سلام حالتون چطوره
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟
من بد نیستم از وضعیتم فعلا خوشم میاد نه متاهل حساب میشم نه مجرد
باحاله هر کیم میگه چرا عروسی نمیگیرین میگم راحتم بخدا
راستیییی یادم رفت معرفی کنم
هستی ام همون که نامزدش رامتینه
فکر کنم شناختین دیگه
این روزا هم امتحان دارم هم حال درس خوندن ندارم در نتیجه میام وب همه خاطره ها رو خوندم خاطره جدید هم که آپ نمیشه در نتیجه خودم دست به تایپ شدم
خب من بدنم ضعیف شده و مامانم اینا و رامتین مجبورم کردن هفته ای یدونه نوروبیون بزنم واقعا دردش بده ولی انگار هم انرژیم بیشتر شده هم کمتر قراره مریض بشم
خاطرم مال سال میش همین زماناس
باید برای یه سری کارای اقامت میرفتیم ترکیه
و هر کدوممون یه تاریخی باید از ایران خروج میزدیم
اول مامانمو و خواهرم و بابام و علی
یه دو سه روز بعدش مادر شوهر و پدرشوهر و خواهر شوهرم
دو هفته بعدش رامتین(شوهرم) و مازیار ( برادرشوهرم)
و یک هفته بعد از اونا من
خب خیلی بد بود ولی حالا دیگه درست شده
داستان اصلی از زمانی که رامتین و مازیار رفتن شروع شد من واقعا تنها شدم دو روز یعد از رفتنشون آخرین امتحانیرو که داشتم دادم و اومدم خونه میخواستم برم استخر ترسیدم چون خودم تنها بودم رفتم وان رو پر کروم و یه یک ساعت نشستم تو وان و آهنگ گوش میدادم که خبرم مدیتیشن کنم
بعد اومدم خیلی خوابم میومد موامو با حوله نمشونو گرفتم و خوابیدم سشوار نزدم چون موارو به شدت آسیب میزنه
حدود ساعت ۱ خوابیدم ساعت ۵ بیدار شدم و هیچ علامتی از مریضی نداشتم فقط یکم گلوم درد میکرد که یه لیکوفار خوردم بهتر شد
خیلی گشنم بود لباس پوشیدم رفتم بیرون کافه و کیک و دمنوش خوردم ( من اجازه خوردن قهوه رو نداشتم و هنوزم ندارم چون تو خاطره های قبلی هم گفتم قلبم یه کم آریتمی داره ) و قهوه هم تپش و قلب و بالا میبره و وقتی میخورم استرس میگیرم و حالم بد میشه
یه سیب زمینی هم سفارش دادم و خوردم و رفتم سمت کارخونه( کارخونه از صبح تا ۸ شب بازه ولی بخش تولید ۴ تعطیل میشه و بقیه بخش ها تا ۸ بازن )
اونجا یه دو ساعت کار داشتم بعد رفتم داروخونه تا برنامه ی شیفتا رو بچینم و دارو ساختنی و ... درست کنم و یه سری نسخه تاییدی بود تاییدشون کنم
غذا هم از رستوران بقل داروخانه سفارش دادم تا با خودم ببرم خونه زنگ زدم دختر خالمم بیاد پیشم تنها نباشم

غذا رو گرفتم رفتم دنبال دختر خالم و رفتیم خونه یه فیلم نگاه کردیم و شاممونو حوردیم بعد رفتیممن یکم لباسامو جمع کنم چهار روز بعدش مرواز داشتم و حداقل دو یا سه هفته باید میموندیم یکم لباس جمع کردیم بعد رفتیم تو حیاط پاسور بازی کردیم یه دست که بازی کردیم سردمون شد اومدیم تو بیلیارد بازی کردیم تا ۳ صبح بعد
رفتیم خوابیدیم صبح ۱۰ ییدار شدیم من یکم خیلی کم آبریزش داشتم دو تا ادالتکل خوردمو عسل بردم خونشون و خودمم رفتم کارخونه سیستم گرمایشی کارخونه خراب شده بود و تا وقتی درست شد یع دو سه ساعت سرد بود و من بد تر شدم
انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن تا من سرما بخورم و موفق شدن تا حدودای ساعت ۵ کارخونه بودم بعد رفتم داروخونه تا ۱۱ خیلی شلوغ بود بعدش دیدم واقعا حالم بده رفتم خونه زنگ زدم دوستمم اومد اونشبم تا ۳ و ۴ تو تراس و حیاط بودیم و من رو به موت رفتم فردا صبح داشتم با بابام تصویری حرف میزدم که بهم گفت برم پیش پسرخالم معاینم کنه و اینا
منم دختر خوبی شدم و حرفشو گوش کردم شب به برگشتنه رفتم پیشش پسر خالم متخصص اونکولوژیه اون روز شیفت بود من رفتم و خودم رو معرفی کردم و رفتم تو اون موقعی که بش گفتم واسه چی رفتم پیشش گفت احیانا نمیخواستی پیش یه عمومی بری هم منو هم خودتو زیر سوال نبری گفتم داداشیییی من اومدم حالتو بپرسم گفت من گوش مخملیم؟
منم یه کم واسش ناز کردم و اینا عین داداش بزرگمه خیلی دوسش دارم بعد معاینم کرد گفت حالت خوب نیست چون میخوای بری مسافرت آمپولاتو کامل بزن تا خوب شی ب۵دم میخواست بره آمپولامو بگیره برام تزریق کنه گفتم نمیخواد الان خیای خستم میرم از داروخونه داروامو میارم میدم دوستم برام میزنه شب میاد خونمون گفت باشه اگر یه وقت حالت بد شد هر ساعتی بود بهم زنگ بزن حتما منم تشکر کردم و قول دادم آمپولامو ۰بزنم و اومدم
رفتم داروخونه دارو ها رو برداشتم رفتم یه کلینیک نزدیک خونمون تا آمپولامو بزنن به دوستم ندادم چون دستش سنگینه اونجا فقط تزریقات آقا داشت منم قبول کردم آمپولا رو دادم بهشون و خودم رفتم رو تخت دراز کشیدم اونشب یه پنیسیلین ۱۲۰۰ یه نوروبیون یه پنی ۸۰۰ و ویتامین c و تب بر داشتم پسرخالم دستش به کم نمیرفت خلاصه خیلی مورد عنایت قرارش دادم اول پنی رو زد که خیلیییییی درد داشت ولی تحمل کردم و با چند تا آی آی قضیه رو جمع کروم بعد نوروبیون زد که اشکم در بعد ویتامین سی رو زد که خیلی آی آی کردم چون رو پایی که پنی رو زده بود زد و خیلی درد داشت آخرم تب بر که درد نداشت تقریبا
گفت یه دو دیقه دراز بکش یه کم دراز کشیدم و بعد پاشدم تشکر کردم و رفتم خونه زنگ زدم دوستم اومد غذا خوردیم و خوابیدیم صبح زود اون پاشد رفت منم دوباره رفتم کارخونه تا ساعت ۴ بعد رفتم خونه پسرخالم زنگ زد حالمو پرسید و ... بعدش زنگ زدم رامتین گفتم داری چیکار میکنی گفت دارم آمپول آماده میکنم گفتم وایه کی گفت خودم یه کم علائم سرماخوردگی دارم میخوام نوروبیون بزنم بدتر نشم گفتم خودت واسه خودت گفت اره همه خوابن
گفتم دیوونه ای و تینا خلاصه اون واسه خودش آمپول زد و گفت که درد اینا از ایرانیا بیشتره ناقص شدم و .. . یکم جرف زدیم بعد قطع کردم و با مامان بابا هم یکم جرف زدم گفتم آمپول زدم بهترم
