خاطره پگاه خانم
سلام به همگی،من بار اولمه که خاطره مینویسم،اسمم پگاهه و 24سالمه و تقریبا یک ساله با نیما(همسرم)عقد کردم،نیما31سالشه و حسابدار یه شرکته و خداروشکر پزشک نیست،این خاطره مربوط میشه به نوروز امسال،سوم فروردین بود که نیما اومد خونمون و از بابام اجازه گرفت که منو ببره خونشون،قرار بود بریم خونه فامیلاشون عید دیدنی،بابام هم قبول کردن و گفتن فقط شب بیارش خونه،نیما هم قبول کرد و خداحافظی کردیم و ااومدیم،اونروزقرار بود بریم خونه ی عموهای نیما که کرج هستن،خونه ی ما و خونه ی پدر نیما تهران هست،نیما گفت که مادرش خونه ی چند نفر از فامیلاشون را هماهنگ کرده که بریم،صبح بود و هوا هم عالی،بهش گفتم میشه قبل اینکه بریم خونتون بریم یکم تهران گردی؟نیما گفت آخه مادرم منتظره گفتم زود برمیگردیم اونم قبول کرد و رفتیم،خیلی خوب بود،نزدیک های ظهر بود که از بس مامانش زنگ زد مجبور شدیم برگردیم،تو راه براشون گل گرفتیم،وقتی رسیدیم مادر نیما که معلوم بود خیلی عصبیه اومد استقبالمون و بهم لبخند زد منم گل را بهشون دادم و ازشون عذرخواهی کردم و بعدم رفتیم کمکشون ناهار را آماده کردیم،بعد ناهار من رفتم اتاق نیما تو اتاق شنیدم که پدر و مادر نیما داشتن باهاش حرف میزدن و میگفتن چرا دیر کردین و نیما هم همه چیو براشون گفت،و بعد چند دقیقه اومد تو اتاقش،بهم گفت استراحت کن بعدازظهر میریم عیددیدنی،بهش گفتم منو ببخش خیلی بد شد،گفت خودتو ناراحت نکن،مهم نیست،بعدم گفت بخواب من میرم کمک بابا میخواد گل بکاره،گفتم منم میام کمک،گفت هواسرده سرما میخوری گفتم نه مواظبم گفت باشه بیا،رفتیم تو حیاطشون و نیما کمک پدرش مشغول گل کاشتن شدن،بعد که گلها را کاشتن پدرش گفتن پگاه عزیزم میری آبپاش را بیاری منم گفتم چشم و رفتم آبپاش را آوردم،نیما حواسش نبود و نشسته بود منم از پشت سرش آبها را ریختم رو سرش،طفلی شوکه شد از جاش بلند شد و دنبالم میدوید ولی بهم نرسید و گفت یکی طلبت،بعدم رفت لباساشو عوض کنه،رفتم آبپاش را برداشتم و آب کردم دادم پدرجون،پدرجونم که کلی از دست من خندیدن،بعد که کارمون تموم شد اومدیم تو سالن نیما داشت موهاشو خشک میکرد،بهم اشاره کرد که حسابتو میرسم،من سرم درد میکرد بهش محل ندادم و رفتم تو اتاق،نیما خیلی گرماییه،فقط یه ملحفه میندازه روش موقع خواب،دقیقا برعکس منه،رفتم رو تختش و ملحفه را انداختم روی خودم ولی دیدم خیلی سرده نتونستم بخوابم،پاشدم کمدش را نگاه کردم شاید پتو باشه ولی نبود،روم نمیشد به مامانش بگم بهم پتو بده،پالتوی نیما را انداختم روم و به هر بدبختی بود خوابم برد،خواب بودم که نیما با یه پارچ آب یخ از خواب بیدارم کرد،موهام خیس خیس بود وسرم هم درد میکرد یه دفعه سرم تیر کشید،خیلی خودمو کنترل کردم که چیزی بهش نگم،نیما هم فقط میخندید،همون موقع مامانش گفت که لباس بپوشیم بریم،منم پاشدم با حوله اش موهامو خشک کردم و شالمو سر کردم و رفتم بیرون،موهام هنوز خیس بود ودرست خشکنشده بود هوا هم سرد بود،قرار شد بریم خونه عموهاش که کرج هست،راه افتادیم و تقریبا غروب بود که رسیدیم،من بار اولم بود میرفتم خونشون یکم معذب بودم،یه نیم ساعتی نشستیم و بعد راه افتادیم بریم خونه عموبزرگش،رفتیم اونجا و همه ی فامیلاشون اونجا بودن،از مراسم عقد دیگه منو ندیده بودن،یکم نشستیم و من خیلی سردم بود به نیما گفتم که پاشو