خاطره آقا سپهر
سلام بردوستان عزیز.مرسی ازنظرات پرمهرتون وامیدوارم همیشه سلامت باشید. راستش ماهم از پنجشنبه تعطیلات پایان ترممون شروع میشه وکلامن یکم وقت آزاد پیداکردم وتصمیم دارم دراین زمان آزادچندتااز خاطراتم راثبت کنم،دیدم انگار باخاطره ی قبلیم بچه هاناراحت شدندگفتم یک خاطره جالب بگذارم جبران بشه یادمه اواخرترم یک بودم که ظهرقبل یکی ازامتحاناتمون خواهرم زنگ زدوباکلی ذوق گفت بعدامتحان نرو کتابخونه وسریع بیاخونه که یک اتفاقی افتاده وباید بهت بگم منم هرچیگفتم چیشده فقط میگفت.حضوری پشت تلفن نمیشه حالامن ازیک طرف نگران شدم ازطرفی خندم گرفته بوداین کلمه ی حضوری رااز کی یاد گرفته که اینقدرجدی می فرمایندحضوری بیاتابگم.خلاصه بنده باسرعت نورامتحان دادم ورفتم ببینم چه اتفاقی افتاده که دوستانم ازین سرعت العمل سخت شگفت زده شده بودندوهرچی می پرسیدندچیشده میگفتم یک مسئله ای درخونه تفاق افتاده که من باید حضوری برم ودرجریان قراربگیرم ودوستان عزیزکه متوجه منظورم نمیشدند مدام بهم چپ چپ نگاه میکردند وگویابه این فکر بودند که سپهرتادیروز سالم بودوچیشداینم از دست رفت بالاخره رسیدم خونه وباعجله تاطبقه 5رابدون آسانسورباپله دویدم وکلیدانداختم ودراباز کردم .تمام خونه رااز نظرگذروندم که ببینم همه جاسالم هست یاخیرکه دیم ظاهراکه مشکلی نیست وعسل هم داره کارتون رامیبینه منم رفتم نشستم کنارش که سریع بلندشدونشست وباخجالت سلام گفت ومن تعجبم دوچندان شد که ازچه زمانی خانوم خجالتی شده مابیخبریم که یکدفعه دیدم حالش بدشد ونزدیک بودگلاب به روتون لباس های بنده راصفا بده که سریع بغلش کردم وبردمش سمت روشویی وبعداینکه حالش بدشد یکم ترسیده بودوگریه می کردکه آرومش کردم وکمی آب بهش دادم ودیدم تب هم داره پرسیدم چیشده که جواب نداد گفتم مگه نگفتی حضوری قراره مطلبی رابگی خب بگو الان من جلوت نشستم وبه این کارهم میگن صحبت حضوری که دیدم جواب نمیده ودرعوض اومده بغلم ومیگه سردمه من هم یک پتواز اتاقش آوردم وروی کاناپه خوابوندمش وبه مادربزرگم زنگ زدم که سوپ درست کنندتایکی دوساعت دیگه برم بگیرم که ایشون نگران شدندواصرارکه خودم الان باتاکسی میام خونتون من هم باشه ای گفتم ودستورالعمل غذایی گرفتم تازمانیکه میانداین بچه یه چیزی خورده باشه ویه لیوان شیرعسل هم به عسل دادم وخوردوخوابید تااینکه حدود2ساعت بعد مادرجونم باخاله باکلی غذاوسوپ به خونمون اومدندوکلی هم ابراز ناراحتی کردندکه ببین به خودت نمیرسی آب شدی وازین حرفا عسل هم بیدارشد وخالم کمی سوپ بهش دادکه متاسفانه همه رابرگردوندوخالم اصرار که بریم دکتر که تازمانیکه بابات بیانداین بچه تلف شده منم باپدرم تماس گرفتم که فرمودند کارشون تا 10شب طول میکشه وخودتون ببریدش دکتر اون زمان هم عسل تازه تونسته بود راه بیفته وبه خاطرحال بدش کلا بی حال افتاده بودکه بغلش کردم وباماشین خالم به یکی ازدرمانگاه های نزدیک رفتیم که سرشون هم خیلی شلوغ بودوعسل هم هرصدای گریه ای که میومد بادلهره نگاهم می کردومنم چشمام رامی بستم وبهش اطمینان میدادم که نگران نباش تابالاخره نوبتمون شددکترم شرایط عسل رادیدگفت بذاریندش روی تخت ومعاینش کرد البته هرسوالی ازش میپرسید جواب نمیداد ومن هم درجریان نبودم چون تاروز قبلش حالش کاملاخوب بود دکترهم 4تاتزریقی براش نوشت که بااصرارهای من کردش 3تاالبته خالم معتقدبود باآمپول زودترخوب میشه ولی من کلا باداروی تزریقی مخالفم وپافشاری میکردم که کمتر کنندعسل هم چون اخلاق من را میدونه باخیال راحت خوابیده بودکه بالاخره خاله ودکترپیروز شدند منم رفتم