خاطره اقا سپهر
باسلام خدمت به دوستان عزیز سپهرهستم 20ساله ترم3حقوق امیدوارم از خاطرم خوشتون بیاد راستش حدود دوسال پیش خواهرم که اون زمان 5سالش بود درتصادفی که کرد باعث شد دیگه نتونه راه بره که مادرم اول مشکل عصبی پیدا کردند به طوری که هرشب تاصبح گریه میکردند وباکوچکترین اشتباهی از جانب هرفردی سریع عصبانی میشدند وتازمانی که به خودشون بیاند حدود یکسالی طول کشید منو پدرم هم یاحواسمون به مامان بود یابرای کارهای خواهرم بیمارستان بودیم یاپلیس و دادگاه وشکایتاازین حرفا برای همین تصادفی که شده بود خلاصه که توی بد وضعی گیرافتاده بودیم ودقیقا زمانی بود که من پیش دانشگاهی بودم وسال کنکورم از ماجرا های اون زمان که نمی تونم خاطره ای بگم چون واقعایادآوریش برام سخته ولی یادمه زمانی که خواهرم رامرخص کردند تامدت 1هفته هروز باید دوتا تزریق انجام میداد که اکثرا جوری بود که من نبودم ولی یادمه هرموقع برمیگشتم خواهرم که تلف شده بود مامانمم هم که داشت گریه میکرد بابام هم کلافه فقط راه میرفت تا دوروز مونده به اون هفته که دیگه تزریقاتش تموم میشد مادرم حالش بد شد وکارش به بیمارستان رسید ودقیقا همون زمان هم موعد دادگاه بود تنهاخالمم هم که بیمارستان کنار مادرم بود منم مجبور شدم اون دوروز کلا مدرسه نرم وبمونم پیش خواهرم وبه امور خونه رسیدگی کنم صبح اونروز اول زنگ زدم از حال مامانم پرسیدم که گفتند تب کرده واز حال رفته وبابام هم رفته بود برای دادگاه منم یک چایی دم کردم ورفتم سردرسم که حداقل یکم جبران کنم حدود یکساعتی درس خوندم البته هیچی نفهمیدم تادیدم صدای گریه میاد سریع رفتم سمت اتاق عسل که دیدم داره بهانه ی مامان را میگیره منم واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم و دستپاچه شده بودم اون موقع هم هردوپاش عمل شده بودا وتوی گچ بود هرکاری کردم آروم نشدتادیدم زنگ خونه را میزنند دیدم خانم همسایست اومده برای تزریق عسل اومدم برم درا باز کنم که عسل دودستی دستمو گرفته بود و نمیذاشت مجبور شدم بغلش کنم بذارمش روکاناپه و بعد درا باز کردم وقتی اومدند داخل بادیدن من تعجب کردند ا درحینی که من داشتم پذیرایی میکردم آمار کل روز را گرفتند یه آب پرتقال هم گرفتم بایه کیک دادم به سختی به عسل دادم وآمادش کردم برای تزریق ولی مگه میذاشت از طرفی هم سخت بود نگه داشتنا وآروم کردنش به خاطرگچ پاهاش اون بدتر اینکه کلا من دراین مواقع ترجیح میدم نباشم برای همین کلا نمیدونستم باید چیکار کنم تاباراهنمایی همسایمون آمادش کردم ودتش را گرفتم که دیدم سرده سرده منم سعی داشتم آرومش کنم که یکم آروم شد واولین آمپولا تاوارد کردم شروع کرد به جیغ زدن ومشت زدن به من وهرکاری کردم نشد کنترلش کنم ومجبورشدند دربیارد و دوباره تزریق کنند که خواهرم به وضوح رنگش سیاه شده بود منم سریع رفتم یک لیوان آب آوردم و دادم بهش وتوی صورتش را فوت میکردم خانم همسایمون اومد آمپول بعدا آماده کنه که اجازه ندادم وگفتم بذار یکم بعد که ایشونم کلی سرزنشم کردند که مردم اینقدر احساساتی نمیدونم از نظرایشون یه مرد دراین شرایط بایدچیکار کنه خلاصه بعد یک ربع دوباره آمادش کردم وآمپول بعدی زدند که خواهرم انگار اصلا متوجه نشد چون فقط خواهش