رفتم خوابیدم و حموم رفتم و رفتم داروخونه به برگشتنه دیگه حس اینکه بخوام آمپول بزنم نبود رفتم خونه از شدت خستگی حتی شامم نخوردم فقط گرفتم خوابیدم خودم تنها بودم ولی خیالم راحت بود چون ما یه سگ نگهبان دارین شب بازش میکنیم و من خودمم چون خعلییی شجاعم انواع صلاح های گرم و سرد دارم و .. خودم قانع کردم که اگر دزد بیاد هیچ کاری نمیتونه بکنه خوابیدم دم صبح دیدم سگه خیلی پارس میکنه بیدار شدم تفنگ شکاری بابام و برداشتم رفتم تو حیاط ولی خبری نبود ترسیده بودم اومدم خونه در رو قفل کردم و هیچ کسی ازهیچ جای خونه نمیت نست بیاد چون تمام پنجره ها قفل بودن خیالم راحت شد اما خوابم نمیبرد دوربینا رو چک کردم هیچ خبری نبود ولی دلشوره افتاده بود تو دلم رفتم برقای کل خونه رو روشن کردم و نشستم وسط پذیرایی تفنگن تو بقلم بود زنگ زدم به بابام گفت میخوای به نگهبان مجتمع بگم بیاد گفتم نه گفت خب چیکار کنم گفتم زنگ میزنم سعید پسر عموم بیاد اون شب شیفت بود بیمارستان سعید مجرده و خونه مجردی دارم منم رابطم باهاش خوبه ساعت ۵ صبح بود زنگ زدم بهش بیدار بود گفتم ماجرا رو گفت که اوکی الان میام منم پاشدم یه کم خونه رو جمع و جور کزدم در تمام این مدت داشتم با بابامم حرف میزدم حتی به سعیدم با تلفن خ نه زنگ زدم بعد نیم ساعت سعید اومد با لباس راحتی و مو های ژولیده و ... گفت نگرانت شدم فقط سوار ناشین شدم و اومدم بعد با سعید رفتیم خونه رو گشتیم خبری نبود تا اینکه در انباری رو باز کردیم یهو یه گربه پرید تو شکمم من فو بیا گربه دارم جیغ زدم و ... گربه خودش فرار کرد منم زانوهام شل شد داشتم میافتادم که سعید گرفتم و بغلم و به سمت خونه رفت خجالت میکشیدم تو اون حالت هر چی بش گفتم بزارم زمین نذاشت گفت آدم که از داداشش خجالت نمیکشه و ...
منو برد خونه گذاشت رو مبل رفت برام آب قند درست کرد بهم داد
بعد پرسید وسایل معاینه و ... کجاست بهش گفتم رفت اورد بعد گفت چقدر داغی گفتم سرما خوردم و آمپول زدم و.... خلاصه معاینم کرد گفت یکم تپش قلب داری قرصات و دارو هات کجان گفتم بهش اورد قرص قلب خودم و یدونه ایندرال بهم داد بعد گفت برد آمپولاتو بزنم منم یکم ام ام کردم بعد سعید گفت چند بار گم آدم از داداشش خجالت نمیکشه منم به ناچار برگشتم پنی رو اماده کرد و اومد بالا سرم شلوارمو نکشیده بودم پایینبا خنده گفت شلوارتو من بکشم پایین؟ گفتم ببخشید یادم رفت بعد شلوارم یکم کشیدم پایین سعید بیشتر کشی و گقت تزریقت عمیقه بعد پنبه کشید گفت نفس عمیق بکش هر وقت نیدل وار پات شد نفست بده بیرون نیدل رو وارد کرد منم همون کاری که گفت انجام دادم ولی باز خیلی درد داشت یکم تحمل کروم بعد ش وع به آی آی کردم سعیدم هی میگفت الان تموم میشه و .... تا بالاخده تموم شد بعد رفت تب برو آماده کرد و اومد میخواستم پاشم دستش رو رو کمرمم گذاشت و گفت همینه فقط درد نداره یکم تحمل کن عزیزم حالت بده بعد پنبه کشید و وارد کرد با یه اخ تموم شد بعد رفت دستشو شست و اومد بلندم کرد سرمو بوسید گفت ببخشید دردت اومد بخدا حالت بد بود منم گفتم اشکال نداره ممن ن
