گیتا
سلام عشقاااای من😍😍
امیدوارم که حالتون خوب خوب باشه
ما چند وقته که خاطره ساز نشدیم ولی انقدر کامنت هاتون پر مهر بود و گفته بودین زود زود و با جزئیات خاطره بزارم  منم دلم تنگ شد براتون گفتم بیام یه خاطره بانمک از چندماه پیش براتون بنویسم...
چند ماه پیش تو همون دورانی که امیرخان جمعه ها تقویتی برام میزد مامان و بابای امیر اومدن خونمون
مامان و بابای امیر خیلی مریض هستن همش پا درد و کمر درد دارن سنشون هم بالاست بیچاره بابا دیابت و مشکل قلبی داره و مامان هم بنده خدا سرطان سینه داره که چندساله که کنترل شده ولی باید مرتب دارو مصرف کنه و ازمایش بده و....
اون دوره هم نوبت دکتر و ازمایش ها شون بود و داروی تزریقی داشتن امیر گفته بود چند روز بیان خونمون که راحت تر بتونه به کاراشون برسه....
جمعه عصر بود داشتیم فیلم میدیدیم منم انقدر اون چندروز هنرنمایی(آشپزی) کرده بودم از ترس مادرشوهر عزیزم خیلی خسته شده بودم😂😂 
لم داده بودم رو مبل به امیر گفتم من خستم میری میوه بیاری
رفت میوه رو اورد و آب و مشمای داروهای مامان و بابا رو هم آورد 
اول قرص ها رو داد خوردن و بعد ۲ تا امپول اماده کرد و گفت مامان جان پاشو 
مامانش گفت وای خسته شدم دیگه نمیشه اینم قرصشو بدی؟
امیر گفت نه قربونت بشم نمیشه
بابای امیر گفت برو غر نزن پسرت هواتو داره دیگه همیشه برا تو اروم میزنه ولی به من که میرسه ارث باباشو ازم میخواد😀😀کلی خندیدیم
کلا بابا خیلی شوخ و بانمکه من عاشقشم اونم خییلی به من محبت داره سر قضیه ازدواج من و امیر خانواده هامون خیلی پشتمون رو خالی کردن ولی تنها کسی که از عشق ما حمایت کرد بابای امیر بود...
 ۲/۳ دقیقه بعد امیر و مامانش برگشتن و مامانش همینطور که میومد دستش هم گزاشته بود رو باسنش و اروم ماساژ میداد و میگفت اوففففف
امیر اومد ۲ تا امپول دیگه آماده کرد یکیش نوروبیون بود منم میدونستم داره برای بابا آماده میکنه با خیال راحت برا خودم لم داده بودم 
امیر آمپولا رو برداشت و گفت باباجان بلند شو بیا تو اتاق
بابا رو کاناپه نشسته بود گفت ای بابا همینجا بزن دیگه
رو کاناپه دراز کشید و امیر یکی از امپولا رو زد و بابا هیچی نگفت و زودم شلوارش رو درست کرد و بلند شد
بعدش امیر گفت گیتاجان پاشو نوبت شما ست 
منم اصلا هواسم نبود که جمعه ست یهو شوکه شدم گفتم من؟؟؟؟!!😢
امیر گفت اره عزیزم جمعه ست دیگه
گفتم وااااای امیر اصلا هواسم نبود😭😢
بابا گفت چیکار به این بچه داری براچی باید امپول بزنه؟!!
امیر گفت چیزی نیست باباجون تقویتیه براش خوبه
بابا هم میدونه من آمپول دوست ندارم خیلی ناراحت شد یهو به امیر گفت هواست رو جمع کناا دردش بیاد پوستت رو میکنم
امیر خندید گفت چششم
به ناچار بلند شدم رفتم تو اتاق دراز کشیدم گفتم خیلی بدی امیر😢
امیرم اینجور مواقع یه جوری رفتار میکنه که مثلا خیلی بی تفاوته و ترس من براش مهم نیست
گفت بدو بکش پایین کار دارم😁
گفتم خیلی نامردی
سمت چپم که سمت امیر بود کشیدم پایین و آماده کردم
امیر پنبه کشید و سریع سوزن رو وارد کرد اصلا ورود سوزن رو نفهمیدم ولی وقتی شروع کرد به تزریق سوزشش شروع شد🤦‍♀
داشتم تحمل میکردم که اخرش یه درد وحشتناکی پیچید تو پام و خیلی ناخوداگاه سفت شدم و صدام درومد 
گفتم آییییییی امیررررر😦
امیر: هیسسس تموم شد گیتام شل کن 
من: آخخخ امیر میسوزه اوففففف
امیر: شل کن گیتام آفرین
بعدش دراورد و پنبه گزاشت ولی من هنوز حس میکردم سوزن تو پامه خیلی درد داشتم
امیر یکم جاشو برام ماساژ داد و از اتاق رفتیم بیرون 
بابا دستشو باز کرد و به مبل بغلش اشاره کرد و گفت بیا اینجا بشین عروس
رفتم نشستم 
هنوز پام تیر میکشید
دستشو انداخت دور گردنم گفت درد که نداشت باباجان؟
گفتم کم نه😂😂
گفت میکشمش😉
آرش اومد تو بغلم نشست گفت باباجون بابام به منم خیلی امپول میزنه☹
بابا گفت میکشمش باباجون پوستشو میکنم تا دیگه به گل های من سوزن نزنه
مادرشوهرجان هم بهش برخورد گفت حتما لازمه که میزنه دیگه بچم باهاشون خصومت که نداره.....
خلاصه اون امپول با اینکه درد داشت و بد موقع بود ولی با حمایت و شوخی های باباجان خیلی چسبید 😁

قربونتون بشم مواظب خودتون باشید عزیزای دلم❤️❤️

مجددا متشکرم از لطف و محبتتون به من و خانوادم در کامتت ها و نظرات🙏🌹

می خواستم به آقا امین بابای آروین جون هم بگم خاطره بزارید خیلی وقته ازتون بی خبر هستیم✋

خدانگهدار✋🌸
گیتا