خاطره اقا نیما(تکمیل شد)
سلام بچه ها اومدم یکی دیگه از خاطره هامو براتون بگم
پارسال آخر شهریور بود با دوستا و همکارای بابام رفته بودیم باغ واسه تفریح از صبح رفتیم اونجا تا ظهر با بچه ها بازی کردیم و خوش گذشت یه استخرم اونجا بود ولی آبش کم بود رفتیم تو آب و کلی آب بازی کردیم منم با اینکه میدونستم اگه سرما بخورم واسه ریه هام بده ولی نمیخواستم جلو بقیه کم بیارم که بهم بگن سوسول نازک نارنجی تا ظهر بازی و شیطونی کردیم بابامم هی میگفت زیاد تو آب نرو ولی من اون موقع کله أم داغ بود و نمیفهمیدم ظهر رفتیم جاتون خالی ناهار خوردیم لباسمم عوض کردم که سرما نخورم بعد از ناهار بقیه میخواستن برن تو استخر آبش رو زیاد ترش کردن منم خوشحااااال که میرم شنا میکنم آخه عاااااشق شنام ولی امین می گفت نه، به اندازه کافی تو آب بودی مریض میشی ولی کو گوش شنوا با کلی التماس و خواهش که توروخدا فقط یه ذره راضی شد منم پریدم تو آب و کلی شنا کردیم میخواستم از شنا کم نیارم تا عصر چند باری رفتم شنا عصر دیگه سرد شد هوا از آب اومدم بیرون ولی لباس خشک نداشتم لباس اولی ک عوض کرده بودم یکم خشک شده بود ولی نم بود خلاصه بهتر از لباس خیس بود اونارو پوشیدم و یکم با بچه ها والیبال بازی کردیم که بابام گفت دیگه بسه بریم خونه جمع کردیم اومدیم تو ماشین امین بخاری ماشینو روشن کرد مامانمم یه پتو انداخت دورم ک گرم بشم رسیدیم. خونه رفتم سریع دوش گرفتم و مامانم دوتا قرصم داد خوابیدم حدود ساعت 10 بیدار شدم دیدم گلوم میسوزه اهمیت ندادم گفتم خودش خوب میشه رفتم باز خودم قرص خوردم تا ناهار یکم چرخیدم واسه ناهار دیدم نمیتونم بخورم نوید گفت چرا نمیخوری گفتم دیر صبحانه خوردم گشنم نیس و رفتم خوابیدم خوابم برد یکی دوساعت بعدش بیدار شدم دیدم خیلی بدنم درد میکنه پاشدم رفتم دوش گرفتم که سروحال بشم کسی نفهمه مریضم خدار شکر حواسشونم به من نبود تا فرداش همینجور بودم ظهرفرداش رو مبل جلو تلوزیون خوابم برده بود که دیدم یکی داره صدام میکنه دیدم نوید میگه چرا اینجا خوابیدی تا دستمو گرفت که پاشم یهو گفت تو چرا اینقد داغی نکنه تب داری گفتم نه خوبم
-خوب چیه داری تو تب میسوزی سرماخوردی؟
-نه به خدا چیزیم نیس
-ساکت شو
رفت وسایلشو آورد معاینم کرد گفت واااای نیما از کی مریضی چرا نگفتی منم زدم زیر گریه توروخدا امین نفهمه خودت واسم نسخه بنویس داشتیم بحث میکردیم یهو امین رسید تا مارو دید گفت چی شده نویدم بهش گفت ،
نگام کرد و گفت خودم الان میام معاینش میکنم رفت لباس عوض کرد اومد نشست گفت باز چیکار کردی مگه من اون روز بهت نگفتم زیاد تو آب نرو معاینم کرد و گفت ببین باز با خودش چیکار کرده شروع کرد نسخه نوشتن باز گریم گرفت گفتم توروخدا آمپول ننویس امین ببخشید اشتباه کردم نوید توروخدا بگو بهم آمپول نده دردم میگیره دست امین گرفته بودم میگفتم توروخدا آمپول بهم نده میترسم
