ستاره ام .24ساله ام دوتا بچه شیطون دارم (ازان و بهار) یه شوهر خوب ومهربون دارم شوهرم27سالشه که اسمش محمد من قبلا پرستار بودم که بخاطر کار شوهرم و شهر خودمون اومدیم ایذه و به من انتقالی ندادن منم دیگه مجبور شدم و.....خلاصه محمد دکتر و ماهان (برادرم) اونم دکتر بابام داخل اداره کار میکنه و مامانم معلم بود خوب دیگه بریم سراغ خاطره منو محمد به شدت دلمون برای خانواده امون تنگ شده بود قرار شد که بریم شهر خودمون که رفتیم بعد از ساعت ها رسیدیم که بارون شدیدی میزد که ما سری رفتیم خونه مادر شوهرم که خیلی خوشحال شدن کلی با یچه ها بازی کردن . که مادر شوهرم به محمد گفت میری دنبال امیر(بردار شوهرم امیر 15سالشه اصلا مواظب خودش نیست)اخه سرویسش چند روز است که مریض نمیاد دنبالش خودش میره میاد مریضم هست دیگه بهتر میشه که محمد گفت باش میریم دنبالش رفت حدود نیم ساعت بعدش اومد وای امیر من دیدم یعنی وحشت کردم اینقدر لاغر شده بود که حد نداشت گفت سلام زن داداش بعد گفت ببخشید خسته ام میرم بخوابم گفتم برو بخواب عزیزم😉بعد که رفت داخل اتاقش آرونا (خواهر محمد آرونا امیر دو قلو ان 20سالشون)گفت دروغ میگه خسته نیست از ما فرار میکنه 😆که محمد گفت واسش دارم(محمد خیلی امیرو اذیت میکنه)بعد دیگه من خسته بودم رفتم خوابیدم بهارو ازان دادم دست آرونا وقتی بلند شدم دیدم صدا محمد میاد که میگه امیر در و باز کن وگرنه خودت میدونی چیکارت میکنم که رفتم گفتم چی شده دیدم داخل دست محمد یه کیسه پر از امپول گفت به به به محد بازم😠 محمد گفت بیا حرف بزن باش که درو بازکنه(محمد همش به من میگه زبون چرم و نرمی داری)منم با یه کم باش حرف زدم که درو بازکرد محمد بش گفت امیر ببین اگه 2تا امپول بت میزدم الان 4تا بت میزنم تا آدم بشی که داخل چشماش اشک جمع شده بود با لتماس نگام میکرد که گفت زن داداش تو یه چیزی بگو که گفتم محمد جون من کم کن امپولاشو که محمد گفت 😠مگه من صد بار به تو نگفتم جون خودتو واسه چیزا الکی نخر گفت خو اگه امپولاشو کم کنی باش دیگه نمیخرم گفت باشه😘 که امیر از خوشحالی نمی دونست چی کار کنه که گفت قربون زبون چرم ونرمت برم😅 که محمد امپولا اماده کرد که امیر بازم اشک تو چشماش جمع شد ( راستی مادر شوهر آرونا رفته بودن بازار تا چیز برای بهار و ازان بابا وامینم سر کار بودن راستی بابا دکتر و امینم باز دکترو )خلاصه من خوا 

(تا همینجا اومده لطفا ادامش رو بفرستید)