سلام دوستای گلم فاطمه هستم از مشهد 17 سالمه رشتمم تجربیه  خیلی خوشحالم که با وب آشنا شدم
اولین باره که خاطره میذارم امیدوارم خوشتون بیاد 
ما تو خانواده مون فقط یه داییم دکتره و خالم و زنداییم پرستار هستن 
این خاطره بر میگرده به 10 سالگی من اون موقع خالم هنوز پرستار نشده بود
بریم سراغ خاطره 

راستش یادمه اون روز من برای کاری مجبور شدم برم بیرون موقع برگشت داشتم از پله ها میومدم بالا که پام پیچ میخوره و رگ به رگ میشه 
یادمه اون موقع ها نزدیک عید هم بود 
خلاصه من خیلی ترسیده بودم فک میکردم پام شکسته برای همین رفتیم به بیمارستانی که زنداییم کار می‌کرد اول رفتیم پیش یه آقای دکتر میانسال که گفت باید بریم عکس بگیریم که خداشکر نشکسته بود فقط رگ به رگ شده بود 
من از آمپول اینا نمی‌ترسم فقط استرس میگیرم خداشکر کردم که آمپول نداده بود اما بعد اینکه عکس گرفتیم زنداییم گفت دکتر بهت یه آمپول داده که باید اون هم بزنی فردا هم نمیخواد بری مدرسه 
از همونجا استرس من شروع شد رفتیم بخش تزریقات که کلی تخت بود و برای هر تخت پرده کشیده بودن رفتم تو یکی از اون تخت ها نشستم و مامانمم نذاشتم بیاد داخل آخه موقع آمپول زدن دوس ندارم کسی آمپول زدن منو ببینه خوشم نمیاد 
بعد چند دقیقه زنداییم اومد و بهم گفت که آماده شم تا اون آمپول آماده میکنه منم دراز کشیدم دکمه شلوارمم باز کردم 
صدای شکستن آمپول که میومد من بیشتر استرس میگرفتم بعد زنداییم اومد شلوارمو کشید پایین یکم خجالت کشیدم بعد پنبه کشید خنکی پنبه حالم دگرگون کرد 😂
بعد وارد شدن آمپول که حس کردم پام ناخوداگاه سفت شد که زنداییم گفت یکم پاتو شل کن چند تا ضربه زد که شل شد ترزیق کرد زیاد درد نداشت اما یکم میسوخت بعد که تمام شد شلوارم کشیدم بالا بلند شدم زنداییم به روم لبخند میزد خجالتم بیشتر شد 😅
بعد پامو بستن فرداشم مدرسه نرفتم 
اولین باره خاطره میذارم امیدوارم خوشتون اومده باشه 
ایشالا که کارتون هیچ وقت به دکتر آمپول نکشه