نوید دستمو گرفت آرومم کرد گفت اینقد خودتو چرا أذیت میکنی برات لازمه قول میدم زیاد دردت نگیره امین گفت خودم میرم داروهاشو میگیرم و رفتش اسم یه آمپولم به نوید گفت بزن بهش تا من بیام به نوید گفتم توروخدا نزن میترسم گفت تبت بالاس زیادم درد نداره گفتم امین بخدا سه چهارتا میزنه تو این یکی رو نزن ولی راضی نشد رفت آمادش کرد گفت همینجا رو مبل بخواب بزنم بهت با ترس و لرز خوابیدم زد راست میگفت دردم نگرفت یکم دراز کشیدم نویدم پیشم نشسته بود که امین اومدش داشتم از استرس میمردم به نوید گفتم چندتا نوشته گفت چیزی نیس نگران نباش امین اومد پیشمون نگاه کردم تو نایلون دیدم پر آمپول باز گریم گرفت
- امین توروخدا این همه آمپول چرا دادی اینا خیلی زیادن
-مگه همشو الان میخوام بزنم واسه شب و فرداتم هس حالام آماده شو بزنم
گفتم نهههه توروخدا نمیخاااام بزنم میترسم همینجور که آمپولارو آماده میکرد گفت عهههه نگاش کنا زشتهههه داری بزرگ میشیا نوید اینو کمک کن بخوابه نوید آرومم کرد خوابوندم رو مبل داشت شلوارمو درمیاورد پاشدم گفتم توروخداااا ولم کنین میترسم امین گفت اینجوری فایده نداره سریع تا عصبانی نشدم بدو رو تختت بخواب به نویدم گفت کمکش کن من برم پنبه الکل بیارم نوید یواش بهم گفت بیا برو بخواب عصبانیش نکن رفتم خوابیدم دمر رو تختم امینم اومد سریع نوید یکم شلوارمو داد پایین گفت این زیاد درد نداره نترس امین پنبه کشید زد راست میگفت درد نداشت دومی رو همون سمت زد یه کوچولو بود دردش آخرش یه آخ گفتم دیدم نوید شلوارمو بیشتر کشید پایین گفت باید عمیق زده بشه فهمیدم کارم ساختس تا اومدم پاشم نوید گرفتم دوباره گریم گرفت امین گفت آروم باش قول میدم یواش بزنم أذیت نشی اومد پنبه کشید یهو بی اختیار سفت کردم گفت عههه شل کن من که هنوز نزدم سوزنو آروم فرو کرد تو پام یکم که گذشت عضله ها پام انگار منقبض شد یه دردی گرفت پام یهو داد زدم آییییییییی توروخدا امین بسه درد دارم توروخداااا ولم کنین پام داره قطع میشه نویییید درد داارم بگو درش بیاره امییین بسههههه آییییییییییی😭😭😭 با کلی جیغ و داد من و اونا بالاخره تموم شد باز اون طرفمو کشید پایین که زود پاشدم گفتم نههههههه دیگه نمیزنم خیلی درد داره بسمه توروخدا امین گفت تا یه جور دیگه نیومدم بیارمت خودت بیا بخواب نوید اومد بیاد پیشم گفت بشین خودش میاد میخوابه ترسیدم بزنتم رفتم با ترس و لرز و گریه خوابیدم باز شلوارمو کشید پایین نویدم پامو گرفت تکون نخورم تا پنبه کشید داد زدم امییییین گفت زهرمااار هنوز نزدم دوباره تا زد همون درد شروع شد آخخخخخخخخ آییییییی توروخدا نزن درد دارم بسهه ،نوید گفت تحمل کن الان تموم میشه ولی نمیتونستم خیلی درد داشت همش میگفتم آیییییییی آااااااااااخ امین درش بیار و سفت کردم گریه میکردم گفت شل کن ساکت شووووو تا در نیاوردم دوباره بزنم به زور شل کردم یکم تا تموم شد ولی دیگه پاهامو نمیتونستم تکون بدم نوید آرومم کرد کمک کرد برگشتم امینم واسم کیسه آب گرم آورد گفت بذار دردت کمتر بشه یکم بعدشم خوابم برد،،،،،
ببخشید اگه بد بود و خسته شدین