بعد پوکه آمپول و پوسته سرنگا رو جمع کروم انداختپ تو سطل و شروع به صبحونه اماده کردن کردم وقتی صبحونه اماده شد خواستم سعیدو صدا بزنم رو مبل خوابش برده بود رفتم زیر سرش بالشت گذاشتم روشم پتو کشیدم خودمم رفتم تو اتاقم خوابیدم چون شب اصلا نخوابیده بودم یه کم خوابیدم بعد که بیدار شدم دیدم سعید پاشده صبحونه خورده و رفته و پیام داده که سلام امید وارم بهتر شده باشی من رفتم بیمارستان کارم تموم شد دوباره میام پیشت زنگ زدم بهش و ازش تشکر ک دم و گفتم ناهار خوشت قاچ درست میکنم بیا عاشق خورشت قارچه قبول کرد منم رفتم سراغ ناهار درست کروم سعید اومد و خوردیم بعدش سریع رفت گفت بیمارستان کار دارم
منم وسایلمو جمع جور کروم رفتم داروخونه بعد برگشتم خونه و شام خوردم فرداش پرواز داشتم همه ی کارامو کردم بعد خوابیدم صبح صبح زود بیدار شدم پاسپورت و .. و چمدونمو برداشتم گذاشتم تو ماشین در ها رو قفل کردم دزدگیر و زدم و سگو باز کردم رفتم گل فروشی گل خریدم و یه دسته واسه سعید دو سه تا دسته ام خریدم ببرم بزارم سر خاک پدر بزرگ و عموم اول رفتم سر خاک یه کم دلم گرفته بود باهاشون حرف زدم گریه کردم تا آروم شدم بعد رفتم پیش سعید دسته گل و دادم بهش و تشکر کردم و خدا حافظی کردم بعدم به خالم اینا و پسرخالم زنگ زدم خداحافظی کردم و رفتم داروخونه بعد رفتم کارخونه ساعت ۱۰ شب پرواز داشتم ساعت ۸ فرار بود برم فرودگاه ماشینو گذاشتم کارخونه و راننده بردم فرودگاه پروازم دو ساعت تاخیر داااششت تو فرودگاه پوسیدم به مامان ابنا گفتم پروازم تا۷یر داره گفت هر وقت سوار هواپیما شدی زنگ بزن منم زنگ زدمو اونجا که رسیدم علی داداشم و باران خواهرم و رامتین و مازیار و سحر خواهرشوهرم اومدن دنبالم رفتیم خونه پیشملمان اینا ساعت ۳ و ۴ صبح بو شایدن دیر تر بعد ما بچه ها رفتیم هتل چون یکی از خونه ها تعمیر کاری داشت تو مسافرتم هممون آمپول زدین اگه خواستیت خاطرشو نیگم
لطفا نظر بدین بهم بگین از خاطره هام خوشتون میاد یا نه
و یه نکته
من و امثال من خیلی تو جامعه قضاوت میشیم همه میگم اره باباش دکتده کارخونه داره و .. داره عشق دنیا رو میکنه آره درسته شاید اگر پدر من کارخو نه نداشت داروساز نبود من الان تو این وضعیت نبودم اما منم حیلی سختی کشیدم تو دوازده سال مدرسم هیچ موقع نشد بیام خونه و مامان یل بابام خونه باشن همیسه خیلی ازم توقع داشتن اکثر اوقات مادر پدرم سر کار بودن و ....همش داشتم درس میخوندم قطعا هر کس به اندازه من بدوعه و تلاش کنه موفق میشه همین الانم خیلی مسئولیت رو دوشمه اگر به خاطره هام دفقت کنید میبینید که اکثرا خانوادم سفرن و مسئولیاتا رو دوش من
و اینکه قبول شدن تو رشته داروسازی هیچ ربطی به خانوا م نداشت من با تلاش خودم قبول شدم خیلی میگم سوالا رو میخرن و ..‌ اما هبچکدوم از اینا نمیشه چون بعدا لو میره و ... پس لطفا کسی رو قضاوت نکنیم