سلام میترام دوباره میخوام یه خاطره براتون تعریف کنم اما قبلش باید یکم صحبت کنم درضمن پیشاپیش ازتون معذرت میخوام بابت گله گذاری طولانیم:دوستان عزیزان سروران توروخداااا توروخدااااا اینقدرزودهمدیگروقضاوت نکنین بهتون حق میدم که نسبت به این دنیای مجازی بی اعتمادباشین ولی دیگه نه تااین حد من به شخصه نه بیکارم نه رمان نویس که وقت بذارم ساعتها فکرکنم وبراشما دروغ بنویسم فقط برا استراحت وسرگرمی گاهی وبگردی میکنم 3سال پیش خودم یه وبلاگ داشتم وتمااام خاطرات روزانه خودمو مینوشتم اماهم به دلیل اینکه وقت نداشتم وهم یه سری مشکلات شخصی بستمش والانم براثبت بودن خاطره هافقط براخودم مینویسم واونایی که مربوط به آمپوله روبراشما ارسال میکنم ممنون بابت اظهارلطفتون توخاطره قبلی اما حرفی که یکی ازبچه ها زده بود واقعا ناراحت شدم بوداین؟ این داستانا چیه اخه مگه می خاستین بچه رو شکنجه کنین چه دکترای دیوونه ای بودن یه خاطره دروغی تو یه وب دیگه مث این خوندم زجر دادن بچه ها. به نظرم واقعی نبود و اگه باشه شماها و اون دکترا شکنجه گرن نه انسان درضمن یه مادر این قد راحت نمیاد از درد کشیدن بچه اس سو استفاده کنه خاطره بنویسه ..
به جای این مزخرفات یکم کتاب بخونید ملت))شمایی که کتاب میخونی آیا این لحن صحبت کردن درسته؟قضاوت دیگران؟توهین به دیگران؟ چی میدونی ازحس مادری؟؟؟آیاخاطره نوشتن درمورد آمپول زدن بچت یعنی سواستفاده؟؟؟؟؟آمپول یه داروئه که همه بچه ها بخاطرسوزنش ازش میترسن ولی پدرومااااادری که ****سلامتی****بچشون خیلیییی بیشترازیه ترس بچگانه براشون مهمه اونو مجبوربه این کارمیکنن توذهن شما میشن شکنجه گر؟؟؟؟؟قضاوت این مسئله بمونه برا شما عزیزان مخصوصا مادرای وب ............ویه چیزجالب دیگه احساسات بچه ها بودکه میگفتن ((دلمون براپارمیس کباب شد گریه کردیم توروخدا مراقبش باشین)) عزیزای من همونطورکه قبلا تونظرات خاطره قبل گفتم پارمیس تا5سالگی تشنج های مکرر داشت یعنی صرع وحتی مابرای درمانش کانادا رفتیم که خداروهزاراااان مرتبه شکربعداز2سال قرص خوردن دیگه بهش حمله دست نداد وخوب شد ولی این مسئله باعث شد بدنش خیلی ضعیف شه ازطرفی هم کمبودخون وآهن که تقریبا90%دختربچه هاتواین سن دارن این مسئله روتشدید کرده بدنش ضعیفه وبااینکه الان تقریبا12سالشه امافقط***وزن داره وخب این مشکل باعث بیمارشدن زودبه زودوسختش میشه وربطی به آقاهادی ومحمدو...نداره بااینحال اگه ذره ای خاطرتونو مکدرمیکنه بگین که دیگه از *پارمیسم* براتون خاطره نذارم یااینکه اینقدرکامل وباجزئیات ننویسم آخه نظرشما که خواننده این مهمه خیلییی برام مهمه من ازاینکه برام نظرمیذارین وانتقادمیکنین اصلا ناراحت نمیشم اما لحن انتقاد نباید جوری باشه که به شعوروصداقت طرف مقابل توهین بشه.............ببخشین اینقدر حرف زدم آخه میخواستم طبق قولی که به دوستان دادم یه خاطره جدید ازپارسا براتون بذارم اماگفتم قبلش حرفاموبزنم که دیگه مشکلی نباشه نمیگم دیگه خاطره نمیذارم آخه اینجا جای بچه بازی وقهرکردن نیست ماشالله همه عاقل و بالغ وتحصیل کرده وفرهیخته ان منم فقط یه گله کوچیک کردم ودر آخربازم تمنااااا میکنم همدیگرو قضاوت نکنین این مسئله تواین وبلاگ کوچیک شایدمهم نباشه اماتو اجت
