خاطره سارا جان
سلام😁
اولین باره ک خاطره میزارم مدتی هست به صورت اتفاقی باکانال آشناشدم تقریبا خاطره هارو خوندم😆
بعضی هاشون واقعاعالین😍❤️👌🏻🌷
یه بیوبدم:سارآی16ساله
یه داداش بزرگ دارم یارا25سالشه
یه تتغاری هم داریم2سالشه ودختره اسمش تارا انقدنازه😍دولبونش برم🙈💋
مامان خانه دارپدرشغلشون آزاده😜
یاراکنکورداد وپزشکی قبول شد19ساله بود پدرخواستن تاخارج درس بخونن اینارومامان گفته من حضورذهن ندارم😂😂🙈🙈6سال بودندیده بودمش دلم واسش یه ذره شده بود😍هم من هم خانواده تصمیم گرفت بقیه درسشو ایران بخونه😜
یه روز صبح بیدار شدم گلودردداشتم یه قرص خوردم وخودمو واس امتحان اوکی کردم😎
همون روزهم ازشانس بدمن یاراقراربودبیاد😕ذوق داشتم6سال بودندیده بودمش😍🙂
بابامنو رسوندخودش رف سرکارگفت عمو علی میاددنبالت عمو علی عموی کوچیکه منه😊
گفتم باشه لپمو کشید گف خدافظ😁😍
توکلاس حالم بدبود حالت تهوع داشتم🙈
یه هم بالااوردم😕🙈
سردرد شدید گرفتم😒
گفتم خدایااینا واسه چیه دیگ این چن روز چرامریض نشدم الان که یارامیخواد بیادبایدروبه موت باشم😂🙈🤨😐
مدرسه توم شدبالاخره😍
بدوبدو رفتم دم درکه باخودم گفتم الان دیگ عمورسیده😂
رفتم یه ساعتی جلودربودم☹️
نیومد شدیک ساعت نیم نیومد😠
دیگ داشت دلم شورمیزد حال خودم یادم رفته بود😶😂
دیدم یه ماشین اومد وآقایA پیاده شدن
ایشون معاون اموزش پرورش منطقه ای بودن که من اونجادرس میخوندم یه جوون25ساله خوشتیپ قدبلند مودب اقا باشخصیت هستن 😆😅
دیدن من جلو مدرسه ام منو صدازدن گفتن سارآی خانوم اینجا وراایستادید؟!🧐🤨(ایشون منو میشناسن ازسال اول که به اون مدرسه رفتم ایشون هم تازه معاون اداره شده بودن وبرای بعضی کارها به مدرسه مامیان ومن گزارش هاروبهشون تحویل میدم زیادتوضیح دادم😆😅)
مدرسه یک ساعت ونیمه که تموم شده!!!
گفتم اوووم چیزه چیز...سلام😂هول کرده بودم خووو
گفتن ببخشید سلام😕
اینجاچرا وایسادین؟
منم براشون توضیح دادم
توهمین حیر وویر یه ماشین دیگ اومد
گف
خانوم کوچولو برسونمت😕
آقایAغیرتی شدن 🙈😂
گفتن آقا برورد کارت مزاحم نشو
منم سرم پایین بود😆😂😂
یهو دیدم اون آقا پیاده شده همسن اقایAبودن اشنا بود واسم😍🙈
گفتم یارا تویی؟؟؟😍😍
گفت بله فسقلی خانوم😎😍
( یه بارهم نشده منو درست حسابی به اسم خودم صدابزنه😂😕)پریدم بغلش محکم گرفتمش😍حسابی بوس بارونم کرد❤️😍که یهو به خودم اومدم ازبغلش خودم جدا کردم🙈🙈😂😂
آقایAهم مات مونده بودن😁🙊🙊😂که من معرفی کردم اقایAمعاون اداره هستن
آقایAبرادرم یارا
گفتن خوشبخت اینا ودست دادن و...
خداحافظی کردیم وراه افتادیم توراه یارا ازاونجا واسم گف منم ازاینجا😍
کلی هله هوله واسم خرید🙈😁
منم همشونو خوردم😋😂
که من بدبختانه به سرفه افتادم اونم شدید🙄😑😑
اشهدمو خوندم🙊
گف جوجه خوبی؟
اوووم اهوم داداشی خوبم😁😌
گفت ازسرفه هات معلومه😛😛
منم گفتم زیاد هله هوله خوردم یه خورده گرفته🤓
گف باوو من خودم ختم پیچوندنم😊
راستشو بگو جوجه؟؟
منم جواب ندادم😂
گف فسقلی؟؟
جواب منو نمیدی🧐🧐
گفتم داداشی ؟
گف جوووون داداشی❤️😍
گفتم یه جانگه دارصورتمو بشورم
گف چرا؟
گفتم مامان میفهمه هل هوله خوردن دعوام میکنه😞
گف چشمم خانوم جاان😍
خیلی ذوق کردم منو اونجوری صدام زد😍😍
نگه داش که صورتمو بشورم داشتم میشستم که فهمیدم تب هم اضافه شد 😞بادل درد وحشتناک😞
من تاحالا اینجوری مریض نشده بودم تعجب کردم😕😕
دماغم کیپ شده بود چشمام قرمز😓😓
دیگه حال راه رفتن هم نداشتم یارا هم متوجه شد ولی به روی خودش نیاورد
سوار شدیم وراه افتادیم
که یهو یه عطسه کردم😫😩
وای خداای این همه بلا چراآخه امروز😂🙈🙊
گف جوجه من میگم یه چیزیت هستا!!