پارسال آخر شهریور بود با دوستا و همکارای بابام رفته بودیم باغ واسه تفریح از صبح رفتیم اونجا تا ظهر با بچه ها بازی کردیم و خوش گذشت یه استخرم اونجا بود ولی آبش کم بود رفتیم تو آب و کلی آب بازی کردیم منم با اینکه میدونستم اگه سرما بخورم واسه ریه هام بده ولی نمیخواستم جلو بقیه کم بیارم که بهم بگن سوسول نازک نارنجی تا ظهر بازی و شیطونی کردیم بابامم هی میگفت زیاد تو آب نرو ولی من اون موقع کله أم داغ بود و نمیفهمیدم ظهر رفتیم جاتون خالی ناهار خوردیم لباسمم عوض کردم که سرما نخورم بعد از ناهار بقیه میخواستن برن تو استخر آبش رو زیاد ترش کردن منم خوشحااااال که میرم شنا میکنم آخه عاااااشق شنام ولی امین می گفت نه، به اندازه کافی تو آب بودی مریض میشی ولی کو گوش شنوا با کلی التماس و خواهش که توروخدا فقط یه ذره راضی شد منم پریدم تو آب و کلی شنا کردیم میخواستم از شنا کم نیارم تا عصر چند باری رفتم شنا عصر دیگه سرد شد هوا از آب اومدم بیرون ولی لباس خشک نداشتم لباس اولی ک عوض کرده بودم یکم خشک شده بود ولی نم بود خلاصه بهتر از لباس خیس بود اونارو پوشیدم و یکم با بچه ها والیبال بازی کردیم که بابام گفت دیگه بسه بریم خونه جمع کردیم اومدیم تو ماشین امین بخاری ماشینو روشن کرد مامانمم یه پتو انداخت دورم ک گرم بشم رسیدیم. خونه رفتم سریع دوش گرفتم و مامانم دوتا قرصم داد خوابیدم حدود ساعت 10 بیدار شدم دیدم گلوم میسوزه اهمیت ندادم گفتم خودش خوب میشه رفتم باز خودم قرص خوردم تا ناهار یکم چرخیدم واسه ناهار دیدم نمیتونم بخورم نوید گفت چرا نمیخوری گفتم دیر صبحانه خوردم گشنم نیس و رفتم خوابیدم خوابم برد یکی دوساعت بعدش بیدار شدم دیدم خیلی بدنم درد میکنه پاشدم رفتم دوش گرفتم که سروحال بشم کسی نفهمه مریضم خدار شکر حواسشونم به من نبود تا فرداش همینجور بودم ظهرفرداش رو مبل جلو تلوزیون خوابم برده بود که دیدم یکی داره صدام میکنه دیدم نوید میگه چرا اینجا خوابیدی تا دستمو گرفت که پاشم یهو گفت تو چرا اینقد داغی نکنه تب داری گفتم نه خوبم
-خوب چیه داری تو تب میسوزی سرماخوردی؟
-نه به خدا چیزیم نیس
-ساکت شو
رفت وسایلشو آورد معاینم کرد گفت واااای نیما از کی مریضی چرا نگفتی منم زدم زیر گریه توروخدا امین نفهمه خودت واسم نسخه بنویس داشتیم بحث میکردیم یهو امین رسید تا مارو دید گفت چی شده نویدم بهش گفت ،
نگام کرد و گفت خودم الان میام معاینش میکنم رفت لباس عوض کرد اومد نشست گفت باز چیکار کردی مگه من اون روز بهت نگفتم زیاد تو آب نرو معاینم کرد و گفت ببین باز با خودش چیکار کرده شروع کرد نسخه نوشتن باز گریم گرفت گفتم توروخدا آمپول ننویس امین ببخشید اشتباه کردم نوید توروخدا بگو بهم آمپول نده دردم میگیره دست امین گرفته بودم میگفتم توروخدا آمپول بهم نده میترسم