بریم خونه ولی نیما گفت بشین حالا کجا میخوای بری،دوساعتی اونجا بودیم و کم کم همه ی فامیلاشون رفتن و ما هم اجازه داشتیم که بریم،ولی عموش گفت که شام بمونین،من حالم خوب نبود و سرم بدجور تیر میکشید از درد،گفتم نه ولی اونا اصرار کردن،پدر نیما گفت یکی از دوستام خونشون همین نزدیکی هاست من و مامانت میریم عیددیدنی و زود میایم شما اینجا باشین،اونا رفتن و از قضا دوست پدر نیما برای شام نذاشته بودن بیان و موندن،عموی نیما هم گفت پس شام را بخوریم ما حالا که اونا نیستن،واسه شام اصلا اشتها نداشتم ولی برای اینکه ناراحت نشن خوردم،بابای نیما زنگزد و گفت که ما میریم شما بیاین خودتون،ما هم که ماشین نداشتیم عموی نیما اصرار کرد و به زور قبول کردیم شب اونجا بخوابیم زن عموش برامون اتاق آماده کرد و برای نیما یه پتو گذاشت و برای منم یه پتو،خوابیدیم و هوا واقعا سرد بود،نسبت به غروب هوا سردتر شده بود،نصف شب ار سرما بیدار شدم دیدم نیما چه راحت خوابه،پالتوی نیما را انداختم روی پتو و هزاربار به خودم لعنت فرستادم که چرا به زن عموش نگفتم یه پتو دیگه بهم بده،به هر بدبختی بود خوابم برد صبح پاشدم دیدم همه خوابن ولی من داغون بودم،گلوم به شدت درد میکرد و صدام گرفته بود،سعی کردم بخوابم ولی نمیشد یکم گذشت رفتم آب بخورم که دیدم زن عموش داره صبحانه آماده میکنه،بهش سلام و صبح بخیر گفتم،با شنیدن صدام گفت پگاه جون خوبی؟گفتم ممنون،گفت صدات خیلی گرفته سرما خوردی؟گفتم نه به خاطر اینه که خواب بودم شاید،ازش یه لیوان آبجوش گرفتم و برگشتم تو اتاق،نیما بیدار شده بود با دیدن من از جاش بلند شد و بهم صبح بخیر گفت،گفتم نیما بریم خونه،گفت صبحانه بخوریم بعد،گفتم نه بریم خونه،گفت عزیزم ناراحت میشن،حرصم گرفت حواسم پرت شد گفتم حالم خوب نیست میگم بریم بگوچشم،گفت آخه؟گفتم خواهش میکنم،یهو به خودش اومد و گفت توچی گفتی؟چرا حالت خوب نیست؟چرا صدات گرفته؟سرما خوردی؟ هول شدم و گفتم نه چیزی نیست،خیلی اصرار کرد ولی من خودمو زدم به بیخیالی و محلش ندادم،زن عموش صدامون کرد و رفتیم صبحانه خوردیم،من لرز کرده بودم خیلی حالم بد بود به زور نیما چند لقمه خوردم،بعد صبحانه خداحافظی کردیم و اومدیم،تو ماشین حالم بدتر شد و به وضوح میلرزیدم،نیما زد کنار و دستشو گذاشت پیشونیم وگفت تب داری،تبتم خیلی بالاست،گلودرد هم داری؟گفتم آره ولی خوب میشم،گفت باید بری دکتر،گفتم نه خوب میشم،نیما نمیدونست از دکتر میترسم،ولی از اکراه من و حرفام فهمید و دوباره راه افتاد،خیلی اذیت شدم تا رسیدیم تهران صندلی ماشین خوابیده بود،فکر کردم رفت خونه خودمون ولی رفت سمت یه کلینیک،پیاده شد و در را باز کرد بهم گفت پیاده شو،من پیداه دم ولی وقتی دیدم کلینیکه دوباره سوار شدم که دستمو گرفت وپیاده ام کرد و به زور رفتیم تو،منتظر شدیم تا بریم پیش دکتر،ناخود آگاه بهش گفتم نیما،گفت جانم،گفتم بهش میگی آمپول ننویسه،تعجب کرد وگفت مگه میترسی؟