خاطره هستی جان
سلام به دوستان عزیز ،خب حقیقتش من اولین باره که میخوام خاطره بنویسیم و نویسندگی ام هم به شدت افتضاحه ! دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.
خب حقیقتش من مثل خیلی از شما ها از آمپول و مشتقاتش ترسم یه خورده ریخته (به لطف اون همه آمپول هایی که خوردم که بعدا واستون توضیح میدم) قبل از اینکه واستون از اتفاق های زندگیم بگم میخواستم بگم که من چند ماهه که به صورت کاملاً اتفاقی با این کانال و وبسایت این کانال آشنا شدم و خب خاطره هاتون اینقدرجذاب بودن که همه رو توی ۳-۴ روز خوندم.یعنی ها حتی یکی رو هم رد نکردم، خب یه بیو کوچولو از خودم بدم ،بنده هستی هستم در آستانه ۱۹ سالگی (البته فعلا فعلا ها ۱۹ ساله نمیشم 😅) فکر کنم بهتره که برم سراغ خاطره. این خاطره من برمیگرده به پارسال تابستون که من یه حدود شش ماهی بود که همش احساس میکردم یه چیزی مثل توپ داخل ران پای سمت راستم وجود داره و حتی این جور بودش که خیلی احساسش میکردم و حتی میشد تکونش هم داد و اما هر چی هم والدین گرامی میگفتم میگفتن که چیزی نیست و حتما خوردی به در و دیوار و داری به خودت تلقین میکنی که چیزیه(دیدن تو رو خدا وضع منو 😄)خب این گذشت و من احساس میکردم این توده توپ مانند داره خیلی بزرگتر میشه و توی حالت عادی هیچ دردی هم نداشت فقط این بزرگتر شدنش داشت اذیتم میکرد. دیگه این گذشت تا تیر ماه ۹۹ که من دیگه واقعا عاجز شدم و خودم رو به در و دیوار کوباندم که باید منو ببرید دکتر ،خلاصه دیگه والدینم چند تا متخصص داخل شهر پیدا کردن و رفتیم. دکتر اول یه دکتر فوق العاده حرفه ای و ماهر بودش که مامانم چند باری پیش ایشون عمل کرده بودن ،بعد از معاینه ی تقربیا طولانی گفتش که آره یه توده ای داخل پاش وجود داره اما باید MRI بگیرید که تشخیص داده بشه چی هست ،خب ما هم بیشتر مراکزی که دستگاه ام آر آی داشتن رو گشتیم اما دریغ از یه نوبت، و همه شون میگفتن که تا شش هفت ماه آینده نوبت هاشون پر شده خلاصه با کلی پارتی بازیو این طرف اون طرف پدرم تونست واسه همون شب به عنوان آخرین بیمار ساعت یک شب واسم نوبت بگیره ، خلاصه من ام آر آی رو گرفتم تا غروب روز بعد که قرار بود دوباره برم پیش همون دکتر که بعد از بررسی مجدد گفتن که آره جدی جدی یه توده داخل پام وجود داره اما ام آر آی نمیتونه نوعش رو نشون بده پس بهتره هر چه سریعتر يه عمل انجام بشه و نمونه عمل فرستاده بشه پاتولوژی که بعد با توجه به جواب پاتولوژی اگه مشکلی بود درمان بشه .و خب همین حرف دکتر باعث شد که بسی عزاداری پدر و مادر من شروع بشه ،اسم عمل که روی من اومده بود پدر مادرم فکر میکردن من در شرف مردنم، و من درحال دلداری اونا بودم که تو رو خدااااا این فقط یه عمله و خب این نظر این یه دکتر بود میتونیم ببینیم که بقیه دکترا نظرشون چیه ! چنین شد که من در همون روز یه حدود چهار پنج تا متخصص رو رفتم که همه شون نظرهاشون یکسان بود.(البته لازم به ذکر هست که تمام نوبت های ما با پارتی بازی بود .