نوید دستمو گرفت آرومم کرد گفت اینقد خودتو چرا أذیت میکنی برات لازمه قول میدم زیاد دردت نگیره امین گفت خودم میرم داروهاشو میگیرم و رفتش اسم یه آمپولم به نوید گفت بزن بهش تا من بیام به نوید گفتم توروخدا نزن میترسم گفت تبت بالاس زیادم درد نداره گفتم امین بخدا سه چهارتا میزنه تو این یکی رو نزن ولی راضی نشد رفت آمادش کرد گفت همینجا رو مبل بخواب بزنم بهت با ترس و لرز خوابیدم زد راست میگفت دردم نگرفت یکم دراز کشیدم نویدم پیشم نشسته بود که امین اومدش داشتم از استرس میمردم به نوید گفتم چندتا نوشته گفت چیزی نیس نگران نباش امین اومد پیشمون نگاه کردم تو نایلون دیدم پر آمپول باز گریم گرفت
- امین توروخدا این همه آمپول چرا دادی اینا خیلی زیادن
-مگه همشو الان میخوام بزنم واسه شب و فرداتم هس حالام آماده شو بزنم
گفتم نهههه توروخدا نمیخاااام بزنم میترسم همینجور که آمپولارو آماده میکرد گفت عهههه نگاش کنا زشتهههه داری بزرگ میشیا نوید اینو کمک کن بخوابه نوید آرومم کرد خوابوندم رو مبل داشت شلوارمو درمیاورد پاشدم گفتم توروخداااا ولم کنین میترسم امین گفت اینجوری فایده نداره سریع تا عصبانی نشدم بدو رو تختت بخواب به نویدم گفت کمکش کن من برم پنبه الکل بیارم نوید یواش بهم گفت بیا برو بخواب عصبانیش نکن رفتم خوابیدم دمر رو تختم امینم اومد سریع نوید یکم شلوارمو داد پایین گفت این زیاد درد نداره نترس امین پنبه کشید زد راست میگفت درد نداشت دومی رو همون سمت زد یه کوچولو بود دردش آخرش یه آخ گفتم دیدم نوید شلوارمو بیشتر کشید پایین گفت باید عمیق زده بشه فهمیدم کارم ساختس تا اومدم پاشم نوید گرفتم دوباره گریم گرفت امین گفت آروم باش قول میدم یواش بزنم أذیت نشی اومد پنبه کشید یهو بی اختیار سفت کردم گفت عههه شل کن من که هنوز نزدم سوزنو آروم فرو کرد تو پام یکم که گذشت عضله ها پام انگار منقبض شد یه دردی گرفت پام یهو داد زدم آییییییییی توروخدا امین بسه درد دارم توروخداااا ولم کنین پام داره قطع میشه نویییید درد داارم بگو درش بیاره امییین بسههههه آییییییییییی😭😭😭 با کلی جیغ و داد من و اونا بالاخره تموم شد باز اون طرفمو کشید پایین که زود پاشدم گفتم نههههههه دیگه نمیزنم خیلی درد داره بسمه توروخدا امین گفت تا یه جور دیگه نیومدم بیارمت خودت بیا بخواب نوید اومد بیاد پیشم گفت بشین خودش میاد میخوابه ترسیدم بزنتم رفتم با ترس و لرز و گریه خوابیدم باز شلوارمو کشید پایین نویدم پامو گرفت تکون نخورم تا پنبه کشید داد زدم امییییین گفت زهرمااار هنوز نزدم دوباره تا زد همون درد شروع شد آخخخخخخخخ آییییییی توروخدا نزن درد دارم بسهه ،نوید گفت تحمل کن الان تموم میشه ولی نمیتونستم خیلی درد داشت همش میگفتم آیییییییی آااااااااااخ امین درش بیار و سفت کردم گریه میکردم گفت شل کن ساکت شووووو تا در نیاوردم دوباره بزنم به زور شل کردم یکم تا تموم شد ولی دیگه پاهامو نمیتونستم تکون بدم نوید آرومم کرد کمک کرد برگشتم امینم واسم کیسه آب گرم آورد گفت بذار دردت کمتر بشه یکم بعدشم خوابم برد،،،،،
ببخشید اگه بد بود و خسته شدین
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۵ ساعت 1:19 توسط
|