خاطره مهدیه جان
به نام نقاش گر هستی 😍
سلام به همه امیدوارم که حالتون خوب باشه 🤲
اولین خاطره ای که گزاشتم اقا روحانی در حال رفتن بود 🤦♀️
بنابراین ممکن که منو یادتون نیاد 😕
پس خودم رو دوباره معرفی میکنم😊
مهدیه ام همونی که مورچه ها رو تفنگ ابپاش مورد حمله قرار دادم ولی خودم مورد اصابت با زمین قرار گرفتم 🥺🥺
خوب فکر کنم که منو شناخته باشید
زیاد حرف زدم بریم سراغ خاطره 😊
جونم براتون بگم اون موقعه ها که ما مدرسه میرفتیم 😢 هر پاییز یک ویروسی بود هر پاییزم یک جوری بود قشنگ ابدیت میشد ولی علائم اول همشون عین سرماخوردگی بود😐😐 (دقیقا مثل بروز رسانی شادبودن😒😂) بعد کلاس ماهم اینطوری بود که اول هفته
یک نفر عطسه میکرد معلم چشماش گرد میشد😳😳 و ماهم ۲۴تا سر طرف اون بنده خدا برمیگشتیم👀 (طفلی اگه سالمم بود فردا از ترسش مدرسه نمیومد چون عین قاتلا نگاش میکردیم قشنگ 😂😂) و
از فرداش شروع میکردیم به انداختن گردنبند گرانبها که از گرفتن ویروس و هر گونه میکروب جلوگیری میکند که چیزی نیست جز سیر 😐😐( البته از نظر من خاصیت بوگندویش باعث سالم موند ما بود چون کلا کسی از طرفتم رد نمیشد قشنگ راه میرفتی انگار سیر راه میرفت😒🤦♀️😂)
ولی خوب متاسفانه برای من صدق نکرد ومن درست بغل خانم ویروس گرفته که دیروزش عطسه کرده بود ، بودم 😐(گفتم شانس من بیشتر مواقعه مسافرته 😕)و اینگونه که بود که من ویروس رو گرفتم 😢😢🤒
تو مدرسه هم بوی سیر حالم رو بد میکرد هم یک خستگی و کوفتگی غضلات و داشتم
خلاصه اخر این خستگی باعث بای بای کردنم با جناب عزرائیل شد 🥺
مجبور به رفتن به دکتر شدم و چون حالم بد بود دکتر لطف کردن دیدن گناه دارم برای بهتر شدن حالم امپول نوشتن (دلیلی قانع کننده برای فوش ندادن پزشک😌) البته تنها دلیلی
که باعث میشه من با دکتر ها مهربان باشم
گواهی پزشکی که برا استراحت مینوشت بود😂 خیلی باحال بودقشنگ پفک میخوردم کارتون میدیدم بعد به صدا ناظممون سر صف میخندیدم 😂😂 البته نرفتنم انگار برا اوناهم خوب بود😐 چون وقتی رفتم با این استقبال خیلی زیبا یک فرش کثیف قهوهای برای تمیز کردن گِل کفشام و جمله باز این اومد 😂😐
مواجه شدم 😌 (هیعع یادش بخیر 🥺 )
خلاصههه امپول هارو که دوتا بودن یکیش رو توی سرم زدم اون یکی هم خیلی درد نداشت 😌(این دفعه رو شانسم دلش برام تنگ شده بود اومده بود سر بزنه 😎)
واز هفته دیگه اش رفتم سر کلاس و با کلاسی پر از صندلی که حاوی ۴ دانش اموز بودن مواجه شدم😳😳 نصف بچه های کلاس گرفته بودن( البته حقم داشتن انقدر که ماکوچولو وضعیف بودیم کیفامون که رو میز بود خودمون دیده نمیشدیم 😐) بیشتر کلاس های اول تا سوم خالی بودن
واز هفته سوم من به شغل نا شریف معلم ازاری😌😂 و بقیه به دانش اموختگی خود میپرداختن 😕😒 (همه که مثل من زرنگ نیستن دوتا کار باهم بکنن که 😎)
پ ن: تو خاطره اولم گفتم دوست دارم تجربی قبول بشم ، شدم 🤩🤩😌
پ ن:ببخشید اگه بد و بی مزه بود🙏🙏
پ ن: خوشحال میشم نظراتتون بگین 🤩
پ ن: ارزویت را براورده میکند خدایی که اسمانی را برای خندان گلی میگریاند 😍
مراقب زمان و عمر و عزیزترین ها و امید و خوبی هاتون باشین .🧡
الهم عجل لولیک الفرج ❤🌷