پدر من توی شرکت دارویی کار میکنه و این طور بود که از طریق این دوست اون دوست و یه تماس فورا کارا رو راه مینداخت) و من توی همون يکی دو روز پیش چند تا دکتر رفتم اما اصلی ترین شون مونده بود. یه دکتر پیر و عصبانی ولی به شدت ماهر و حرفه ای(دکتر اسلام پیا ) بازم با کلی پارتی بازی تونستم توسط دکتر اسلام پیا معاینه بشم ،هیچ دیگه ایشون هم بعد از کلی معاینه و چک کردن MRI توصیه دادن که هر چه سریع تر عمل کنم و واسه یکشنبه هفته بعدش بهم نوبت عمل دادن. خلاصه سرتون رو درد نیارم منم توی اون یه هفته ای که گذشت هم هیجان داشتم و هم يه ترسی از اینکه قراره سرم بزنم و کلی آمپول به خوردم بره. شاید باور تون نشه اما من تا اون زمان یعنی تا ۱۸ سالگی حتی یک بارم سرم نزده بودم ،از همه بدتر اون آمپول بی حسی که قرار بود داخل کمرم تزریق بشه رو کجای دلم می ذاشتم . خلاصه اون یه هفته هم گذشت که رسید شنبه که من صبحش آزمایش خون دادم و تست کرونا هم دادم که خداروشکر جوابش منفی بود و میتونستم عمل بشم ، شب که شد از ساعت ده شب مامانم منو از هر گونه خوردن و آشامیدن ممنوع کرد ،حالا من اون موقع این قدر تشنه ام بود که میتونستم یه تانکر آب رو خالی کنم گرسنگی رو که دیگه هیچ . کل شب رو مثل جغد بیدار بودم و مشغول تماشای ویدئو های یوتیوب بودم (از استرس) حدود ساعت های سه چهار صبح بود که دیگه واقعا استرسم شدت گرفت و میخواستم بزنم زیر گریه و برم مامانم رو بیدار کنم بگم من عمل نمیکنم اما غرورم اجازه نمیداد و همش به خودم امیدواری میدادم که چیزی نیست بابا، من قرار دو روز دیگه دکتر بشم باید حال مریض های بدبخت رو درک کنم که بتونم در آینده دکتر خوبی بشم. خلاصه با همین امیدواری های مضاعف زمان گذشتو تا اینکه ساعت ۶ صبح شد و من قرار بود ساعت ۷ بیمارستان باشم دیگه بلند شدمو واسه رفتن به بیمارستان آماده شدم .بخاطر شرایط کرونا فقط يه همراه بیشتر رو راه نمیدادن(حالا من بیمارستان خصوصی بودم راجب بیمارستان های دیگه نمیدونم) دیگه با کمک مادرم لباس های بیمارستان رو پوشیدم و مثل جغد نشستم روی تخت. یه ربعی گذشت و یه خانم پرستار جوان وارد اتاق شدو گفت هستی کیه منم دست بالا کردم و اومد سمت من که آنژیوکت و سرم رو واسه من وصل کنه .یعنی ها من اون موقع داشت قلبم می آمد تو دهنم اما ساکت موندم و گذاشتم که اون پرستار بیچاره کار خودشو بکنه ،از اون جا که من روز قبل از دست راستم آزمایش خون داده بودم، مامانم به خانم پرستار گفت که رگ دست راستش راحت پیدا میشه ایشون هم دیدن مامانم راست میگه رگم رو پیدا کردن و آنژیوکت رو وارد کردن ،آخ که چه درد مسخره ای داشت واسه من واقعا اذیت کننده بود چون تا حالا نزده سرم نزده بودم و همش یه احساس اینکه یه شی خارجی توی دستت هست رو داشتم حدود یه پنج دقیقه ای گذشت که دوباره همون پرستار با یه پرستار دیگه اومدن داخل اتاق و مستقیم اومدن سمت من گفت که من الان پرونده ات رو چک کردم دیدم قراره روی ران پای راستت عمل انجام بشه باید سرم رو به دست سمت مخالف عمل وصل کنیم . و خب من اون لحظه واقعا گریه ام گرفته بودش. خلاصه یکی شون مشغول رگ پیدا کردن روی دست سمت چپم شد و اون یکی در تکاپوی در آوردن اون یکی آنژیوکت. حالا این وسط دست چپ من لج کرده بود و رگش پیدا نمیشد تا اینکه اون یکی پرستار گفت بذار من ببینم و قشنگ یه رگ پشت دستم پیدا کرد و این شد سرآغاز گریه کردن من ، من همش داشتم میگفتم که نمیذارم پشت دستم سرم رو وصل کنید (خب خدایش تو اینترنت دیده بودم که بقیه گفته بودن خیلی درد داره پشت دست، من همون نزدیکیای آرنج دستم رو نمیتونستم تحمل کنم چه برسه به پشت دستم ) پرستاره هم دید من نمیذارم واسم بزنه یکم دلداریم داد و گفت دوباره میگرده که رگی پیدا کنه ،خدارو شکر بعد از یکم