تاداروهارابگیرم خالم هم رفتند وفیش گرفتنددکتر داروخونه هم گفتند 2تاازآمپولا ماله الانه یکیشم فردا آمپول هارا دادم به خاله تاباعسل برندوبزنند که خالم اصرار داشت من ببرمش قسمت آقایون ومن دلم نمیادحالاهرچی من میگفتم اصرارخودتون بود پس خودتونم بایدباهاش برید راضی نمیشد که گفتم پس اصلا نیاز نیست وبه سمت ماشین رفتم وخالم هم باقهرسوارشدورفتیم خونه وقتی رسیدیم مادرجونم که ماجرا رافهمیدندکلی دعوامون کردندوبعدهم آشتیمون دادند وزنگ زدند خانم همسایه تابیاد آمپول هاراتزریق کنه من هن قبل ازاومدن ایشون از خونه بیرون رفتم تایکم قدم بزنم وآروم بشم که حدود نیم ساعت بعد مادرجونم تماس گرفتند که بیاکه عسل خونه را گذاشته از جیغ ودادروی سرش وفقط تومیتونی آرومش کنی من نمیدونستم پیاده از کجاسردرآوردم برای همین یه دربست گرفتم واومدم خونه وقتی رسیدم به غیرازهمسایمون همشون از قدشون داشتنداشک میریختند من هم خندم گرفته بود که نه به اون سوپرمن بازیشون نه به گریه الانشون خلاصه اول بقیه رافرستادم ازاتاق عسل بیرون بعدهم خواهرموآروم کردم وهمسایمون هم اومدداخل وهردوتزریقا انجام داد که سراولیش عسل فقط یکم دستموفشار داد وسردومیش هم فقط گریه میکرد ولی اذیت نکرد تابالاخره ایشونم رفتندو مادرجونم هم اومدندگل دخترا آرومش کنندمنم رفتم یکم استراحت کنم
ودرس بخونم برای امتحان فردا شب که پدرم اومدندکلی به خاطررفتارهای امروزم مواخذم کردندالبته جالبیش اینجاست که درهرزمان من مواخذه میشم آخرم خودم فقط کسیم که میتونم اون کارا حل کنم منم که ازدست رفتارشون ناراحت شدم گفتم فردا خودتون ببریدش برای تزریق بعدی تامشکلی پیش نیادخلاصه فرداشبش عسل به همراه بابارفت وجالبیش اینجابود که وقتی اومدنداصلا تادرمونگاهم نتونسته بودند راضیش کنندبره این لوس ماهم کلا تاحالا ازجانب کسی زور بهش گفته نشده وبابام هم وقتی اومدند خودشون را زدندبه اون راه که اصلاما رفتیم بیرون یک دوری بزنیم واومدیم البته حال عسل هم خوب شده بود ونیازی به آمپول آخری نداشت وکلا هم تصمیم براین شدنزنه چندروز بعد ازش پرسیدم بالاخره نگفتی این مسئله ی حضوری که فرمودیدومنو باهول کشوندی خونه چی بودکه فهمیدیم بعله خانم عاش شدندا این تبی هم که کرده بودند تب عشق بوده وازین حرف ها منکه درون زمان از تعجب شاخ درآورده بودم که این حرفا راکی بهش یاد داده واین جوجه چی میدونه عشق چیه که براش تب هم کنه ونمیدونستم الان عکس العمل مناسب چیه نسبت به حرفش وسخنان گهربارشون هم بسی خنده برلبانمان آوردکه سریع جمعش کردن ازش پرسیدم حالا ازکجا به نتیجه رسیدی عاشق شدی وحالا گیرم هم شدی باید بیای باذوق به من بگی من عاشق شدم اونم توسن 6سالگی وحتما2سال دیگم باید بریم برات خاستگاری فرمودند که خواهر بزرگ دوستشون درپیش دبستانی یه مدت به همین تب عشق دچارشدند والان هم قراره بااون آقاازدواج کنند خواهرماهم احساس تب کرده نسبت به یکی از دوستای بنده با20سال سن هم علاقه پیداکرده حالا چرا چون ایشون هرموقع به دیدار من میایند برلی ایشونم هم هدیه ای میارند ووقتی این ماجرا راخواهرم بادوستاش درمیون گذاشته وبامشورت دوستای بزرگترشون به اتفاق متوجه شدند که این رابطه حرف عشق است ودیگرهیچ والان هم نتیجه گرفتندکه بنده به نمایندگی از ایشون برم وبادوستم درجریان بذارم وکلی هم به عسل خانوم به خودشون افتخار میکردند که من اولین نفربا برادرم مشورت کردم ومستقیماخودم نگفتم ومن دراون زمان به خودم افتخارکردم که اینقدر موثرهستم من هم در پاسخ سخنان گهربار خواهر اول ازشون تشکرکردم که من درمیون گذاشتندوبهشون گفتم لطفا