الوعده وفا اینم خاطره پارسا خان من:اواخرشهریور همه خونه مادرشوهرم جمع بودیم که اقا امید شوهر ندا به رامین گفت که میخواد برادخترش آروشا واکسن آنفلونزاتزریق کنن وازرامین پرسید کی میتونه براش بزنه؟رامینم گفت بروبگیر همین امشب براش میزنم بعدیدفه گفت 2تام برا بچه های من بگیر دیگه رویاکه قضیه روفهمید گفت پسرای منم نزدن 2تام برا اونا بگیر رامین خندیدگفت: امیدجان باعث خیرشدی اصلا برو14تابگیر به تعدادهمه آنفلونزا بچه وبزرگ وپیروجوون نمیشناسه فقط حواست باشه هلندی بگیر امیدگفت:مردحسابی فکرمیکنن من میخوام قاچاق کنم این همه واکسنو لااقل یکیتون بیاین که داروخونه آشناداشته باشین آرمین گفت صبرکن من الان اماده میشم میام خلاصه رفتن 14تا واکسن بایه شیشه الکل ویه بسته پنبه خریدن وبرگشتن علی میخواست بچه هارو که توحیاط بازی میکردن صدابزنه رامین گفت نه بذاربازی کنن فعلا از خودمونو میزنم بعدازشام بچه ها...خلاصه رامین اول عزیزوآغاجونوصدازد که براشون تزریق کنه اوناکه زدن رامین یه سرنگ اماده کرد دادبه آغاجون که مال خودشوتزریق کنه (دندون پزشک بودن امابدلیل گردن درد وکمردرد خیلی زودبازنشست شدن الانم یه کلینیک توروستایی حوالی کرج تاسیس کردن وبیشتروقتا اونجان) بعدازاون دیگه آرمین وآقاامیدوآقاعلی زدن رامین گفت خب حالا دیگه نوبت خانماست میتراجان بیاعزیزم رفتم کنارش طوری نشستم که دستم مشخص نباشه رامین گفت میترا دردت گرفت دست منو گازبگیر جیغ نزنی هاا آبرومون میره گفتم کووووفت آغاجون آستینم بیشترزدن بالا وپنبه زدن وفروکردن اصلا دردنداشت وزودتموم شد بعدازمن رویا زد بعدشم نداکه ازهمه بیشتر میترسه رامین دستشوگرفت وقتی سوزن فرورفت دست رامین محکم فشارداد وگفت آخخخخ کلی براش خندیدیم رامین وسیله هارو جمع کرد ماهم میزوچیدیم براشام علی بچه هاروصداکرد پارمیس وقتی اومد تو گفت :واااااایییییییی چه بوآمپولی میاد(بچم ازبس میترسه بوی آمپول از300فرسخی تشخیص میده)خلاصه شامو خوردیم بعدازمیوه آروشا داشت خواب میرفت که امیدبه رامین علامت داد رامینم پسرارو که داشتن کشتی میگرفتن صدازد گفت بچه هابازی بسه بشینین باید واکسن بزنین همشون تعجب کرده بودن رامین الکل وواکسنارو آورد پارمیس باترس گفت:اااااا باباااااا اذیت نکن دیگه..... رامین گفت:اذیت نکردم همگی باید واکسن بزنین شوخیم ندارم علی آقاگفتن اصلا بین دخترا وپسرا مسابقه هرگروه که بی سروصدا واکسنشوزد میبریمش شهربازی رامین گفت آغاجون خودتون زحمت تزریقشونو میکشین؟؟؟ آغاجونم قبول کرد رامین گفت از بزرگ به کوچیک میاین بی سروصدا واکسنتونو میزنین بچه بازی وآبغوره هم نداریم چون اصلا درد نداره آرتان بیا دایی اول نوبت توئه پارمیس وپارسا محکم چسبیده بودن به من بابغض نگاه میکردن آرتان نشست آستینش کشیدبالا رامین ازش پرسید سردرد بدن درد گلودرد وتب داره یانه(میخواست مطمئن شه سرماخوردگی نداشته باشه)بعد آغاجون پنبه کشید وسوزنوفروکرد آرتان یه کم چشماش فشارداد اماهیچی نگفت تاتموم شد رامین گفت ماشالله دایی مردی شدی براخودت پنبه روچندلحظه رودستت نگهداربعدبردارش بعد روبه پارمیس گفت نوبت توئه قناری بابا...