گشتن یه رگ دیگه پیدا کرد و بعد از سوراخ کردنم سرم رو واسم وصل کرد ولی گریه های من همچنان ادامه داشت(خدایش درد داشت چه جور میگید سرم درد نداره ) بعد از وصل کردن سرم حدود ۶ -۷ دقیقه ای گذشت که بازم همون پرستار با یه روپوش سبز سمت من اومد و گفت که قراره اولین نفر عمل بشم و دکتر تصمیم گرفته امروز رو با من شروع کنه . واقعا اون لحظه ای که اسمت رو صدا میزنن خیلی وحشتناک و استرس آوره مامانم هم بنده خدا کلی نگران بود و تا در اتاق عمل پشت من اومد و کفش هام رو تحویل گرفت . توی اتاق عمل هم یه چند تا امضا و اثرانگشت از من گرفتن و منو روی یه صندلی نشوندن . یه چند دقیقه ای گذشت که یه آقای جون اومد سمتم و گفت بلند شو پشت سر من بیا واسه عمل .آقا من اولین بارم بود اتاق عمل رو می دیدم چقدر خفن بود و پیچ در پیچ .اون آقاهه هم منو به سمت یکی از اتاق ها برد ،چشم تون روز بد نبینه به محض اینکه وارد اتاق عمل شدم اصلا یه لحظه امون نمیدادن و فورا نشاندم روی تخت .و یه آقای پرستاری همراه دکتر بیهوشی اومدن سمتم و لباسم رو از پشت باز کردن و منو در حالی که روی تخت نشسته بودم خم کردن ،آقا همون جا که من چشمم به آمپول بیهوشی افتاد یعنی رسما میخواستم سکته رو بزنم ،خیلی وحشتناک بود و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم شروع کردم گریه کردن و کلی خواهش کردم که حداقل بیهوشم کنید اما قبول نکردن اما خدایش خیلی خوش برخورد بودن و سعی کردن حواسم رو پرت کنن ،یکی از پرستارا که کلا منو محکم گرفته بود که نکنه تکان بخورم و دکتر بیهوشی هم آمپول رو داخل نخاعم تزریق کرد ،واییییییییییی نگم براتون یعنی ها خشک میشید از دردش . دیگه با کمک یکی از پرستارا سریع روی تخت دراز کشیدم (آقا من به شدت یه دختر خجالتی هستم در این حد که حتی مغازه هم روم نمیشه برم و از شانس من تموم پرستارای اون اتاق همه آقا بودن و من دیگه واقعا مجبور شدم خجالت رو بذارم کنار ) یه حدود یه ده دقیقه ای گذشت که من پاهام سنگین شد و اون آقای پرستاری که همش کنار بودم رفت و دکتر رو صدا زد دیگه ایشون اومدن و مشغول عمل کردن شدن و منم که بیکار ،یه پارچه سبز رنگ هم جلوی چشمام کشیده بودن که چیزی نبینم و بازم همون آقای پرستار یه صندلی آوردن کنار من و شروع کردن سوالای متفرقه پرسیدن و خب منم شروع کردم واسه کنکور سوال پرسیدن و انتخاب رشته کردن ( راستی من امسال اولین سالی بود که کنکور دادم و توی پ.ن واستون نتایجش رو توضیح میدم ) دیگه من مشغول حرف زدن بودم که ایشون هم همزمان با اینکه با من حرف میزد حواسش به علائم حیاتیم هم بود و یه بارم که سرم من تموم شد واسم عوضش کردن و به همین روال عمل من تموم شد و من موندم با پرستاری که در حال بخیه زدن پای بدبخت من بود . بعد از بخیه منو بلند کردن و گذاشتن روی یه تخت دیگه و بردن اتاق ریکاوری و خب من بیهوش که نبودم اما گفتن باید یه نیم ساعتی اینجا باشی و یه
پیرزنی هم همزمان آوردن کنار من که نیمه هوشیار بود و آقا هر چند از گاهی دستش رو محکم میکوبید روی بنده و میگفت درد دارم ( فاصله تخت ها خیلی کم بود و از شانس من ایشون چسبیده بودن به من ) منم همش دستشون رو پس میزدم و تا اینکه یه پرستار آقایی سمت من اومد و یه دارویی ریخت توی سرمم که فکر کنم مسکن بود منم از خداخواسته گفتم که یکم فاصله این پیرزن رو با من کم کنه که ایشون گفت جا نیست و یکم تحمل کنم .
