سلام به همه من حسین هستم ۲۴سالمه و رشته پزشکی خواندم
این خاطره از خودم نیست و از خواهرم تارا هستش که ۸ سالش‌ه
این خاطره مال سال قبل هستش (دیگه زیاد حرف نزنم و بریم برای خاطره)


یک روز که بابام برای مأموریت رفته بود خارج از سفر و مادرم برای تدریس در دانشگاه مجبور بود بمونه در دانشگاه من و تارا تو خونه بودیم 

تارا مثل همیشه ساعت ۵بعدازظهر می‌ره بیرون و با دوستاش نازنین و هانیه بازی میکنه و منم که درگیرم کلا 


هانیه سرماخوردگی ضعیف داشت ولی خدارو شکر حالش بد نبود و میتونست به مدرسه بره 


شنبه شروع میشه و تارا با دوستاش میرن مدرسه (کلاس دومه😊)

تارا کنار هانیه میشینه و دوست صمیمیش همون هانیه هستش 

هانیه زنگ دوم حالش بد میشه 🤕
و مادرش میاد و میبرتش خونه و تارا هم نگرانش بود و منتظر بود زنگ بخوره 🔔

نیم ساعت بعد حال تارا خیلی بد میشه و من میام و میبرمش خونه و تو راه تارا گریه میکنه و با ترس و بغض میگه (داداشی بخدا من نمی‌دونستم که حالش خوب نیست لطفاً دعوام نکن) منم نگه داشتم و یکم آرومش کردم و براش کیک و آبمیوه گرفتم تا بخوره  

(تارا از دکتر رفتن و آمپول نمیترسه و بدون بهونه آمپولشو میزنه)


میریم خونه و تبش رو میگیرم و بهش میگم خیلی داغی لباستو بپوش بریم دکتر 
اولش گریه میکنه و میگه نمیام (تاحالا اینجوری نکرده بود) ولی بعدش قبول کرد و سوار ماشین شدیم و رفتیم بیمارستان 

خیلی شلوغ بود ولی صبر کردیم نوبتمون که شد رفتیم و دکتر از تارا پرسید چی شده و تارا همه چیزو توضیح داد 


دکتر دارو هاشو نوشت (۷تا آمپول بودش ۳تاش پنیسیلین و ۴ تاش هم تقویتی و تب بر و شربت) 

رفتم دارو هاشو گرفتم و صبر کردیم نوبتمون شد 

تارا خیلی ترسیده بود و تاحالا پنیسیلین نزده بودش و گریه می‌کرد که من نمیام 

بهش به شوخی گفتم توکه انقدر ترسو نبودی آبجی گلم🥰 ، اشکتو پاک کن دکتر منتظره 😚

دکترش خیلی مهربون بود و تارا هم رفت و سلام داد و اونم جواب داد و گفت الان سه تا از آمپولاتو میزنم و تارا هم رفت و رو تخت دراز کشید و شلوارشو داد پایین 

دکتر می‌ره و اولش باهاش حرف میزنه که آروم شه و بعدش تارا منو صدا می‌کنه میگه که برم پیشش و منم رفتم 


یکم آرومش کردم و دلداریش دادم و دکتر اومد و گفت آماده ای یا نه 


تارا به شوخی میگه نه 

دکتر میگه پس آمده شو تا دارو ها سفت نشده و تارا آماده میشه و سرشو می‌زاره رو پام و محکم بغلم می‌کنه ❤️


دکتر  پنبه رو می‌کشه و سوزن رو فرو می‌کنه و تارا یکم پاشو تکون میده و دکتر سوزن رو در میاره و می‌ره سراغ دومی و طرف دیگه رو پنبه می‌کشه و سوزن رو فرو می‌کنه و یکم گریه تارا در میاد و منو محکم بغل میکنه و آروم میگم آییی😭

دکتر میاد که سومی رو بزنه به تارا میگه که پاشه و تست بده که ببینه حساسیت داره به پنیسیلین یا نه 


و بعد ۱۵ دقیقه که میبینه حساسیت نداره بهم میگه من آمادش کنم 


شلوارشو دادم پایین و تارا بازم بغلم میکنه و میگه که آمادس و دکتر سوزن رو فرو می‌کنه 

اولش تارا کاری نکرد ولی موقع تزریق گریه اش میگیره و بلند بلند داد میزنه میگه بسته درش بیار لطفاً😭😭😭

و تموم میشه ولی تارا چون اولین بارش بود بهش شوک وارد شده بود و دکتر گفت استراحت کنه یکم 🤕

لباسش‌و مرتبط کردم و قربون صدقش  رفتم و آرومش کردم 😘

وقتی دکتر اومد تارا سریع منو بغل کرد و با بغض و ترس گفت که نمیخواد اونیکی رو بزنه و من گفتم که نمیشه آبجی گلم یکم صبر کن خوب میشی این آخریشه ❤️

تارا با ترس خودشو آماده میکنه و شلوارشو میده پایین و پنبه رو می‌کشه و سوزن رو فرو می‌کنه و تارا بلند بلند گریه میکنه و میگه آییی داداشی تروخدا درش بیار بسته😭😭


و تموم میشه 


فشارش میوفته و حالش بد میشه 


من رفتم براش آبمیوه و کیک خریدم و دادم خورد و رفتیم خونه 


تو راه تارا یهو گریه می‌کنه و میگه جای آمدولم خیلی درد می‌کنه 


ماشین و نگه داشتم و گفتم بریم یکم پارک قدم بزنیم تا آروم شی و قبول میکه 


تو پارک هانیه رو میبینه و باهاش بازی میکنم و منم با برادر هانیه که ۲۱ سالشه دوستم و ما هم با هم صحبت میکنیم 


و میرم خونه

تارا شب رو راحت می‌خوابه پیشم و صبح که بیدار میشیم حال تارا زیاد خوب نبود 🤕

آمپولاشو آماده میکنم💉 و میگم که دراز بکشه و اول تقویتی رو بهش میزنم و پنیسیلین

وقتی تزریق انجام دادم تارا گریه میکرد و پاشو هی تکون میداد و می‌گفت درش بیار داداش تروخدا بسته 😭😭

بهش گفتم الان تموم میشه انقدر تکون نخور خطرناکه و تموم میشه 


وقتی سوزنو بیرون آوردم سریع میپره بغلم بعد میگه که نمی‌خوام اونیکی هارو بزنم میترسم 

در جواب گفتم آبجی گلم یکی دیگه مونده یکم تحمل کن بعدش خوب میشی 🥰

تارا با بغض میاد پایین و آماده میشه و بوسش میکنم و میگم که نفس عمیق بکشه 

و تزریق رو انجام میدم ولی خیلی بلند گریه می‌کنه و همین باعث میشه ساختمون بقلی فکر کنه که داریم عذیت میکنیمش و به پلیس زنگ میزنه و پلیس میاد 😅
و همه چیو توضیح دادم بهش و رفت 


تا ا هم که حالش خوبه خوب شد و الان هم مریض شده و علائم کرونا هم داره ولی کرونا نیستش آزمایش ها میگن🙃


اگه بد بود خاطره شرمنده 

پ.ن :. لطفاً بچه هاتون رو به هیچ وجه با آمپول نترسونید و نگید اگه شلوغ کنی بهت آمپول می‌زنیم 

همین کار باعث ترس کودک از آمپول میشه و دیگه جبرانش سخته 

لطفاً برای تارا جون دعا کنید ممنونم😘❤️