سلام 😁

خوبین☺

ببخشید زود به زود میام 😇

خاطره هازیادن 😄میخوام یه خاطره

بذارم از مهدی(داداشم)😍

مهدی با دوستاش رفته بود شمال 😊

اصلاکولوچه نمیگیره😔فقط لواشک و

زیتون😍امامن زیتون دوس ندارم☺

عشق لواشک😀اومد لواشک و آلو و زرد

آلویی نا😋 داشتم ذوق مرگ میشدم😂

خلاصه افتادیم به جون این لواشکا😋منو مهدی

بیشتر خوردیم🤗توجه کنید بعضی پسرا

چیزای ترش دوست ندارن😣اما مهدی

عاشق چیزای ترشو لواشکه😍 یه ساعت

بعددیدم مهدی به خودش میپیچه😣

قرمز شده بود😖مامانو حسنا موندن

خونه🏠البته من نذاشتم بیام☺رفتیم

نزدیک ترین درمانگاه 🏥خلوت بود موقع

معاینه دکتر🤓 خیلی خودش رو کنترل

میکرد😔دلم واسش میسوخت😜

روبروی درمانگاه داروخونه💊بود

میخوای خودش بره😮نذاشتم رفتم

گرفتم🤗رفتیم تزریقات سرمش رو

راحت😌وصل کرد😥یه امپول زد توش

تا تموم شدن سرم خوابید😊سرم رو

درآوردنی بیدار شد☺پرستار گف

برگردید امپول هاتون رو بزنم 😣برگش

بدون چونه😏الان من بودم صدتا دلیل

میاوردم که نزنم😁اولی رو زد یکم طول

کشید اما حتی دستاش ✊هم مشت نشد

😮دومی رم زد وسطاش گف اوووف😥

تموم نشد😣 پرستار گف آخرشه😊

وکشید بیرون 😥اینم بگم چون کسی

نبود ☺گذاشتن من پیش مهدی بمونم

😊خب امیدوارم خوشتون اومده باشه☺

پ.ن مهدی تازگیا مریض شده بود اما چون قزوین بودم نمیدونم اما میگه۳تا امپول خوردم😔

پ.ن مهدی میگه ۳نفری رفتیم دکتر موقع امپول زدن به دوستم چنان اخ گفت دل سنگم آب میشد😂

پ.ن دریا جون وهستی خانوم حسنا خیلی خاطراتتون رو دوست داره دوباره خاطره بذارید 😊

ببخشید کم شد😕

تاخاطره دیگه خدافظ🌟😀

----------------------------------------------------------------

سلام☺

خوبین😊

ببخشید زود میام🤗

اومدم با یه خاطره از کوچولوییم🤗و اولین آمپولی که یادم میاد🤔

فکر کنم ۵سالم بود 😍یعنی من وقتی مریض میشدم😔همون موقع مامان منو

میبرد دکتر😔الآن زورش نمیرسه😃خلاصه با داییم برد درمونگاه☺مامان

شرح حال داد منم🤐دکتر نوشت داییم رف گرف🙂من۵تا دایی دارم چهارمی

جیگر منه😍این سومی بود☺بردن تزریقات😭دوتا اتاق بود من رو روتخت

دراز کردن😢گفتن درد ندارع😏اره جون عمم😆یهو یه دختر ۱۰ساله رو با زور

آوردن دراز کردن 😭تپلم بود😄پرستارم یدونه بود😔بیچاره تنا بود😂مامان

بابای دختره نتونستن نگهش دارن☹درخواست نیروی کمکی کردن😂دایی و

مامانم رفتن😐منم نشستم رو تخت اون اتاقه دیده میشد😣۵نفر نگه داشتن با

جیغ وگریه زدن😭من ترس افتاد تو جونم😨یعنی الان قشنگ تو ذهنمه😔

اومدن باسرمن 😢مامان آمادم کرد دستشم گذاشت روپام☺همیشه اینجوریه

🙂مدیونید فکر کنید سابقم خرابه😂 اعصاب نداش😣پنبه کشید محکم زد💉

توجه کنید 😮

حرصش رو سر من خالی کرد😡از ترس جیکم در نیومد🤐رفتنی هم مامان

بغلم کرد😔

پ.ن میخوام یه خاطره بذارم از داییم(همون جیگرم عرفان )دیدنی بهش میگم زنو بچت چطورن(مجرده)میگه زنو بچم یا زنو بچهام😮😅

پ.ن خالم میگه نمیدونم چیه؟ عرفان میگف حناونفیسه(به حسنا میگه نفیسه خودمم بعضی وقتا میگم چون به مامانی نا می گفته بگذارید نفیسه اونا هم چون اسم مهدی روعزیز اسم منو مهدی وخالم گذاشتن گفتم اسم حسنا رو خودمون بذاریم)😍😋

پ.ن خاطره های ستاره جون.سوگند جون.عسل جون. بیتا جون.عسل جون.آقامحمد.آقاشهاب .دکتر سعید. آقا مهرزاد.بهارجون.آقا امین.فاطمه جون. آقامهرسام .لیلا جون.ومهساجون رو خوندم همه عالی بازم خاطره بگذارید😊🤗

امیدوارم خوشتون اومده باشه خدافظ😌