خلاصه من چند تا ضربه ی قشنگ از اون پیرزن نیمه هوشیار دریافت کردم که دیگه واقعا اگه یه بار دیگه دستش رو پرت میکرد سمت من رسما میکردمش جیغ داد بیداد ، تا اینکه دوباره همون پرستاری که واسم مسکن زد اومد سمتم و گفت که قراره ببرنم بیرون. تا نزدیک در اتاق عمل منو برد که اونجا وایساد و گفت باید فشارت رو بگیرم بعد بری بیرون ،همون دو تا خانم پرستاری هم که واسه من آنژیوکت وصل کردن داخل ورودی اتاق عمل بودن و اومدن کنار تخت من وایسادن . اون پرستار آقاهه هم فشار منو گرفت و بازم اکتفا نکرد یه چند دقیقه وایساد و دوباره فشار منو گرفت و گفت که فشارش خیلی پایینه نمی تونیم بفرستیمش بیرون و رفت یه پرستار دیگه رو آورد اونم دوباره فشارم رو گرفت و گفت آره خطر داره فعلا نگه اش دارید ،یعنی اون زمان خودمم نمی دونم چرا اما یه استرس بدی گرفته بودم و همش میلرزیدم جوری که پرستارا واقعا نگران شده بودن (اینم بگم که من بعدش فهمیدم که کم خونی شدید و به علاوه کمبود شدید ب ۱۲ دارم و ببخشید ها دقیقا همون روز عمل هم من عادت ماهانه به سر میبرم که همین باعث شد کلی وضع ام نابود بشه ) دیگه دیدن فایده نداره منو به زور به سمت کنار برگردوندن و دو تا آمپول واسم زدن ، و واقعا دردم گرفته بود و خب نمیتونستم گریه ام رو کنترل کنم و خب چونکه به خاطر پام نمیتونستم کامل به کنار خم بشم اون پرستار هم دسترسی نداشت که امپول رو خوب واسم تزریق کنه و من دیگه داشتم جان می سپردم . بعد از خوردن اون دو تا آمپول و دوباره نگه داشتن من توی اتاق ریکاوری بالاخره دادنم بیرون، وقتی رفتم بیرون دیدم مامانم بنده خدا داره همش گریه میکنه و چشاش قرمز قرمزه .دیگه با دیدن من یکم حالش بهتر شد .من که رسیدم به اتاق خودم بازم منو انداختن روی تخت توی اتاق و با کمک مامانم اون لباس صورتی بیمارستان رو با یه لباس بنفش رنگ بود عوض کردم .و من خب چون پاهام هنوز بی حس بودن دردی نداشتم و خوشحال و خندان بودم و حتی شروع کردن تماس تصویری گرفتن با دوستای چینیم و جواب تمام تماس های اطرافیان هم خودم میدادم 😅😎تا اینکه یکی از دایی های من زنگ زد و دید که خودم جواب دادم کلی شروع کرد به دعوا کردن بنده که نباید بعد عمل سرم رو زیاد تکون بدم یا زیاد حرف بزنم که بعدا باعث سرگیجه و سردرد شدید میشه ( دلیل این موضوع رو نمیدونم اما خب دایی من توی یه بیمارستان دیگه پرستاره و خب این اون چیزی بود که بهم گفت ) اما خب کار از کار گذشته بود من کلی حرف زده بودم تا اون موقع و سرم هم کلی تکون داده بودم😅
خلاصه دوربر ساعت ۳ خورده ای بود که من بی حسی پاهام داشت از بین می رفت و تا فهمیدم که چه بلایی سرم اومده و گریه داد و بیداد من شروع شد و ساعت ۵ که ترخیص شدم ادامه داشت از طرفی هم اون اخرا آنژیوکت بدون سرمی که توی دستم بود بیشتر منو کلافه کرده بود و دیگه کلا منو بی طاقت کرده بود .