گفتم نه ولی خیلی وقته نزدم گفت باشه ورفتیم پیش دکتر،دکتر معاینه کرد و گفت گلوت خیلی چرک داره فشارت پایینه وتبت بالا،برات آمپول مینویسم با یه سرم برای فشارت،تشکر کردیم واومدیم نیما بهم گفت منتظر بشین تا برم داروهاتو بگیرم،رفت داروهامو گرفت واومد دستمو گرفت رفتیم سمت تزریقات،خیلی میترسیدم ولی نه مقاومت کردم نه گریه و زاری،رفتیم تزریقات که فقط یه آقا اونجا بود و گفت پرستار خانم نداریم اگه تزریق دارین من هستم،به نیما گفتم بیاد بیرون،اومد بیرون بهش گفتم من پیش مرد آمپول نمیزنم،گفت حالت بده،اشکال نداره،گفتم نه،نیما هم راضی شد و منم تو دلم خوشحال که آمپول ها را پیچوندم،نیما گفت برو تو ماشین من الان میام،وقتی اومد یه پلاستیک سیاه دستش بود گذاشت تو صندوق عقب و رفا سمت خونشون،رسیدیم بهم گفت برو استراحت کن،بعدم برام لگن آب آورد پاشویه ام کرد،دماسنج گذاشت تبم پایین تر اومده بود،ولی لرز داشتم،گفت سعی کن بخوابی و رفت بیرون،با اون حال بدم نمیشد بخوابم صداش کردم اومد گفتم نیما حالم بده،گفت باید آمپولاتو میزدی،گفتم آخه معذب بودم،گفت حالا چیکار کنم؟گفتم نمیدونم،پاشد رفت بیرون،ازش ناراحت شدم،سعی کردم بخوابم،پشتم به در اتاق بود که نیما اومد تو،از بی تفاوتی اش ناراحت بودم و برنگشتم سمتش غض گلومو گرفته بود،یهوصدای شکستن آمپول شنیدم،برگشتم دیدم نیما داره آمپولا را آماده میکنه،پاشدم نشستم و با تعجب گفتم چیکار میکنی؟گفت میبینی که،گفتم آره ولی مگه بلدی؟گفت آره دوره دیدم مدرک هم دارم میخوای نشونت بدم،گفتم لازم نیست من نمیزنم،گفت میزنی خوبم میزنی،گفتم نه،گفت بخواب دختر خوب،گریه ام گرفت گفتم نیما،گفت تا آمپولاتونزدی جوابتو نمیدم،گفتم چرا،جواب نداد،فقط گفت زودباش الان رسوب میکنه بیشتر دردت میاد،حالم واقعا بد بود،خوابیدم و خودش آماده ام کرد گفت پگاه شل کن عزیزم،پنبه کشید و بعد گفت قول میدم آروم بزنم،بعدم آروم سوزنو فرو کرد گفتم آخ،گفت جانم،الان تموم میشه،تحمل کن،آروم تزریق میکرد،درش آورد و طرف دیگه راپنبه کشید گفت پگاه جان این یکم درد داره شل شل باش،آروم سوزنوفروکرد باز گفتم آخ گفت میدونم درد داره ولی تحمل کن،هرچقدر میگذشت دردش بیشتر میشد منم بلند بلند گریه میکردم و آی آی میکردم تا کشید بیرون،طرف اول را باز پنبه کشید گفتم بسه دیگه،گفت آخریشه بزار بزنم راحت بشی،آروم زد که فقط یکمسوخت و دردش هم زیاد نبود،یکم برام ماساژ داد جاشون را بعدم لباسمو مرتب کرد و سرم را آورد و آستینمو زد بالا،گفتم سرم نمیخواد گفت اگه نمیخواست دکتر نمیداد،درد نداره قول میدم،پنبه کشید و رگمو پیدا کرد و آروم سوزنو وارد کرد یه آخ گفتم که گفت تموم شد،بعدم سرمو وصل کرد و رفت،منم خوابم برد،تا اینکه احساس کردم یکی دستش روپیشونیمه،چشماموباز کردم دیدم نیما بالاسرمه،دماسنجگذاشت وگفت تبت پایین اومده،دیگه لرز نداری؟گفتم نه،فشارموگرفت و گفت فشارتم خوبه،بعدم سرمو درآورد که یکم دردم اومد بعدم مامانش برام سوپ آورد خوردم،خوابیدم،عصر برگشتیم خونه خودمون و نیما همپیشمموند،شب باز برام دوتا آمپول زد که یکیش خیلی درد داشت بابام ومامانم نگهم داشتن تا نیما تزریق کرد،بعدم فهمیدم اون پلاستیک سیاه پنبه الکل بود که خریده بود،میخواست من نبینم،تا دوروز بعدش آمپولامو نیما برام زد تا خوب شدم،بعدش بهش گفتم اگه میدونستم بلدی تزریقات اصلا باهات ازدواجنمیکردم که خندید و گفت که تو هلال احمر دوره هاشو دیده وعضو هلال احمره،الانم چونمیدونه از آمپول میترسم حواسش بهم هست که سرما نخورم،اونم میگفت من فکر نمیکردم از آمپول بترسی،اینم از خاطره ی من،امیدوارم خوشتونبیاد،ببخشید دیگه،منتظر کامنت ها و نظرات قشنگتون هستم
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۵ ساعت 15:3 توسط
|