سلام حنانه  هستم ۱۵ سالمه وامسال نهم هستم دوتاخواهر کوچک تر از خودم که دوقلو هستن  و یک خواهر بزرگتر دارم که روانشناسی میخونه  هیچکس توخانوادمون دکتر نیست ولی مادرم تزریقات بلده 
این خاطره ی من برای شنبه ۳ مهرماه هست اماقبل از خاطره من ازتمام کسایی که خاطره میزارن ممنونم از رها خانوم .شیرین خانوم.سارای گل خانم   .پریا خانوم .سایه خانوم .هیلدا خانوم و...من تمام خاطره هاتون رو خوندم 
خوب واما خاطره ی من مربوط به واکسن کرونا هست 
روز شنبه ساعت ۶ بعدازظهر من به همراه دختردایی بزرگم که ۱۶ سالش هست و دختر خاله ام که اون هم ۱۶ سالش هست به همراه دختر عموی مادرم که ۱۵ سالشون وهم سنیم و زن عموی مادرم به باشگاه ایثار در حصارک بالا رفتیم 
من خیلی ترسیده بودم ولی هیچی نگفتم ماروی صندلی نشستیم تانوبتمون بشه من دستام از استرس و ترس یخ کرده بودم دختر داییم این رو فهمید و بادختر خالم سعی کردن استرسم رو کم کنن تواین زمان یکدفعه خانومی شروع کرد به دادزدن کمک ،کمک من خیلی ترسیده بودیم جوری که به وضوح فهمیدم رنگم پریده ( یه دختری اومده بوده برای زدن واکسن که ازترس غش میکنع ) بعداز زدن واکسن همه فقط من و دختر داییم مونده بودیم اول من رفتم دختر داییم سعی میکرد ازاسترسم کم کنه و اروم استینم رو زدبالا خانوم پرستار اروم پنبه کشیدوسوزن روفروکرد هنوز ۵ ثانیه نگذشته بود درش اورد وبه ماگفت یک ربع صبر کنیم بعد بریم بعداز من دختر داییم واکسنش روزد ومابعداز یک ربع به خونه برگشتیم ( رابطه ی من ودختر داییم و دخترخالم و دخترعموی مادرم خیلی باهم خوبه ) 
ببخشید اگر بد نوشتم دفعه ی اولم بود 
اگرازخاطرم خوشتون بیاد بازم میزارم چون تازه چهارشنبه ازمایش خون دادم 
و دراخر ازتمامی کادر درمان تشکر میکنمبابت زحماتشون 🌹🌹
من هنوز ۴۰ روز نشده که پدربزرگم رواز دست دادم و پدرم روزهایی که به بیمارستان میرفت برای پرستاری از پدربزرگم خیلی از کادربیمارستان تعریف میکردن که یه لحظه هم ازکار دست نمیکشیدن من واقعا از تون ممنونم امیدوارم همیشه سلامت باشین