پارمیس خودشو محکم چسبوندبه من وهیچی نگفت آغاجون گفت پارمیس بدوعزیزم پارمیس بابغض گفت اول آرشام بزنه آرشام بادعوا گفت نه خیرم توبزرگتری نوبت توئه پارمیس گفت:تومگه نمیگفتی ازمن قویتری پس اول نوبت توئه رامین دیدداره دعوا میشه گفت ساکت!!!! پارمیس بیااینجا بشین زوووود پارمیس بغضش شدیدشد بلندشد دست منم گرفت که باهاش برم
رفت نشست کنار رامین منم بالاسرش وایسادم رامین هرکارکرد نتونست آستینشو بزنه بالا آخه خیلی تنگ بود پارمیس دیگه آروم اشک میریخت وگریه میکرد رامینم بی توجه کارخودشومیکرد آغاجون گفت زیپ پشتشوباز کن ودستشو ازیقش بیاربیرون رامینم همین کاروکرد وفقط شونه وبازوشو لخت کرد بعدبادستش صورت پارمیس چرخوندکه نبینه شروع کرد باهاش حرف زدن آغاجونم پنبه زد وفرو کرد پارمیس یه آیییی گفت وبه گریش ادامه داد آخرش نفهمیدم چیشد که یدفه پارمیس گردن ودستشو ناگهانی خم کرد طرف آغاجون آغاجون سریع سوزنو کشیدبیرون وبااخم گفت چکارمیکنی دختر؟؟؟؟؟؟؟؟ پارمیس همینجورگریه میکرد آغاجون گفت اگه میشکست تودستت میدونی چه دردسری میشد رامین گفت :اوه آغاجون ندیدین موقع تزریق عضلانی چجوریه اینقدر تکون میخوره انگار افتاده تو چاله هوایی آغاجون اخمش غلیظترشدوگفت:خیلی کاربدی میکنه یعنی چی اصلا این واکسن دردنداشت اینجوری که این خودشوانداخت بخدایه ذره حواسم نبود سوزن شکسته بود پارمیس سرشوتو بغل رامین قایم کرده بود و گریه میکرد آرمین به آغاجون علامت داد که دیگه هیچی نگه منم دست پارمیس گرفتم ازبغل رامین کشیدمش بیرون گفتم:جونم مامانی دیگه گریه نداره که تموم شدپارسا اومد جلومون درحالیکه بشدت گریه میکرد گفت پارمیییس نذاربه من آمپول بزنن همه خندیدن براش به آرمین گفتم میشه پارمیس ببری تواتاقت درازبکشه اونم قبول کرد وپرمیسوکه هنوزگریه میکرد بردپارسارو ازبغل رویا گرفتم بوسیدم واشکاش پاک کردم گفتم هیششش مردکه گریه نمیکنه اونم بخاطریه آمپول صدای آی آی آرشام اومد که دیگه پارسا گفت من واکسن نمیخواام رامین اومد پارساروازبغل من کشید پارسا باجیغ گفت ولللللللللم کن نمیخواااام ماماااان آقاامید اومد کمک رامین وهمونجوری توبغل رامین بزوربراش زدن همینکه تموم شد خودشوازبغل رامین انداخت بیرون پریدبغل منوگریه کرد فقط آروشامونده بودکه ازهمون اول برده بودنش حیاط که تزریق بقیه رونبینه وبترسه ندا نشست کناررامین آروشام روپاش بود رامین آروشاروبوسیدبعدم تبشو گرفت وگلوشو چک کرد که سرمانخورده باشه بعد آغاجون واکسنشوزدکه هیچی نگفت فقط آخردفه که سوزنو کشیدبیرون گفت مامانی....رامین گفت آفرین دایی چه دخترشجاعی یه کم به مامانتم یادبده خلاصه همه بوسیدنش وکلی تعریف کردن ازش بعد آقایون نشستن به دیدن یه فوتبال خارجی منم که فهمیدم حالاحالاها قصدرفتن ندارن پارساکه چشاش خمارخواب بود بردم اتاق آرمین که بخوابونمش که دیدم پارمیس توبغل آرمینه وهردوشون خوابن پارسام لج کرده بود که الاوبلا من باید اینجابخوابم آرمین ازسروصداش بیدارشد گفت چیشده؟؟؟؟؟ گفتم وای ببخشید بیدارت کردیم گفت نه بابا بعدآروم بلندشد که پارمیس بیدارنشه گفت اینقدرگریه کردتاخواب رفت گفتم چراااا؟؟؟؟؟دستش دردمیکرد؟؟؟؟؟گفت نهههه میگف همه آروشارودوست دارن دیگه آغاجونم منودوست نداره(تا4سال پیش که آروشا نبود پارمیس چون تک دختر بین نوه ها بود وآغاجونم عاشق دختر خیلی لوسش میکرد وعزیزکردشون بود بیشترسوغاتی ها وکادوها مال پارمیس بود ازهمه بیشترعیدی میگرفت وخلاصه کلی خوشبحالش بود اماالان که آروشابدنیا اومده چون واقعااا دخترناز وشیرینیه مرکز توجه شده وپارمیسم خیلیییی زیاد حسودی میکنه)گفتم طاقت دعوای آغاجونو نداره ولی واقعا خطرناکه به قول آغاجون باید باهاش جدی برخوردکردکه دیگه این کاروتکرار نکنه آرمین سرشوتکون داد وچیزی نگفت پارسارو خوابوندم خودم اومدم بیرون آخرشب رامین پارمیسو منم پارسابغل کردم بردم توماشین وبعدم رفتیم خونه وخوابوندیمشون روتختشون همون شب احساس کردم پارسا داغه اما توجه نکردم فرداصبح رامین شیفت بود وصبح زودرفت منم صبحونه آماده کردم وبعدم آماده شدم برم سرکار که دیدم پارسا بیدارشده گفتم بیدارشدی گل پسرم؟؟؟؟گفت مامااااانی گفتم جونم مامان گفت گلوم درد میکنه حالم خوب نیس دست گذاشتم روپیشونیش تب داشت بردم دست وصورتش شستم براش نشاسته ختمی درست کردم دادم خورد چندلقمه نون پنیربزوربهش دادم بعدم خوابوندمش پارمیس بیدارکردم یه ماسک بهش دادم گفتم حواست به پارسا باشه اگه دوباره گلودردداشت به من یابابا خبربده حواست باشه خودت ازش نگیری ماسک بزن اونم قبول کرد منم رفتم سرکار مثل اینکه پارسا دوباره گلودرد میشه پارمیس زنگ میزنه به رامین رامینم میگه اثرات واکسنه خوب میشه عصررفتم خونه پارسا گریه میکرد دوباره زنگ زدم به رامین گفت فعلا دارو گیاهی بهش بده تاخودم بیام معاینش کنم
شب ساعت8بود رامین ازمطب اومد پارسابیحال رومبل دراز کشیده بود رامین یه راست رفت پیشش گفت رونالدو باباچش شده پارساگفت باباسرماخوردم گلوم وسرم دردمیکنه گفت پس پاشومعاینت کنم زود خوب شی بلندشدو رامین خیلی راحت معاینش کرد((مهمترین تفاوت پارسا وپارمیس)) اخماش رفت توهم گفت گلوت عفونی شده ازکی گلوت دردمیکنه؟دیروزم دردمیکرد؟پارسا گفت آره دردمیکرد ولی فقط صبح زود بعدکه صبحونه خوردم خوب شدم رامین گفت:ازدیروز سرماخورده منم اینقدر موقع واکسن دادوهوارکرد یادم رفت معاینش کنم واکسن زده بدترشده بعدگفت دفترچشوبیار وبردم براش دارو نوشت وسرپارمیس بوسید گفت آماده باش که باید ثابت کنی پسرا شیرن دخترا موشن پارسا هیچی نگفت یعنی اصلا نفهمید منظورشو بعدازنیم ساعت رامین با یه کیسه دارو ومیوه برگشت داروهارو برد آشپزخونه بعدم رفت لباساش عوض کرد رفتم داروهارو نگاه کردم 2تاپنیسیلین1دگزا و2تاشیاف وقرص وشربت پارمیس اومد آشپزخونه آمپولارودید باترس گفت مال پارساست؟/؟گفتم آره گفت گناه داره چرااینقدرزیاد رامین اومد آشپزخونه به پارمیس گفت چیه چرا رنگت پریده اینا مال پارساست ببین چجوری مردونه آمپول میزنه بدون گریه وجیغ بعد یه دگزا وپنیسیلین ویه سرنگ اضافه و2تاپدالکلی برداشت ورفت پیش پارسا پارمیس فرستادم تواتاقش وخودمم رفتم پیش پارسا.. رامین گفت:آقاپارساوقتشه مردونگیتوثابت کنی پارسا آمپولا روکه دید سریع نشست وبا بغض گفت:بابااااااچراآمپول نوشتی؟؟؟؟؟