدیم خونه همشونو بغل کردم صبا یک لحظه ازم جدا نمیشد گفتم کادوتو گرفتی صبا؟ گفت اره خیلی خوشگل بود مخصوصا خونه باربیه. گفتم دوسش داشتی؟ گفت خیلی دایی خیلی ناز بودن شبا باهاشون میخوابم😂بعدم همش گلایه داشت چرا به من نگفتی همینجور رفتی دلم برات میس یو میشد پشت سر هم!😂سوییچ ماشینمو برداشتم گفتم باشه تسلیم بریم بیرون جبران کنم برات تو ول کن من نیستی میفهمم😂 رفتیم یکم دور زدیم چندتا لباس خرید بعدم به پیشنهاد خودش پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده خوردیم انرژی خاصی ذخیره کرده بودم این پنج روز از لحاظ روحی و جسمی خوب بودم. بعد از یکم گشت و گذار رفتیم خونمون مهرگان و یاسین رفته بودن صبام که طبق معمول پیش من.صبح پاشدم پتو رو کشیدم رو صبا رفتم سرکار. چند روز از اومدنم میگذشت سرکار بودم ویزیت میکردم مهرگان تماس گرفت رو گوشیم رد تماس دادم. پیام داد تماس بگیر باهام. کار بیمار که تموم شد پشت سرم هم چندتا مریض دیدم. دو سه ساعت بعد وقت کردم باهاش تماس بگیرم برداشت گفتم جانم زنگ زدی. گفت مهدی صبا مریض شده بخدا میبینی چقدر بدبختم😫 به شوخی گفتم میدونم😂 چیشده حالا؟ گفت دیروز بردمش مهد دوست صمیمیش سرماخورده بوده کنار همم میشینن اینم تا با دوستش دل و قلوه رد نکنن ول کن نیستن کلی همو بغل کردن و پیش هم نشستن و بازی کردن باهم الان صبام گرفته. دیشب میگه مامان سرم درد میکنه امروز صبحم میگه مامان گلو و چشام میسوزه تازه ابریزش بینیم داره! یاسینم که نیست کمکم دیشب رفت خارج از تهران. گفتم نفس بکش خفه شدی😂 حرصش گرفته بود حسابی از دست صبا و یاسین. ادامه داد گفت دیگه معطل نکردم بردمش دکتر بهش شربت داده و دوتا امپول تاکید کرد بزنه هرکاری کردم نزد کلافم کرد. میرم خونه بابا اینا هروقت اومدی بزن براش من رد دادم دیگه. گفتم مجرم الان خودش کجاست؟😂گفت عقب خوابش برده منم تو مسیرم میرم خونه بابا اینا.گفتم باشه من شب میام. بردیش خونه ببرش حموم با اب ولرم بعدم شربتاشو بده بهش یه سوپم درست کنید براش مراقبش باشید تا بیام. قطع کردم کارم تموم شد رفتم خونه کلید انداختم رفتم تو مهرگان و مامانم شام درست میکردن. سلام کردم یه لیوان اب خوردم گفتم صبا کو؟ مهرگان اخماشو کرد تو هم گفت نمیزاشت دارو بدم بهش دعواش کردم رفته تو اتاقت.گفتم اخرش کار خودتو کردی نه؟ گفت مهدی خواهش میکنم امپولاشو بزن سریع حالش خوب نیست یه ذره داروهم نزاشت بدم بهش تب داره. رفتم سمت اتاقم درو باز کردم یه بالش گذاشته بود پشت در اتاق که کسی نتونه بیاد تو😂 روی تخت دمر خوابیده بود سرشم کرده بود تو بالش حتی خوابیدنشم پر از خشم بود😂 نشستم کنار تخت دستمو کشیدم رو موهاش گفتم صبا خانوم؟ دایی؟ بیدار شو دلم برات تنگ شده. سرشو از بالش بیرون اورد نشست رو تخت یهو اومد سمتم منو بغل کرد دستشو دور گردنم حلقه کرد و سرشو گذاشت رو شونم دوتا پاشو هم دور کمرم حلقه کرد منو سفت گرفت حرکتش برام جالب بود انتظار گریه داشتم. همینجور که بغلم بود گرمای بدنشو حس میکردم با خنده و لحن خونسردی گفتم چیشدی شما قربونت برم؟ مهرگان داروهاشو اورد صبا تا مهرگانو دید با صدای بلند گفت من امپول نمیزنم برو برو. خیلی برام عجیب بود اصلا گریه نمیکرد فقط محکم حرفشو میزد!خوابوندمش روی تخت با یه دستم دستشو گرفتم با یه دست دیگه هم موهاشو کنار میزدم گفتم صبا؟ نگام کرد با لحن ناراحت گفتم دایی شما هروقت که مریض میشی من کلی ناراحت میشم. غصه میخورم ، گریه میکنم بس که دوست دارم. مریضیه تو برای من سخته دایی! من خیلی ناراحت میشم وقتی میبینم تو حالت خوب نیست داری اذیت میشی و درد میکشی. میشه بخاطر دایی یکم تحمل کنی؟ میشه بخاطر دایی مهدی دوتا امپول کوچولو بزنی زود خوب بشی؟ که من دیگه نگران نباشم و غصه نخورم؟ مات منو نگاه میکرد آروم فقط گوش میداد. یکم بعد کم کم چشمش اشکی شد و از یکی از چشماش اشک سرازیر شد با دستم تمیزش کردم گفتم میشه دایی؟ با بغض نهفته ای گفت ناراحت نباش میزارم امپول بزنی. لبخند مطمئنی زدم گفتم خیلی ممنونم🌺 داروهاشو از مهرگان گرفتم خودشم خوابید کنار صبا دمرش کرد قربون صدقش میرفت آشتی کنه باهاش حرف بزنه! داروهارو کشیدم تو سرنگ لباسشو شل کردم پنبه کشیدم گفتم یه نفس عمیق بلند بکش صبا من بشنوم صداشو اومد نفس عمیق بکشه سوزنو فرو بردم و تزریق کردم فقط یه آخ آروم لحظه ورود سوزن گفت. الاهی بگردم هیچی نمیگفت احساسش کاملا درگیر حرفام شده بود. پنبه رو فشار دادم ماساژ دادم. با مهرگان و مامانم که وسط تزریق وارد اتاق شد تشویقش کردیم. گفتم صبا بعدیرو هروقت که شما گفتی میزنم. گفت دایی همین الان بزنش! مهرگان با خنده گفت مهدی با بچه چیکار کردی قربونت برم ۱۸۰ درجه تغییر؟😂 خندم گرفت بدجور گفتم صبا اگه پات درد میکنه هروقت گفتی صبر میکنیما اشکالی نداره دایی استراحت کن. دیدم نظرش اینه که الان بزنم سمت دیگرو دادم پایین گفتم صبا فقط یه نفس از ته دل بکش تمومه. محل تزریق رو تمیز کردم سوزنو فرو کردم نفس عمیق بلندی کشید بعد من هم بلند تا سه شمردم و سوزنو بیرون کشیدم. از اتاق اومدم بیرون سرنگارو انداختم سطل مامانم و مهرگان هم اومدن بیرون شام بکشن. رفتم تو اتاق رو تخت نشسته بود اخماش هم یکم تو هم بود. با لبخند گفتم وای وای نگا اخماش! صبا اخم کردنم بلده؟بله؟ نگام کرد بعد اخم ابروهاشو صاف کرد دستاشو باز کرد بغلم کرد.گفتم دایی من میدونم که چقدر دردت اومد و بخاطر من چیزی نگفتی! من همش رو متوجه شدم و از شما ممنونم که نزاشتی بیشتر از این نگرانت بشم شما خیلی گلی🌺 .گریه اش شروع شد. در اخر یهو گفت اصلا زنگ بزن اقاجون(پدرم) میخوام باهاش حرف بزنم. همینجور که تو بغلم بود شماره بابامو گرفتم دادم دستش گذاشت رو اسپیکر بابام تا برداشت شروع کرد از من و مامانش گلایه کردن😂 بابام وقتی بی تابیه زیاد صبا رو دید نگران شد گفت گوشی رو بده دایی مهدیت تا دعواش کنم بهش بگم مامانتو هم دعوا کنه چه حقی داشته تو رو دعوا کنه مامانت خودمم اومدم خونه دارم براش بابا گریه نکن😟 گفتم میشنوم بابا صداتونو. بابام گفت بچه چرا انقدر گریه میکنه پسرم چیکارش کردید با مهرگان گفتم چیزی نیست بابا سرماخورده دوتا امپول زده ناراحته برای همین بهونه میگیره. بابام گفت سوال من این بود که چرا دعوا کردید با بچه؟ گفتم من؟ اصلا و ابدا این کاره مهرگانه من از وقتی اومدم قربون صدقش میرم. بابا جلو صبا من و مادرش رو جهت آروم کردن صبا دعوا کرد:/ وقتی قطع کرد با خنده گفتم دایی جون حالا آروم شدی اقا جونتو درجریان گذاشتی؟دیدی مارو هم دعوا کرد😂😒بعدم یکم سر به سرش گذاشتم و اذیتش کردم بخنده آخرش هم به لطف خدای متعالخوابش برد منم رفتم شام خوردم و از خستگی زیاد بلافاصله خوابیدم.
خداحافظ و نگهدار شما.