خلاصه دیگه این ماجرای اولین عمل من بود که بسی سرآغازی بود واسه بقیه چیزا که ترجیحا توضیحات اضافه رو داخل پ.ن بهتون میگم . خلاصه میدونم که خاطره من خیلی افتضاح و طولانی بود اما خب چه کنم دیگه 😅😄
پ.ن ۱=خب قرار شد که واستون راجب نتایج کنکور بگم راستش من یکی از اون دانش آموزای خرخوان و زرنگ مدرسه بودم که کمترین معدلی که توی زندگیم گرفتم ۱۹.۸۶ بودش اما کنکور اون جوری که میخواستم پیش نرفت پیراپزشکی ها رو خوب میآوردم اما هدف من پزشکی بود که تصمیم گرفتم امسالم بمونم.کنکور زبان هم دادم که رتبه ام سه رقمی شد اما من اونو به عنوان مهک زدن خودم دادم
پ.ن.۲= یه جایی گفتم دوستای چینیم خب فکر نکنید که یا دارم اغرار میکنم یا خیلی شاخم هیچ کدوم .من از همون بچگی کلاس زبان انگلیسی می رفتم(کانون زبان ایران )نمی دونم ili رو میشناسید یا نه اما دقیقا ۸ سال زبان انگلیسی رو به طور جدی خوندم و الان تعریف از خود نباشه انگلیسیم خیلی خوبه و به طور کاملا اتفاقی یه دوست چینی پیدا کردم (دو سالی میشه ) واز طریق اون دوست های دیگه هم پیدا کردم. اما خب از خیلی از کشور های دیگه هم دوست دارم که دیگه طولانی میشه بخوام درمورد شون واستون بگم .
پ.ن.۳ = بعد از عمل، نمونه عملم واسه پاتولوژی فرستاده شد و خب اولش نتایجش خوب در نمی اومد تا اینکه گفتن باید فرستاده بشه واسه بیمارستان تهران که بعدا نتایجش اومد که خداروشکر هیچی نبود .و اینو بگم که من اولش مشکوک به سرطان بودم که مشخص شد که یه توده عصبیه فقط .
پ.ن.۴ = من بعد از اینکه فهمیدم کم خونی شدید دارم مجبور به درمان کم خونی و کمبود ب ۱۲ شدم که دقیق نزدیک ۳۰ تا بیشتر آمپول خوردم و خب اون باعث شد که یکمی ترسم بریزه البته نه خیلی که اگه بخواید راجب اونم واستون بعدا بگم
پ.ن.۵ = میخواستم یهقدردانی کلی هم از همه تون بکنم می دونید واقعا خواندن خاطره هاتون خیلی واسم جذاب بود و اینکه من با سرچ کردن اسم تون تمام خاطره هایی که گذاشته بودید رو خوندم ،یعنی یه پا تو سایت بودم یه پا تو کانال تلگرام 😅
و اینکه خیلی خوشحال کننده بود اینکه می دیدم که یه سری هاتون که یه سری مشکل توی زندگی تون داشتید و بعدش اون مشکل حل شده و الان وضع زندگی تون بهتره . واقعا منکه با دیدن اینکه الان حالتون بهتره پشت گوشی از خوشحالی پر پر میزدم .دو خاطره ی آخری که خواندم که خیلی خوشحال شدم خاطرهی ترانه جون همسر آقا محمد بودش که وضع زندگی شون گویا بهتر شده و یه نی نی کوچولو در راه دارن .
و خاطره ی آقای سام که خداروشکر وضع قلب شون خوب شده که خیلی خوشحال کننده بود .
انشالله که همه تون هر کجای دنیا که هستید همیشه تندرست و سالم باشید و خب من خیلی کوچیک تر از این حرفام که بخوام اینو بگم اما زندگی واقعا سخته و هرکسی مشکلات خودش رو داره فقط مهم اینه که تسلیم نشید و با تمام توان ادامه بدید . میگن که چرخش روزگار دائما یکسان نیست پس مطمئن باشید اگه الان توی دوره ی زمانی سختی هستید از هر لحاظ ،حتما در آینده ی نزدیک وضع بهتری خواهید داشت ،مطمئن باشید خدا حواسش به همه مون هست فقط کافی که کمک بخواین ❤️🌹