من دوست ندارم رامین همینطورکه باسرنگ اضافه داشت تست پنیسلینشو آماده میکرد گفت:ااااا مگه رونالدو هم ازامپول میترسه؟؟؟؟؟پارسا گفت:بابااااااااامن نمیخواااام رامین:هیششش پارمیس صدات میشنوه ازاونموقع کلی ازشجاعت ومردونگی توتعریف کردم بعدم مگه آمپول دوست داشتنیه هرکی مریض میشه اگه لازم باشه بایدآمپول بزنه بلندشدوایساد رومبل گفت ولی من حالم خوبه نمیخواام رامین پد الکلی برداشت وبااخم روبه پارساگفت بشین ببینم پارسا گفت مامااان کمکم کن نشستم رومبل ونشوندمش روپام گفتم جان مامان تاچشم روهم بذاری تموم شده قندعسلم رامین دستشو گرفت وگفت روتوکن اونور الان تموم میشه بعدپدوکشید وآروم سوزنو فروکرد پارسا:آی آی مامان درش بیار آی رامین سوزنو درآورد منم اشکاش پاک کردم گفتم جان مامان دورت بگردم تموم شد یه ذره آب بهش دادم بهترشد بارامین قهرکرد همینجورتوبغل من داشت خوابش میبرد سرشو گذاشت روشونم منم باهاش حرف میزدم که خواب نره رامینم جای تستشو نگاه کرد بعد رفت سراغ آمپولا2تاروآماده کرد ودوباره برگشت شلوارپارساکشید پارسا خواست بلندشه گفتم هیچی نیست عزیزم الان تموم میشه شروع کرد به تکون دادن خودشو وگریه کردن رامین یه داد کشید سرش بعدم گفت پاتوتکون بدی آمپول اضافه میخوری پارسا آروم گریه میکرد وبادستاش منو محکممم گرفته بودکمرش محکم گرفتم رامینم شروع به تزریق کرد صدای پارسام بالا رفت وگفت باباااایییی اااااااااااااااای آخراش گفت بابااایی دردداره بذارپام تکون بدم رامیین خندش گرفته بود گفت دیگه تموم شد بعد اونطرف پنبه کشید وفروکرد پارسا 2تا ای آی کرد که زودتموم شد رامین گفت آفرین گل پسرم یه جایزه خوب پیش من داری چون نه سفت کردی نه تکون خوردی پارسا بعدازاینکه یه ذره گریه کرد خواب رفت برای فرداش فقط یه پنیسیلین داشت که رامین گفت توبوسرکار خیالت راحت خودم آمپولش میزنم منم رفتم سرکارساعت10زنگ زدم خونه پارمیس گفت بابایی بزور آمپولش زده وپارسام کلی گریه کرده ولی الان باهم رفتن براش توپ ولباس ورزشی بخرن عصرکه رفتم خونه پارساخواب بود وقتیم بیدارشد اصلا یادش رفته بود کلی بازی کرد بعداز2روز کامل خوب شد............بازم ببخشید اگه بدیاطولانی شد این چندروز اصلاخوب نیستم پادردکلافم کرده پاشنه ی پاهام بشددت دردمیکنه دکتررفتم گفت بخاطر وایسادن زیاد وکفش پاشنه دار وفشارکاریه بعدم انواع اقسام قرص وشربت وآمپول ویتامین دی وکلسیم تجویزکردکه تاثیری نداشته برام دعاکنین آخه پادردتواین سن پس من به 40برسم قطع نخاعم...(: ولی بااین همه بازم طبق قولی که داده بودم خاطره گذاشتم براتون...پارمیس تازه 1ماهه نفس راحت کشید آخه بخاطریه مشکل جدیدمجبوربود هرچندوقت یکبار آمپول بزنه که خداروشکر بعداز3ماه بالاخره تموم شد فکرنمیکنم بتونم خاطرشوبذارم آخه هم طولانیه هم خودم وضعم خوب نیست خب دیگه برم تا رامین نرفته مطب بگم آمپولموبزنه شایددردش آروم شد پس دعایادتون نره !!!!!یااااااااااا علی.#$#$