شب این تصمیمتون را به باباهم بگیدتاایشون راهم درشادیمون سهیم کنیم وعسل که از برخورد منطقی برادرش سرشاراز شعف بود شب به پدرم هم باآب وتاب جریان را گفتند که بابای بچارم نمیدونم از عصبانیت بودیاخنده که صورتشون قرمز شده بود ولی بالاخره خودشون را کنترل کردند وباخواهرم کمی صحبت کردند تاراضی شدند که فعلا یکم زوده واین تب عش نبوده خلاصه این جریان تب عشق عسل دهان به دهان از خاله به عمه واز عمه یه عمو پیچید وهرکی قدری باصحبت خواهرم رابیشتر مجاب میکرد ولی کلا ماجرای جالبی بودامیدوارم پرحرفی های منوبه بزرگی خودتون ببخشیدروز خوش
ودرس بخونم برای امتحان فردا شب که پدرم اومدندکلی به خاطررفتارهای امروزم مواخذم کردندالبته جالبیش اینجاست که درهرزمان من مواخذه میشم آخرم خودم فقط کسیم که میتونم اون کارا حل کنم منم که ازدست رفتارشون ناراحت شدم گفتم فردا خودتون ببریدش برای تزریق بعدی تامشکلی پیش نیادخلاصه فرداشبش عسل به همراه بابارفت وجالبیش اینجابود که وقتی اومدنداصلا تادرمونگاهم نتونسته بودند راضیش کنندبره این لوس ماهم کلا تاحالا ازجانب کسی زور بهش گفته نشده وبابام هم وقتی اومدند خودشون را زدندبه اون راه که اصلاما رفتیم بیرون یک دوری بزنیم واومدیم البته حال عسل هم خوب شده بود ونیازی به آمپول آخری نداشت وکلا هم تصمیم براین شدنزنه چندروز بعد ازش پرسیدم بالاخره نگفتی این مسئله ی حضوری که فرمودیدومنو باهول کشوندی خونه چی بودکه فهمیدیم بعله خانم عاش شدندا این تبی هم که کرده بودند تب عشق بوده وازین حرف ها منکه درون زمان از تعجب شاخ درآورده بودم که این حرفا راکی بهش یاد داده واین جوجه چی میدونه عشق چیه که براش تب هم کنه ونمیدونستم الان عکس العمل مناسب چیه نسبت به حرفش وسخنان گهربارشون هم بسی خنده برلبانمان آوردکه سریع جمعش کردن ازش پرسیدم حالا ازکجا به نتیجه رسیدی عاشق شدی وحالا گیرم هم شدی باید بیای باذوق به من بگی من عاشق شدم اونم توسن 6سالگی وحتما2سال دیگم باید بریم برات خاستگاری فرمودند که خواهر بزرگ دوستشون درپیش دبستانی یه مدت به همین تب عشق دچارشدند والان هم قراره بااون آقاازدواج کنند خواهرماهم احساس تب کرده نسبت به یکی از دوستای بنده با20سال سن هم علاقه پیداکرده حالا چرا چون ایشون هرموقع به دیدار من میایند برلی ایشونم هم هدیه ای میارند ووقتی این ماجرا راخواهرم بادوستاش درمیون گذاشته وبامشورت دوستای بزرگترشون به اتفاق متوجه شدند که این رابطه حرف عشق است ودیگرهیچ والان هم نتیجه گرفتندکه بنده به نمایندگی از ایشون برم وبادوستم درجریان بذارم وکلی هم به عسل خانوم به خودشون افتخار میکردند که من اولین نفربا برادرم مشورت کردم ومستقیماخودم نگفتم ومن دراون زمان به خودم افتخارکردم که اینقدر موثرهستم من هم در پاسخ سخنان گهربار خواهر اول ازشون تشکرکردم که من درمیون گذاشتندوبهشون گفتم لطفا شب این تصمیمتون را به باباهم بگیدتاایشون راهم درشادیمون سهیم کنیم وعسل که از برخورد منطقی برادرش سرشاراز شعف بود شب به پدرم هم باآب وتاب جریان را گفتند که بابای بچارم نمیدونم از عصبانیت بودیاخنده که صورتشون قرمز شده بود ولی بالاخره خودشون را کنترل کردند وباخواهرم کمی صحبت کردند تاراضی شدند که فعلا یکم زوده واین تب عش نبوده خلاصه این جریان تب عشق عسل دهان به دهان از خاله به عمه واز عمه یه عمو پیچید وهرکی قدری باصحبت خواهرم رابیشتر مجاب میکرد ولی کلا ماجرای جالبی بودامیدوارم پرحرفی های منوبه بزرگی خودتون ببخشیدروز خوش
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۵ ساعت 0:23 توسط
|