سلام.من تازه وارد این وبلاگ شدم ۲ سال خاننده خاموش بودم .من ۱۴ سالمه اسمم ریحانه اس(برای اینکه قاطی نشم یه خانوم کنار اسمم میزارم) .تهران زندگی میکنم ..یه داداش ۴ سال از خودم بزگتر به اسم امیر دارم.امیر پزشکی میخونه
خب قبل خاطره باید بگم وقتی که من به دنیا میام حضور امیر کمرنگ میشه.و از همون موقع امیر ازم کینه داره.من از امپول ترس دارم. هیچ وقت فکر نمیکردم امپول بتونه زندگیمو تغیر بده..یک هفته پیش داشتم زبان میخوندمامیر اومد.
-سلام داداش سرد نگاه کرد(همیشه همینه جوری که فامیل متوجه شدن)
+سلام
عادت کرده بودم به این کاراش.اولان گریه میکردم.التماسش میکردم.مامان و بابام رفتن پیش بابابزرگم چون یکم مریض شده بود.۳روز قرار بود بموننحموم رفتم اواز خون اومدم بیرون.حوصلم نشد موهامو شونه کنم.خوابیدم بیدار شدم شونه کردم و اتو کردم.همیشه موهامو بعد حموم صاف میکنمموهامم بلندددددیکم گلوم درد میکردرفتم اب یخ خوردم از یخچالتابستون بود هوا هم گردم.یکم خوابیدم ساعت ۴ بود ناهار از بیرون سفارش داد امیرسرم سنگین بود .ابریزش داشتم وحشتناک سرفه هم نگم بهترههههه
از دکتر ترس دارم.شب حدودای ۱ یا ۲ بود اشتباه نکنم.از خواب بیدار شدم سرفه میکردم بد جور.
امیر اومد تو-چته نصفه شبی از خواب بیخوابم کردی برو پایین یه اب بخور دیگه فلج که نشدی اه
بهش نگاه کردم.لحظه ای سرشو بالا اورد با دیدن من رنگش کاملا پرید اومد جلو صورتمو بین دستاش گرفت .-وای خدا تو چقدر داغی..لباسامو از کمد اورد شلوارم خوب بود به لباسا میخورد( در هر شرایط به فکر تیپمم)تنم کرد.با ماشین سریع رسوندم کلینیک ساج.حالم خوب نبود.حالم بهم خورد یه انی به سمت دستشویی دویدم عق زدم معدم خالی بود.امیر بردتم بیرون.رفتیم تو نوبت ما شد.دکتر یه سرم و ۳ تا امپول داد.یدونش تو سرم بود. بقیش پنی سلین ۸۰۰ بود و پنادر..امیر فیش گرفت..رفتم تو یه خانوم ۳۰ ساله بهش میخورد بود.امیر اومد تو.خانومه تا اماده کنه امیر کمرمو ماساژ داد.سرمو زد به زود رگم پیدا شد.امپولم خالی کرد توش.ولی سرم سوزنش درد داشت خیلی.۲۰ مین گذشت.
خانومه برم گردوند.امادم کرد.خجالت کشیدم از امیر.پد رو که کشید نا گهان سفت شدم.یکم خودمو شل کردم. سوزنو وارد کرد پنی بود.دردش پیچید تو بدنم.

امیر در گوشم زمزمه کرد
-ریحانه عزیزدلم اروم باش الان تموم میشه.
برگشتم نگاه کردم با چشمای اشکیم چند سیسی مونده بود هنوز.😓
بالاخره کشید بیرون.۵ مین دیگه با پنادر برگشت.وارد کرد.از درد داشتم جون میدادم.پامو بالا اوردم محکم کوبیدم به تخت ناله میکردم.جونی برای جیغ زدن نداشتم😕
تموم شد امیر یه کوچولو چشش تر بود.برام مهم نبود.منم براش مهم نبودم‌
تو ماشین تو سندلی عقب دراز کشیدم . رسیدیم خونه مانتومو در اوردم.
تا سه نشده خوابم برد.
صبح ببدار شدم.صبحونه خوردم،
امیر خان اومد خونه.
یه نایلون دارو بود.
دارو خوردم و ۳ روز بعد خوب شدم😍
رفتار امیر باهام خوب شده.
مامان بابام فهمیدن از امیر تشکر کردن.اخ من چقدر سوختمم😲
بازمم بزارممممم؟
بای