خاطره حنانه خانوم
سلام😀
خوبین😄
دیدین دوباره اذلکی اذلکی 😔خاطره ساز شدماینم بگم من😊فقط در دو حالت
جیغ میزنم😜۱یهو بترسم۲یهو دردم بگیره خاطره برای دیروزه
از چند روز پیش قزوینیم😊 قراره تا روز مدرسه 🏢هااینجا باشیم😊
دیروز داشتیم با عزیز لواشک😋درست میکردیم😙یهو سرم رو برگردوندم😣
که ای کاش برنمیگردوندم😔دیدم یه گربه داره🐈سرش رو میاره توی قابلمه
🍜رو ببینه 😏فضول خیلی نازه اما میترسم دیگه😊وااای خیلی بلند جیغ زدم پریدم😉عزیزم دستش رو گذاش رو قلبش❤ناراحتی قلبی داره😣همه ترسیدن😃یکم بهتر شدم 😥رفتم نشستم رو پله ها🙁داییم اومد پشتم😍اولش ترسیدم😲 گف حنا موهات رو ببافم😘همون جیگر من😍بعد۳۰ثانیه گف پاشو 😀موهام رو گره زده بود به نرده😒برگشتم بازکنم🙂احساس کردم دارم میافتم 😣دستم لای نرده بود😏کشیدنی کتفم😔فک کردم قطع شد نفسم رف😖داییم فک کرد شوخیه😐آخه دایی جون مگه من مرض دارم😉بعد که دید شوخی نیس😅زود سوار ماشین 🚘کرد تا مامی بیاد گازید😒تو راه که مورد عنایت 😂قرارش دادم 😆بخاطر گربه همینجوری 😐فشارم پایین بود😟بریم سر انداختن😑دستم💪یعنی تکون میخورد جیغم درمی اومد😂دیگه جون نداشتم😌نشوندم رو تخت🛏فقط از چشام مروارید⚬می اومد😂یه دستم تو دست دکتر بود😐یکی رو کتف دایی🙁هی میگف جونم الانخوب میشه جان 😐انگار خرم😒بلا سرم اورده الان میگه جانم😏حالا تلافیش رو میگم😄چند بار دستم رو تکون داد😭صورتم جمع میشد و 😭😭یهونمیدونم چیکار کرد😣با تمام توان جیغ زدم و😱خداحافظ😂یه لحظه چشام باز شد از درد😔سرم میزدن😣داییم گف جان و دوباره خوابیدم😴با صدای دایی بیدار شدم😏دیدم با گوشی📱حرف میزنه دستم درد میکرد😣گفتم آی 😢دایی قطع کرد اومد طرفم😌گفتم یه بلایی سرت بیارم😆گف اره میتونی😏چی فکردی دایی میبینی😏خلاصه رفتیم دارو هارم گرفتیم💊مسکن بود😥
رفتیم خونه🏠 دور سرم میچرخیدن😍تو حیاط بودن گربه🐱 اومد یکی دیگع بود😐مهدی (داداشم)گف پیش پیش یهو ترسوند جیغ زدم🤗نمیدونم ترسیدنی جیغم غیر ارادی😑گفتم بیشور😁خوبه نشنید وگرنه میکشت😅لواشکارم😋هی تاخشک شن ناخونک میزنم😂اما دستم تکون دادنی😣 یکم درد میکنه😔
پ.ن توی چایی دایی نمک ریختیم😂دوساعت با حسنا(اجیم)خندیدیم😅😌
پ.ن رفتنی آشپز خونه اروم اروم میرم ببینم گربه نیس😺آخه دوتا در هس یه آشپزخونه یه حال گربه هم انقدر پرروعه هروروز میاد😏