میکرد دیگه کافیه ونمی خوام بزنم حتی بعد تزریق که وقتی گفتم تموم شد باتعجب نگاه کرد خلاصه همسایمون را راهی کردم که برند ودوباره روز از نو بهونه گیریهای عسل شروع شد منم راستش کلا درامور منزل داری صفرم ودست به هرکاری میزدم خراب میشد تازه جالب اینجا بود دراون زمان تصمیم گرفتم قرمه سبزی درست کنم که مثلا خواهرم به وجودم افتخار کنه برای همین بادوستم تماس گرفتم تااز مامانش دستور العمل غذا را بگیره وبهتره نگم چه غذایی پختم که علاوه برنابود کردن مصالح مجبور شدم ازبیرون کباب سفارش بدم
البته باتمام بدیهای اونروز عسل کلا خیلی آرومتر شده بود چون کلا بابلاهایی که منسرجهیزیه مادرگرام آوردم حواسش پرت شده بود وفقط به کارهای من میخندید برای فرداش زنگ زدم به عمم که بیاندخونمون تاوقتی مادرم برگشت بادیدم اوضاع خونه دوباره رهسپار بیمارستان نشوند فرداش هم همسایمون برای آخرین تزریقات اومد که عمم نتونست طاقت بیاره ورفت داخل اتاق منم دوباره باکلی وعده ووعید خواهرم را آماده کردم تاخوابید ودوباره دست زد به گریه وزاری ونذاشتم تکون بخوره خداراشکر نمیدونه اصلا سفت کردن چجوریه برای همین یکم اذیت خودش کمتر میشه بعد تزریق آمپول دوم عمم برای عسل حوله ی گرم گذاشت وخوابش برد ولی عصرش که پدرم اومدند کاری باهامون کردکه مجبور شدیم ببریمش بیمارستان مامان راببینه بااینکه دکترها از راه رفتنش قطع امید کردند ولی باکلاس هایی که براش گذاشتنددرمان هایی که کرد تونست راه بره وامسال کلاس اوله البته هنوز هم میشله ولی خداراشکر راه افتاد البته مامانم قبل راه افتادن سال گذشته نتونست طاقت بیاره و فوت کردند منم جزو افرادی بودم که تک رقمی شدنم حتمی بود ولی خب بااون مشکلات سه رقمی شدم اماهمین که رشته ی مورد علاقم راقبول شدم خداراشاکرم از همه ی شمادوستانم تشکر میکنم که خاطرم راخوندید
البته باتمام بدیهای اونروز عسل کلا خیلی آرومتر شده بود چون کلا بابلاهایی که منسرجهیزیه مادرگرام آوردم حواسش پرت شده بود وفقط به کارهای من میخندید برای فرداش زنگ زدم به عمم که بیاندخونمون تاوقتی مادرم برگشت بادیدم اوضاع خونه دوباره رهسپار بیمارستان نشوند فرداش هم همسایمون برای آخرین تزریقات اومد که عمم نتونست طاقت بیاره ورفت داخل اتاق منم دوباره باکلی وعده ووعید خواهرم را آماده کردم تاخوابید ودوباره دست زد به گریه وزاری ونذاشتم تکون بخوره خداراشکر نمیدونه اصلا سفت کردن چجوریه برای همین یکم اذیت خودش کمتر میشه بعد تزریق آمپول دوم عمم برای عسل حوله ی گرم گذاشت وخوابش برد ولی عصرش که پدرم اومدند کاری باهامون کردکه مجبور شدیم ببریمش بیمارستان مامان راببینه بااینکه دکترها از راه رفتنش قطع امید کردند ولی باکلاس هایی که براش گذاشتنددرمان هایی که کرد تونست راه بره وامسال کلاس اوله البته هنوز هم میشله ولی خداراشکر راه افتاد البته مامانم قبل راه افتادن سال گذشته نتونست طاقت بیاره و فوت کردند منم جزو افرادی بودم که تک رقمی شدنم حتمی بود ولی خب بااون مشکلات سه رقمی شدم اماهمین که رشته ی مورد علاقم راقبول شدم خداراشاکرم از همه ی شمادوستانم تشکر میکنم که خاطرم راخوندید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۵ ساعت 14:35 توسط
|