سلام سلام امیدوارم حالتون خوب باشه😉😘
مائده‌ام که بهم میگن فاطمه 😜😉
خیلی ازتون ممنونم که نظر دادین❤️
اومدم ادامه خاطره رو براتون بگم :
شب بود که بابام از سرکار اومد و رفتم پیشش اونم حالمو دید که به لطف داداش گلم مو به مو فهمید که چی شد 😂🤦‍♀
و به داداشم گفت ۲تای بعدی ام بعد شام بزنه (لطف داره بهم )داداشمم از خداخواسته قبول کرد 🥴😕🤦‍♀🤦‍♀
خلاصه مامانم صدام زد برم کمک میز شامو بچینیم رفتم پیش مامانم که حداقل از دست اونا نجاتم بده 
که انگار مامانم بدتر از اونا بود 🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀

من:مامان تو یه چیزی بگو لطفا صبح ۳تازدم خوب میشم با اونا دیگه نیازی نیس🙏

مامانم :عزیزم نمیشه که باید بزنی تا خوب شی بعد شام میزنی راحت میشی 👌
من:خیلی ممنونم مامان بخاطر کمکت😕😂
میزو چیدیم و داشتم با غذام بازی میکردم‌ گلوم درد میکرد نمیتونستم قورتش بدم 🤦‍♀😣
داداشم گفت:
فاطمه اجی فداتشم چرا با غذات بازی میکنی ؟
گلوت درد میکنه؟
من:نه میل ندارم 🙄
امیرمحمد: از صبح هرچی خوردی اوردی بالا فقط یه شیرو کیک خوردی چجوری میل نداری؟
من ک میدونم گلوت درد میکنه 🥲
من:امیر خوبم دیگه  گلومم درد نمیکنه😜🙄🙄
(اره جون خودت خیلی خوبی 😂)
امیرمحمد:باشه بخور تا بعد امپولتو بزنم بهتر شی گلوتم خوب شه🙂👌😉
من:من امپول نمیزنما خوبم گلومم گفتم درد نمیکنه 🥺😢
(برای اینکه باور کنه چند قاشق خوردم که بماند چقدر گلوم درد گرفت انگار یه چیز تیزو قورت میدادم😬)

امیرمحمد:باشه بابا باور کردم نکش  خودتو😂😂

خلاصه که بزور بقیشم خوردم که داشتم میمیردم از گلو درد 🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀
ولی بروز نمیدادم 😂
شام که تموم شد الکی تو اشپزخونه خودمو سرگرم کردم که مثلا  دارم کمک میکنم😂 ولی مگه این سرفه ها میزاشتن 😭
تموم نمیشد هیچ بدتر هم میشد 🤦‍♀🥺
که داداشم اومد بالاسرم
:فاطمه عشق داداش پاشو برو تو اتاقت امپولاتو بزنم وضعیت گلوتو ببین 
پاشو عزیزم
😘😘
داداشی نزنم دیگه لطفا 🥺🙏
درددارن توروخدا

نمیشه که قربونت برم ببین حالتو 
زود تموم میشه قول میدم اروم بزنم
😘😘پاشو گلم 

داداش نه دیگه🥺😢

راه‌نداره پاشو فاطمه بانو 😉
دستمو گرفت برد سمت اتاقم که هعی مقاومت میکردم اما فایده ای نداشت🤦‍♀😭😰😰

رفتیم اتاق منو  نشوند رو تخت جلو پام نشست و گفت:
ببین قربونت برم،دورت بگردم،اگه خودتو شل کنی دردت کمتر میشه تند تند نفس عمیق بکش 😘😘😘
حالا دمر شو عزیزم 😭😭😭😭
حالا از من اسرار و از اون انکار 🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀
کم کم داشتن  امپولا اماده میشدن
من هنوز نشسته بودم و بغض کرده بودم😭😭🥺🥺🥺

گفتم:امیر راهی نداره نزنی؟؟

گفت:نه گلم دمر شو  مواد امپول سفت میشه بیشتر دردت میگیره ها پس بدو دمر شو‌😌

دیگه دیدم فایده ای نداره دمر شدم اومد بالاسرم لباسمو درست کرد 

فاطمه خانومی به نفعه خودته شل باشی 
ریلکس باش 😘

باشع😭

افرین حالا نفس عمیق بکش 
نفس عمیق کشیدم که سوزنشو فرو کرد 😭🤦‍♀😖

ایییی امیرر😭

جان امیر ببخشید گلم 

شروع کرد تزریق کردن 😭🤦‍♀😭😬

اخخ اییی دردداره ایی😭

جانم یکم دیگه تحمل کن قربونت 

خیلی درد داره درش بیار😭😭

دردت به جونم ببخشید یکم دیگه صبر کنی تمومه 😘
ولی مگه تموم میشد🤦‍♀

اخخ ایییییی امیر بسهههه😭😭😭😭

تمومه تمومه شل کن خودتو در بیارم 
بلاخره تموم شد 😰😭😭
کشید بیرون جاش پنبه رو فشار داد😵😓😥
اویییییییی نکن درد میکنه😫🥺😭

جانم گلم معذرت 😘

دیگه اون یکیو نمیزنم درد داره🥺🥲🙁
بسه دیگه ۴تااز صبح بهم زدی 

نمیشه دورت بگردم ۴تازدی این یه دونه هم تحمل کن تموم شه باشه بانو؟

امیر نه دیگه نمیخوام😭

جان امیر 
زود تموم میشه قربونت 
😘😘

پنبه کشید و فرو کرد 😵‍💫😵‍💫

اخخ😭

جانم😘

اخ امیر توروخدا 😭😭😭

جون‌دل امیر معذرت تحمل کن یکم تمومه😘😘
(ولی همچنان در حال تزریق(;´༎ຶٹ༎ຶ`))

هوف بسه دیگه درش بیار 😭😭😭😭

تموم شد تمومه گلم😘❤️
یکم دیگه تزریق کرد و کشید بیرون ماساژ داد جاشو که نگم چقدر درد گرف😬😬🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀

امیر محمد: خب ووروجک بیا تموم شد خونه رو سیل برد با گریت😂😂
یهو شروع کرد قلقلک دادن 😂
وای 😂😂امیر دلم درد گرفت بسه😂😂😂

مگه ول میکرد😂
خلاصه که بگم انقدر خندوند که کلا درد امپولو فراموش کردم😂😘😘

اینم از ادامه خاطره❤️🙂
امیدوارم دوست داشته باشین😉😘
دوستون دارم 😘
موفق باشید🥰