بااون حال گفتم نه خوبم😂🙊
گفت باشه بریم خونه حالا ببینیم چی میشه😉
منم اینجوری شدم😳😳
گفتم مگه قراره چیزی بشه؟
جواب نداد که نداد🙈😂به عموش رفته🙊
رسیدیم خونه من رفتم اتاق لباسامو انداخت لباس شویی خودم پرت کردم روتخت🙈😂
5دقیقه دیگ یارا اومد گف جوجه پاشو ببینمت
کیفشم آورده بود بدبختانه😞😕
گف میگم پاشو منم بلند نشودم😁😆
گف اجی بلند شو آفرین خانومی بلند شد
منم دیدم مقاومت فایده نداره باخودم گفتم تاکاربه جای باریک نکشیده بلند شوو😂😐😹
یاراگف باریکلا👏🏼
قیافه من👈🏻😡😢
چوب بستنی روورداشت کرد تو دهنم گف اوه اوه اوه😡😡
گلوت التهاب داره
اگ بگی واسه هله هوله است نه من نه تو😊
تبمو گرف شد42 یه اخم کرد من تاحالا اینجوری ندیده بودمش🙈😂
گف دراز بکش
دراز کشیدیم لباسمو زد بالا شکمم رومعاینه کرد خیلی محکم قسمت های مختلف روفشار میداد منم مظوم ریز ریز گریه میکردم🙈
گف گریه نکن جوجه تموم شد گریه نکن ❤️😘
گوشی پزشکی روورداشت اززیر لباسم گذاشت گف نفس عمیق بکش منم نمیتونستم😢
رف خودکاررووارداشت گف دفترچه ات کجاس؟؟
نمیدونم🤷♀😂
گف میگم بگو کجاس🧐
گفتم تو کشو سوم سمت راست
برداشت داشت مینوشت گفتم داداشی؟
گف جاااان دلم؟😍مهربون شده بود
گفتم میشه آمپول ننویسی ؟
بااخم نگام کرد منم هیچی نگفتم لال شدم😂🙈😢
رف واسم کیک اورد گف تاتهش بخور منم گرفتم خوردم😂
نیم ساعت بعداومد یه کسیه پررردارو😢
زبونم قفل شده بود😂
گفتم ایناواس منه😳😳
چیزی نگف 4تاآمپول جدا کرد گف تا من اینا رو آماده میکنم دمر شو باشه😘
گفتم دمرچیه؟ میدونستم چیه داشتم وقت تلف میکردم🙈😂😂
گف روبه شکمت بخوابی بهش میگن دمر
اوکی؟
منم گفتم اُی مای گاد🤣🤣
آمپول هاروکشید اومد گف توکه دمر نشدی
منم سرمو انداختم پایین هم خجالت میکشیدم هم میدونستم دردداره
گف فسقلی سرتو چراانداختی پایین؟
منم گفتم میترسم دردداره😢
گف یه جوری واسه جوجه آمپول بزنم که خودمم متوجه نشم ❤️😍دمرشو قول میدم اروم بزنم😁
گفتم باشه قول دادی هااا
گف بله😁😘
دراز کشیدم فهمید معذبم یه کوچولو شلوارمو داد پایین
مدام پنبه میکشید وحواس منو پرت میکرد
یهو حس سوزش کردم ناخواسته سفت کردم
گف فسقلی شل کن تموم داره میشه شل کن😘❤️
چن تا ضربه زد تاشل شدم
دومی خیییلی دردداشت انگاریه چیز داغ داشتن میزدن 😭😭😭اییییی اوووف دربیارداداشی درد داره درد بیار
مدام دل داری میداد میگف تموم شدتمام ولی تموم نمیشد😭😭
سومی روک خواست بزنه مهربون شد گف بی حس کننده میزنم
منم کلی ذوق کردم😍😅
سومی هیچ دردی نداشت
ولی چهارمی مثل دومی بود😭😭
خییلی درد داشت خیییلی😢😢گف تموم شد
یه نفس راحت کشیدم😢
رف دسکش هاشودرآورد
گف جوجه تموم شدراحت باش برگرد❤️😉
منم درد داشتم همونجوری مونده بودم که اومد بوسم کرد 😍😍جای آمپول هاروماساژ داد
یه قرص بهم داد خوردم خوابم برد...
باسوزش دستم بیدار شدم که میخواست واسم سرم بزنه😢وااای خدا 😭😭سرم ازآمپول ها درد زیادی داش به گریه افتادم یارا بوسم کرد لپمو کشید گف تموم شدانقدگریه نکن حیفه اون اشکا نیس 😍😘❤️
یه چن تاهم آمپول خالی کردتو سرم گف بگیربخواب منم میرم که راحت باشی😘❤️💋
منم خوابم برد صبح پاشدم خیلی حالم خوب بود 😍😍خیییلی یارا منورسوند مدرسه وخودش هم رفت...
تمام💐🌿🌸