سلام صبا هستم هفده ساله خواننده خاموش بودم اولین باره خاطره میزارم توی فامیل های نزدیکمون دکتر نداریم ولی یه دایی دارم که پرستاره وخیلی هم خوش اخلاقه دوهفته پیش بود که سرمای خیلی شدیدی خوردم ودکترنمیرفتم تااینکه شب دومین روزی که سرماخورده بودم تب کردم وتبم خیلی بالابود من شب تاصبح ناله کردم وصبح مامانم اومد که داداشموبیدارکنه بره مدرسه وضعیت منودید گفت پاشوبریم دکتر نمیخواد بری مدرسه گفتم نمیام مامانم گفت حالت بدترمیشه ها پاشو بالاخره بااصرارمامانم رفتیم اول داداشمو رسوندیم مدرسه بعد رفتیم دکتر وقتی رفتیم داخل دکتر یه اقایی حدود 45-46 ساله خوش اخلاق بود گفت بفرمایید بعد گفت چی شده دخترم به مامانم نگاه کردم مامانم شرح حالمو گفت دکتر گفت مگه خودش زبون نداره منم استرس بدی داشتم دکتر چوب و کرد تو گلوم گفت باز کن دهنتو وقتی گلومو دید گفت چرک کرده باید دوتا پینیسیلین بزنی اینوکه گفت به مامانم نگاه کردم مامانم گفت ببخشید دکتر میشه قرصشو بنویسید دکتر گفت نه عفونتش بیشتر میشه بعد پرسید تاحالا پینیسیلین زدی گفتم نه گفت پس حتما تست بشه تشکرکردیم اومدیم بیرون گفتم مامان من آمپول نمیزنم مامانم گفت باشه از اینکه مامانم زود قانع شده بود متعجب شدم داروهاموگرفتیم توماشین چشامو بستم بعدازچنددقیقه مامانم صدام کرددیدم اومده بیمارستانی که داییم توشه گفتم مامان من نمیزززننمم گفت صبااذیت نکن حالت بده گفتم مامان نه مامانم گفت حالاپیاده شو گفتم چرا گفت پیاده شو صبا جان به خاطر مامان دیگه پیاده شدم ومامان بادایی تماس گرفت دایی گفت تواورژانسم بیایداینجا رفتیم اونجاداییم وقتی منودید گفت سلام به به صباخانم خوبی دایی گفتم سلام دایی من امپول نمیزنم دایی گفت آمپول ؟؟؟بعد باعلامت سوال مامانمو نگاه کردمامانم گفت اره سرماخورده دکتردوتاپینیسیلین داده بهش دایی گفت که این طور بعدبه من گفت بیادایی رفتیم تواتاق تزریقات حالم خیلی بد بود دایی گفت دایی جون میدونم میترسی ولی اگه نزنی که حالت خوب نمیشه نمیتونی امتحاناتو خوب بدی من قول میدم اروم اروم بزنم اشکام روون شد گفتم دایی قول میدی گفت اره عزیزم قول میدم بعد داروهاروازمامانم گرفت وبالحن مهربونی به من گفت استینتو بزن بالادایی .مامانم کمکم کرد استینمو زدم بالاو دایی نیدلو زد زیاددردنداشت دایی سوزنودراورد گفت درد داشت گفتم نه مرسی دایی به مامانم گفت اینجا بیست دقیقه دایی اومد دستمونگاه کرد چندتاسوال پرسید بعد گفت خب دایی جان حساسیت نداری بخواب بازترس اومدسراغم وگریم گرفت دایی گفت صبااا دایی مگه باهم حرف نزدیم مگه بهت قول ندادم اروم بزنم هووم ؟؟ گفتم دایی میترسم گفت نترس دایی خودتوشل کن تکونم نخورباشه گفتم چشم گفت باریکلادایی حالا اروم بخواب خوابیدم ومامانم امادم کرد وداییم پنبه روکه کشید گفتم دایی نمیخوام اومدم پاشم که دایی دستشوگذاشت روکمرم گفت بخواب دایی ودوباره خوابیدم دایی پنبه کشید سفت کردم دایی گفت صباازاین کارابکنی کلاهمون میره توهماشل کن منم باخودم گفتم شل کنم تموم شه وشل کردم دایی امپولوزد و یکم دردداشت که گفتم داییی درد داره داییم گفت جانم الان تموم میشه که پنبه گذاشت وامپولودراورد مامانم کمک کرد پاشم داییم گفت ببخش دایی اگه اذیت شدی منم گفتم اشکال نداره وداییم یه شکلات داد بهم خندم گرفت گفتم دایی مگه من بچم گفت مگه فقط بچه هاشکلات میخورن بعدشم ازدایی خداحافظی کردیم واومدیم خونم فرداشم داییم اومد وامپولموزد مرسی ازاینکه خاطرمو خوندید.